چهارشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۴
به یاد نیمایوشیج
نيما يوشيج
شاعر، نويسنده، مترجم
تولد ۲۱ آبان ۱۲۷۶، يوش.
درگذشت ۱۳ دی ۱۳۳۸، تهران.
علي اسفندياري (نيما يوشيج) در 21 آبان 1276 به دنيا آمد و بعدها پايهگذار شعر نو در ايران شد. وي بعد از 64 سال زندگي بر اثر بيماري ذاتالريه درگذشت.
علي اسفندياري كه بعدها نام «نيما يوشيج» را بر خود گذاشت در 21 آبان 1276 شمسي در «يوش» - دهي از بخش نور در شهر آمل- زاده شد. وي پسر بزرگ ابراهيم نوري مردي شجاع از افراد دودمانهاي قديمي شمال ايران بود.
وي در زندگينامهي خود نوشته ، زندگي بدوي من در بين شبانان و ايلخانان گذشت كه به هواي چراگاه به نقاط دور ييلاق قشلاق ميكردند وشبها بالاي كوهها ساعتهاي طولاني دور هم جمع ميشدند .
از تمام دورهي بچگي خود من به جز زد و خوردهاي وحشيانه و چيزهاي مربوط به زندگي كوچنشيني و تفريحات سادهي آنها در آرامش يكنواخت و كور و بيخبر از همه جا چيزي به خاطر ندارم.
نيما در دنباله زندگينامه خود ميافزايد: در همان دهكده كه من متولد شدم خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده ياد گرفتم . او مرا در كوچه دنبال ميكرد و به باد شكنجه ميگرفت ، پاهاي نازك مرا به درختهاي ريشه و گزنهدار ميبست و با تركه ميزد و مرا به ازبر كردن نامههايي كه معمولا اهل خانوادهي دهاتي به هم مي نوشتند ميكرد.اما يك سال كه به شهر آمده بودم اقوام نزديك من مرا به همپاي برادر از خود كوچكترم «لادبن» به يك مدرسه كاتوليك واداشتند.
چنانكه گذشت نيما تا 12 سالگي در «يوش» بود و بعد از آن به تهران آمد ، دورهي دبستان را در مدرسهي «حيات جاويد» گذراند. پدر علي شبها به وي «سياق» ميآموخت و مادرش كه حكاياتي از «هفت پيكر» نظامي و غزلياتي از حافظ حفظ داشت را به وي ميآموخت.
نيما در سپيده دم جواني به دختري دل باخت و اين دلباختگي طليعهي حيات شاعرانهي وي گشت . بعد از شكست در اين عشق به سوي زندگي خانوادگي شتافت و عاشق صفوراي چادرنشين شد و منظومهي جاودانه «افسانه» را پديد آورد.
پدر نيما از ازدواج وي با صفورا راضي بود اما صفورا حاضر به آمدن به شهر نشد و ناگزير از هم جدا شدند و دومين شكست او را از پاي درآورد.
نيما بعد از فراغت از تحصيل در مدرسهي سن لويي به كار در وزارت دارايي پرداخت اما بعد از مدتي از اين كار دست كشيد. نيما در نتيجهي آشنايي با زبان فرانسه با ادبيات اروپايي آشنا شد و ابتكار و نوآفريني را از اين رهگذر كسب كرد و به عنوان يكي از پايههاي رهبري سبك نوين قرار گرفت.
اشعار نخستين وي با اينكه در قالب اوزان عروضي ساخته شده است از مضامين نو و تخيلات شاعرانه برخوردار است كه در زمان خود موجب تحولي در شعر گرديد. نيما در آثار بعدي خود اوزان عروضي شعر را ميشكند و شعرش را در چارچوپ وزن و قافيه آزاد ميسازد و راهي تازه در شعر ميآفريند كه به سبك نيمايي مشهور ميشود.
نيما يوشيج در سال 1328 در روابط عمومي و اداره تبليغات وزارت فرهنگ و هنر مشغول به كار شد.
نيما در زمستان سال 1338 و در ششم دي ماه به بيماري ذاتالريه مبتلا و در سن 64 سالگي در تجريش تهران از دنيا رفت.
از آثار نيما ميتوان به مجموعه شعر«قصه رنگ پريده» ، «خون سرد» ،«مطبعهي سعادت»، «فريادها»، «مرقد آقا» ، «كلالههاي خاور» ، «ناقوس» ، «مانلي»، «افسانه»،« مرواريد» ، «اميركبير» ، مجموعه نامههايي با عنوان «كشتي و طوفان» ، «قلمانداز»، «حكايات و خانواده سرباز» ، مجموعه نامههاي «ستارهاي از زمين» ، داستان «توكايي در قفس» ، «آهو و پرندهها»، « حرفهاي همسايه »، «شعر من» ، مجموعه نامههاي «دنيا خانه من است» ،« آب در خوابگه مورچگان » ، «عنكبوت» ، « كندوهاي شبانه »، « شهر صبح شهر شب» و دو سفرنامه و ... اشاره كرد.
از : قصه ي رنگ پريده ، خون سرد
من ندانم با كه گويم شرح درد
قصه ي رنگ پريده ، خون سرد ؟
هر كه با من همره و پيمانه شد
عاقبت شيدا دل و ديوانه شد
قصه ام عشاق را دلخون كند
عاقبت ، خواننده را مجنون كند
آتش عشق است و گيرد در كسي
كاو ز سوز عشق ، مي سوزد بسي
قصه اي دارم من از ياران خويش
قصه اي از بخت و از دوران خويش
ياد مي آيد مراكز كودكي
همره من بوده همواره يكي
قصه اي دارم از اين همراه خود
همره خوش ظاهر بدخواه خود
او مرا همراه بودي هر دمي
سيرها مي كردم اندر عالمي
يك نگارستانم آمد در نظر
اندرو هر گونه حس و زيب و فر
هر نگاري را جمالي خاص بود
يك صفت ، يك غمزه و يك رنگ سود
هر يكي محنت زدا ،خاطر نواز
شيوه ي جلوه گري را كرده ساز
هر يكي با يك كرشمه ،يك هنر
هوش بردي و شكيبايي ز سر
هر نگاري را به دست اندر كمند
مي كشيدي هر كه افتادي به بند
بهر ايشان عالمي گرد آمده
محو گشته ، عاشق و حيرت زده
من كه در اين حلقه بودم بيقرار
عاقبت كردم نگاري اختيار
مهر او به سرشت با بنياد من
كودكي شد محو ، بگذشت آن ز من
رفت از من طاقت و صبر و قرار
باز مي جستم هميشه وصل يار
هر كجا بودم ، به هر جا مي شدم
بود آن همراه ديرين در پيم
من نمي دانستم اين همراه كيست
قصدش از همراهي در كار چيست ؟
بس كه ديدم نيكي و ياري او
مار سازي و مددكاري او
گفتم : اي غافل ببايد جست او
هر كه باشد دوستار توست او
شادي تو از مدد كاري اوست
بازپرس از حال اين ديرينه دوست
گفتمش : اي نازنين يار نكو
همرها ،تو چه كسي ؟ آخر بگو
كيستي ؟ چه نام داري ؟ گفت : عشق
گفت : چوني ؟ حال تو چون است ؟ من
گفتمش : روي تو بزدايد محن
تو كجايي ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشي
خوب صورت ، خوب سيرت ، دلكشي
به به از كردار و رفتار خوشت
به به از اين جلوه هاي دلكشت
بي تو يك لحظه نخواهم زندگي
خير بيني ، باش در پايندگي
باز آي و ره نما ، در پيش رو
كه منم آماده و مفتون تو
در ره افتاد و من از دنبال وي
شاد مي رفتم بدي ني ، بيم ني
در پي او سيرها كردم بسي
از همه دور و نمي ديديم كسي
چون كه در من سوز او تاثير كرد
عالمي در نزد من تغيير كرد
عشق ، كاول صورتي نيكوي داشت
بس بدي ها عاقبت در خوي داشت
روز درد و روز ناكامي رسيد
عشق خوش ظاهر مرا در غم كشيد
ناگهان ديدم خطا كردم ،خطا
كه بدو كردم ز خامي اقتفا
آدم كم تجربه ظاهر پرست
ز آفت و شر زمان هرگز نرست
من ز خامي عشق را خوردم فريب
كه شدم از شادماني بي نصيب
در پشيماني سر آمد روزگار
يك شبي تنها بدم در كوهسار
سر به زانوي تفكر برده پيش
محو گشته در پريشاني خويش
زار مي ناليدم از خامي خود
در نخستين درد و ناكامي خود
كه : چرا بي تجربه ، بي معرفت
بي تأمل ،بي خبر ،بي مشورت
من كه هيچ از خوي او نشناختم
از چه آخر جانب او تاختم ؟
ديدم از افسوس و ناله نيست سود
درد را بايد يكي چاره نمود
چاره مي جستم كه تا گردم رها
زان جهان درد وطوفان بلا
سعي مي كردم بهر جيله شود
چاره ي اين عشق بد پيله شود
عشق كز اول مرا درحكم بود
س آنچه مي گفتم بكن ، آن مي نمود
من ندانستم چه شد كان روزگار
اندك اندك برد از من اختيار
هر چه كردم كه از او گردم رها
در نهان مي گفت با من اين ندا
بايدت جويي هميشه وصل او
كه فكنده ست او تو را در جست و جو
ترك آن زيبارخ فرخنده حال
از محال است ، از محال است از محال
گفتم : اي يار من شوريده سر
سوختم در محنت و درد و خطر
در ميان آتشم آورده اي
اين چه كار است ، اينكه با من كرده اي ؟
چند داري جان من در بند ، چند ؟
بگسل آخر از من بيچاره بند
هر چه كردم لابه و افغان و داد
گوش بست و چشم را بر هم نهاد
يعني : اي بيچاره بايد سوختن
نه به آزادي سرور اندوختن
بايدت داري سر تسليم پيش
تا ز سوز من بسوزي جان خويش
چون كه ديدم سرنوشت خويش را
تن بدادم تا بسوزم در بلا
مبتلا را چيست چاره جز رضا
چون نيابد راه دفع ابتلا ؟
اين سزاي آن كسان خام را
كه نينديشند هيچ انجام را
سالها بگذشت و در بندم اسير
كو مرا يك ياوري ، كو دستگير ؟
مي كشد هر لحظه ام در بند سخت
او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
اي دريغا روزگارم شد سياه
آه از اين عشق قوي پي آه ! آه
كودكي كو ! شادماني ها چه شد ؟
تازگي ها ، كامراني ها چه شد ؟
چه شد آن رنگ من و آن حال من
محو شد آن اولين آمال من
شد پريده ،رنگ من از رنج و درد
اين منم : رنگ پريده ،خون سرد
عشقم آخر در جهان بدنام كرد
آخرم رسواي خاص و عام كرد
وه ! چه نيرنگ و چه افسون داشت او
كه مرا با جلوه مغتون داشت او
عاقبت آواره ام كرد از ديار
نه مرا غمخواري و نه هيچ يار
مي فزايد درد و آسوده نيم
چيست اين هنگامه ، آخر من كيم ؟
كه شده ماننده ي ديوانگان
مي روم شيدا سر و شيون كنان
مي روم هر جا ، به هر سو ، كو به كو
خود نمي دانم چه دارم جست و جو
سخت حيران مي شوم در كار خود
كه نمي دانم ره و رفتار خود
خيره خيره گاه گريان مي شوم
بي سبب گاهي گريزان مي شوم
زشت آمد در نظرها كار من
خلق نفرت دارد از گفتار من
دور گشتند از من آن ياران همه
چه شدند ايشان ، چه شد آن همهمه ؟
چه شد آن ياري كه از ياران من
خويش را خواندي ز جانبازان من ؟
من شنيدم بود از آن انجمن
كه ملامت گو بدند و ضد من
چه شد آن يار نكويي كز فا
دم زدي پيوسته با من از وفا ؟
گم شد از من ، گم شدم از ياد او
ماند بر جا قصه ي بيداد او
بي مروت يار من ، اي بي وفا
بي سبب از من چرا گشتي جدا ؟
بي مروت اين جفاهايت چراست ؟
يار ، آخر آن وفاهايت كجاست ؟
چه شد آن ياري كه با من داشتي
دعوي يك باطني و آشتي ؟
چون مرا بيچاره و سرگشته ديد
اندك اندك آشنايي را بريد
ديدمش ، گفتم : منم نشناخت او
بي تأمل روز من برتافت او
دوستي اين بود ز ابناي زمان
مرحبا بر خوي ياران جهان
مرحبا بر پايداري هاي خلق
دوستي خلق و ياري هاي خلق
بس كه ديدم جور از ياران خود
وز سراسر مردم دوران خود
من شدم : رنگ پريده ، خون سرد
پس نشايد دوستي با خلق كرد
واي بر حال من بدبخت!واي
كس به درد من مبادا مبتلاي
عشق با من گفت : از جا خيز ، هان
خلق را از درد بدبختي رهان
خواستم تا ره نمايم خلق را
تا ز ناكامي رهانم خلق را
مي نمودم راهشان ، رفتارشان
منع مي كردم من از پيكارشان
خلق صاحب فهم صاحب معرفت
عاقبت نشنيد پندم ، عاقبت
جمله مي گفتند او ديوانه است
گاه گفتند او پي افسانه است
خلقم آخر بس ملامت ها نمود
سرزنش ها و حقارت ها نمود
با چنين هديه مرا پاداش كرد
هديه ،آري ، هديه اي از رنج و درد
كه پريشاني من افزون نمود
خيرخواهي را چنين پاداش بود
عاقبت قدر مرا نشناختند
بي سبب آزرده از خود ساختند
بيشتر آن كس كه دانا مي نمود
نفرتش از حق و حق آرنده بود
آدمي نزديك خود را كي شناخت
دور را بشناخت ، سوي او بتاخت
آن كه كمتر قدر تو داند درست
در ميانخويش ونزديكان توست
الغرض ، اين مردم حق ناشناس
بس بدي كردند بيرون از قياس
هديه ها دادند از درد و محن
زان سراسر هديه ي جانسوز ،من
يادگاري ساختم با آه و درد
نام آن ، رنگ پريده ، خون سرد
مرحبا بر عقل و بر كردار خلق
مرحبا بر طينت و رفتار خلق
مرحبا بر آدم نيكو نهاد
حيف از اويي كه در عالم فتاد
خوب پاداش مرا دادند ،خوب
خوب داد عقل را دادند ، خوب
هديه اين بود از خسان بي خرد
هر سري يك نوع حق را مي خرد
نور حق پيداست ، ليكن خلق كور
كور را چه سود پيش چشم نور ؟
اي دريفا از دل پر سوز من
اي دريغا از من و از روز من
كه به غفلت قسمتي بگذشاتم
خلق را حق جوي مي پنداشتمن
من چو آن شخصم كه از بهر صدف
كردم عمر خود به هر آبي تلف
كمتر اندر قوم عقل پاك هست
خودپرست افزون بود از حق پرست
خلق خصم حق و من ، خواهان حق
سخت نفرت كردم از خصمان حق
دور گرديدم از اين قوم حسود
عاشق حق را جز اين چاره چه بود ؟
عاشقم من بر لقاي روي دوست
سير من هممواره ، هر دم ، سوي اوست
پس چرا جويم محبت از كسي
كه تنفر دارد از خويم بسي؟
پس چرا گردم به گرد اين خسان
كه رسد زايشان مرا هردم زيان ؟
اي بسا شرا كه باشد در بشر
عاقل آن باشد كه بگريزد ز شر
آفت و شر خسان را چاره ساز
احتراز است ، احتراز است ، احتراز
بنده ي تنهاييم تا زنده ام
گوشه اي دور از همه جوينده ام
مي كشد جان را هواي روز يار
از چه با غير آورم سر روزگار ؟
من ندارم يار زين دونان كسي
سالها سر برده ام تنها بسي
من يكي خونين دلم شوريده حال
كه شد آخر عشق جانم را وبال
سخت دارم عزلت و اندوه دوست
گرچه دانم دشمن سخت من اوست
من چنان گمنامم و تنهاستم
گوييا يكباره ناپيداستم
كس نخوانده ست ايچ آثار مرا
نه شنيده ست ايچ گفتار مرا
اولين بار است اينك ، كانجمن
اي مي خواند از اندوه من
شرح عشق و شرح ناكامي و درد
قصه ي رنگ پريده ، خون سرد
من از اين دو نان شهرستان نيم
خاطر پر درد كوهستانيم
كز بدي بخت ،در شهر شما
روزگاري رفت و هستم مبتلا
هر سري با عالم خاصي خوش است
هر كه را يك چيز خوب و دلكش است
من خوشم با زندگي كوهيان
چون كه عادت دارم از صفلي بدان
به به از آنجا كه مأواي من است
وز سراسر مردم شهر ايمن است
اندر او نه شوكتي ، نه زينتي
نه تقيد ،نه فريب و حيلتي
به به از آن آتش شب هاي تار
در كنار گوسفند و كوهسار
به به از آن شورش و آن همهمه
كه بيفتد گاهگاهي دررمه
بانگ چوپانان ، صداي هاي هاي
بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ ناي
زندگي در شهر فرسايد مرا
صحبت شهري بيازارد مرا
خوب ديدم شهر و كار اهل شهر
گفته ها و روزگار اهل شهر
صحبت شهري پر از عيب و ضر است
پر ز تقليد و پر از كيد و شر است
شهر باشد منبع بس مفسده
بس بدي ، بس فتنه ها ، بس بيهده
تا كه اين وضع است در پايندگي
نيست هرگز شهر جاي زندگي
زين تمدن خلق در هم اوفتاد
آفرين بر وحشت اعصار باد
جان فداي مردم جنگل نشين
آفرين بر ساده لوحان ،آفرين
شهر درد و محنتم افزون نمود
اين هم از عشق است ، اي كاش او نبود
من هراسانم بسي از كار عشق
هر چه ديدم ، ديدم از كردار عشق
او مرا نفرت بداد از شهريان
واي بر من ! كو ديار و خانمان ؟
خانه ي من ،جنگل من ، كو، كجاست ؟.
حاليا فرسنگ ها از من جداست
بخت بد را بين چه با من مي كند
س دورم از ديرينه مسكن مي كند
يك زمانم اندكي نگذاشت شاد
كس گرفتار چنين بختي مباد
تازه دوران جواني من است
كه جهاني خصم جاني من است
هيچ كس جز من نباشد يار من
يار نيكوطينت غمخوار من
باطن من خوب ياري بود اگر
اين همه در وي نبودي شور و شر
آخر اي من ، تو چه طالع داشتي
يك زمانت نيست با بخت آشتي ؟
از چو تو شوريده آخر چيست سود
در زمانه كاش نقش تو نبود
كيستي تو ! اين سر پر شور چيست
تو چه ها جويي درين دوران زيست ؟
تو نداري تاب درد و سوختن
باز داري قصد درد اندوختن ؟
پس چو درد اندوختي ، افغان كني
خلق را زين حال خود حيران كني
چيست آخر! اين چنين شيدا چرا؟
اين همه خواهان درد و ماجرا
چشم بگشاي و به خود باز آي ، هان
كه تويي نيز از شمار زندگان
دائما تنهايي و آوارگي
دائما ناليدن و بيچارگي
نيست اي غافل ! قرار زيستن
حاصل عمر است شادي و خوشي
س نه پريشان حالي و محنت كشي
اندكي آسوده شو ، بخرام شاد
چند خواهي عمر را بر باد داد
چند ! چند آخر مصيبت بردنا
لحظه اي ديگر ببايد رفتنا
با چنين اوصاف و حالي كه تو راست
گر ملامت ها كند خلقت رواست
اي ملامت گو بيا وقت است ، وقت
كه ملامت دارد اين شوريده بخت
گرد آييد و تماشايش كنيد
خنده ها بر حال و روز او زنيد
او خرد گم كرده است و بي قرار
اي سر شهري ، از او پرهيزدار
رفت بيرون مصلحت از دست او
مشنوي اين گفته هاي پست او
او نداند رسم چه ، آداب چيست
كه چگونه بايدش با خلق زيست
او نداند چيست اين اوضاع شوم
اين مذاهب ، اين سياست ، وين رسوم
او نداند هيچ وضع گفت و گو
چون كه حق را باشد اندر جست و جو
اي بسا كس را كه حاجت شد روا
بخت بد را اي بسا باشد دوا
اي بسا بيچاره را كاندوه و درد
گردش ايام كم كم محو كرد
جز من شوريده را كه چاره نيست
بايدم تا زنده ام در درد زيست
عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم
عاشقي را لازم آيد درد و غم
راست گويند اين كه : من ديوانه ام
در پي اوهام يا افسانه ام
زان كه بر ضد جهان گويم سخن
يا جهان ديوانه باشد يا كه من
بلكه از ديوانگان هم بدترم
زان كه مردم ديگر و من ديگرم
هر چه در عالم نظر مي افكنم
خويش را دذ شور و شر مي افكنم
جنبش دريا ،خروش آب ها
پرتو مه ،طلعت مهتاب ها
ريزش باران ، سكوت دره ها
پرش و حيراني شب پره ها
ناله ي جغدان و تاريكي كوه
هاي هاي آبشار باشكوه
بانگ مرغان و صداي بالشان
چون كه مي انديشم از احوالشان
گوييا هستند با من در سخن
رازها گويند پر درد و محن
گوييا هر يك مرا زخمي زنند
گوييا هر يك مرا شيدا كنند
من ندانم چيست در عالم نهان
كه مرا هرلحظه اي دارد زيان
آخر اين عالم همان ويرانه است
كه شما را مأمن است و خانه است
پس چرا آرد شما را خرمي
بهر من آرد هميشه مؤتمي ؟
آه! عالم ، آتشم هر دم زني
بي سبب با من چه داري دشمني
من چه كردم با تو آخر ، اي پليد
دشمني بي سبب هرگز كه ديد
چشم ، آخر چند در او بنگري
مي نبيني تو مگر فتنه گري
تيره شو ، اي چشم ، يا آسوده باش
كاش تو با من نبودي ! كاش ! كاش
ليك ، اي عشق ، اين همه از كار توست
سوزش من از ره و رفتار توست
زندگي با تو سراسر ذلت است
غم ،هميشه غم ، هميشه محنت است
هر چه هست از غم بهم آميخته است
و آن سراسر بر سر من ريخته است
درد عالم در سرم پنهان بود
در هر افغانم هزار افغان بود
نيست درد من ز نوع درد عام
اين چنين دردي كجا گردد تمام ؟
جان من فرسود از اين اوهام فرد
ديدي آخر عشق با جانم چه كرد ؟
اي بسا شب ها كنار كوهسار
من به تنهايي شدم نالان و زار
سوخته در عشق بي سامان خود
شكوه ها كردم همه از جان خود
آخر از من ، جان چه مي خواهي ؟ برو
دور شو از جانب من ! دور شو
عشق را در خانه ات پرورده اي
خود نمي داني چه با خود كرده اي
قدرتش دادي و بينايي و زور
تا كه در تو و لوله افكند و شور
گه ز خانه خواهدت بيرون كند
گه اسير خلق پر افسون كند
گه تو را حيران كند در كار خويش
گه مطيع و تابع رفتار خويش
هر زمان رنگي بجويد ماجرا
بهر خود خصي بپروردي چرا ؟
ذلت تو يكسره از كار اوست
باز از خامي چرا خوانيش دوست ؟
گر نگويي ترك اين بد كيش را
خود ز سوز او بسوزي خويش را
چون كه دشمن گشت در خانه قوي
رو كه در دم بايدت زانجا روي
بايدت فاني شدن در دست خويش
نه به دست خصم بدكردار و كيش
نيستم شايسته ي ياري تو
مي رسد بر من همه خواري تو
رو به جايي كت به دنيايي خزند
بس نوازش ها ،حمايت ها كنند
چه شود گر تو رها سازي مرا
رحم كن بر بيچارگان باشد روا
كاش جان را عقل بود و هوش بود
ترك اين شوريده سرا را مي نمود
او شده چون سلسله بر گردنم
وه ! چه ها بايد كه از وي بردنم
چند بايد باشم اندر سلسله
رفت طاقت ، رفت آخر حوصله
من ز مرگ و زندگي ام بي نصيب
تا كه داد اين عشق سوزانم فريب
سوختم تا عشق پر سوز و فتن
كرد ديگرگون من و بنياد من
سوختم تا ديده ي من باز كرد
بر من بيچاره كشف راز كرد
سوختم من ، سوختم من ، سوختم
كاش راه او نمي آموختم
كي ز جمعيت گريزان مي شدم
كي به كار خويش حيران مي شدم ؟
كي هميشه با خسانم جنگ بود
باطل و حق گر مرا يك رنگ بود ؟
كي ز خصم حق مرا بودي زيان
گر نبودي عشق حق در من عيان ؟
آفت جان من آخر عشق شد
علت سوزش سراسر عشق شد
هر چه كرد اين عشق آتشپاره كرد
عشق را بازيچه نتوان فرض كرد
اي دريغا روزگار كودكي
كه نمي ديدم از اين غم ها ، يكي
فكر ساده ، درك كم ، اندوه كم
شادمان با كودكان دم مي زدم
اي خوشا آن روزگاران ،اي خوشا
ياد باد آن روزگار دلگشا
گم شد آن ايام ، بگذشت آن زمان
خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
بگذرد آب روان جويبار
تازگي و طلعت روز بهار
گريه ي بيچاره ي شوريده حال
خنده ي ياران و دوران وصال
بگذرد ايام عشق و اشتياق
سوز خاطر ،سوز جان ،درد فراق
شادماني ها ، خوشي ها غني
وين تعصب ها و كين و دشمني
بگذرد درد گدايان ز احتياج
عهد را زين گونه بر گردد مزاج
اين چنين هرشادي و غم بگذرد
جمله بگذشتند ، اين هم بگذرد
خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت
بگذرد هم عمر اين شوريده بخت
حال ، بين مردگان و زندگان
قصه ام اين است ، اي آيندگان
قصه ي رنگ پريده آتشي ست
س در پي يك خاطر محنت كشي ست
زينهار از خواندن اين قصه ها
كه ندارد تاب سوزش جثه ها
بيم آريد و بينديشيد ،هان
ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان
پند گيريد از من و از حال من
پيروي خوش نيست از اعمال من
بعد من آريد حال من به ياد
آفرين بر غفلت جهال باد
اي شب
هان اي شب شوم وحشت انگيز
تا چند زني به جانم آتش ؟
يا چشم مرا ز جاي بركن
يا پرده ز روي خود فروكش
يا بازگذار تا بميرم
كز ديدن روزگار سيرم
ديري ست كه در زمانه ي دون
از ديده هميشه اشكبارم
عمري به كدورت و الم رفت
تا باقي عمر چون سپارم
نه بخت بد مراست سامان
و اي شب ،نه توراست هيچ پايان
چندين چه كني مرا ستيزه
بس نيست مرا غم زمانه ؟
دل مي بري و قرار از من
هر لحظه به يك ره و فسانه
بس بس كه شدي تو فتنه اي سخت
سرمايه ي درد و دشمن بخت
اين قصه كه مي كني تو با من
زين خوبتر ايچ قصه ايچ نيست
خوبست وليك بايد از درد
نالان شد و زار زار بگريست
بشكست دلم ز بي قراري
كوتاه كن اين فسانه ،باري
آنجا كه ز شاخ گل فروريخت
آنجا كه بكوفت باد بر در
و آنجا كه بريخت آب مواج
تابيد بر او مه منور
اي تيره شب دراز داني
كانجا چه نهفته بد نهاني ؟
بودست دلي ز درد خونين
بودست رخي ز غم مكدر
بودست بسي سر پر اميد
ياري كه گرفته يار در بر
كو آنهمه بانگ و ناله ي زار
كو ناله ي عاشقان غمخوار ؟
در سايه ي آن درخت ها چيست
كز ديده ي عالمي نهان است ؟
عجز بشر است اين فجايع
يا آنكه حقيقت جهان است ؟
در سير تو طاقتم بفرسود
زين منظره چيست عاقبت سود ؟
تو چيستي اي شب غم انگيز
در جست و جوي چه كاري آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شكل خوف آور
تاريخچه ي گذشتگاني
يا رازگشاي مردگاني؟
تو آينه دار روزگاري
يا در ره عشق پرده داري ؟
يا شدمن جان من شدستي ؟
اي شب بنه اين شگفتكاري
بگذار مرا به حالت خويش
با جان فسرده و دل ريش
بگذار فرو بگيرد دم خواب
كز هر طرفي همي وزد باد
وقتي ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحري كشيد فرياد
شد محو يكان يكان ستاره
تا چند كنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر آيم
كز شومي گردش زمانه
يكدم كمتر به ياد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه
بگذار كه چشم ها ببندد
كمتر به من اين جهان بخندد
منت دونان
زدن يا مژه بر مويي گره ها
به ناخن آهن تفته بريدن
ز روح فاسد پيران نادان حجاب جهل ظلماني دريدن
به گوش كر شده مدهوش گشته
صداي پاي صوري را شنيدن
به چشم كور از راهي بسي دور
به خوبي پشه ي پرنده ديدن
به جسم خود بدون پا و بي پر
به جوف صخره ي سختي پريدن
گرفتن شر ز شيري را در آغوش
ميان آتش سوزان خزيدن
كشيدن قله ي الوند بر پشت
پس آنگه روي خار و خس دويدن
مرا آسان تر و خوش تر بود زان
كه بار منت دونان كشيدن
افسانه
افسانه : در شب تيره ، ديوانه اي كاو
دل به رنگي گريزان سپرده
در دره ي سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ي گياهي فسرده
مي كند داستاني غم آور
در ميان بس آشفته مانده
قصه ي دانه اش هست و دامي
وز همه گفته ناگفته مانده
از دلي رفته دارد پيامي
داستان از خيالي پريشان
اي دل من ، دل من ، دل من
بينوا ، مضطرا ، قابل من
با همه خوبي و قدر و دعوي
از تو آخر چه شد حاصل من
جز سر شكي به رخساره ي غم ؟
آخر اي بينوا دل ! چع ديدي
كه ره رستگاري بريدي ؟
مرغ هرزه درايي ، كه بر هر
شاخي و شاخساري پريدي
تا بماندي زبون و فتاده ؟
مي توانستي اي دل ، رهيدن
گر نخوردي فريب زمانه
آنچه ديدي ، ز خود ديدي و بس
هر دمي يك ره و يك بهانه
تا تو اي مست ! با من ستيزي
تا به سرمستي و غمگساري
با فسانه كني دوستاري
عالمي دايم از وي گريزد
با تو او را بود سازگاري
مبتلايي نيابد به از تو
افسانه : مبتلايي كه ماننده ي او
كس در اين راه لغزان نديده
آه! ديري است كاين قصه گويند
از بر شاخه مرغي پريده
مانده بر جاي از او آشيانه
ليك اين آشيان ها سراسر
بر كف بادها اندر آيند
رهروان اندر اين راه هستند
كاندر اين غم ، به غم مي سرايند
او يكي نيز از رهروان بود
در بر اين خرابه مغازه
وين بلند آسمان و ستاره
سالها با هم افسرده بوديد
وز حوادث به دل پاره پاره
او تو را بوسه مي زد ، تو او را
عاشق : سال ها با هم افسرده بوديم
سالها همچو واماندگي
ليك موجي كه آشفته مي رفت
بودش از تو به لب داستاني
مي زدت لب ، در آن موج ، لبخند
افسانه : من بر آن موج آشفته ديدم
يكه تازي سراسيمه
عاشق : اما
من سوي گلعذاري رسيدم
در همش گيسوان چون معما
همچنان گردبادي مشوش
افسانه : من در اين لحظه ، از راه پنهان
نقش مي بستم از او بر آبي
عاشق : آه! من بوسه مي دادم از دور
بر رخ او به خوابي چه خوابي
با چه تصويرهاي فسونگر
اي اسفانه ، فسانه ، فسانه
اي خدنگ تو را من نشانه
اي علاج دل ، اي داروي درد
همره گريه هاي شبانه
با من سوخته در چه كاري ؟
چيستي ! اي نهان از نظرها
اي نشسته سر رهگذرها
از پسرها همه ناله بر لب
ناله ي تو همه از پدرها
تو كه اي ؟ مادرت كه ؟ پدر كه ؟
چون ز گهواره بيرونم آورد
مادرم ، سرگذشت تو مي گفت
بر من از رنگ و روي تو مي زد
ديده از جذبه هاي تو مي خفت
مي شدم بيهوش و محو و مفتون
رفته رفته كه بر ره فتادم
از پي بازي بچگانه
هر زماني كه شب در رسيدي
بر لب چشمه و رودخانه
در نهان ، بانگ تو مي شنيدم
اي فسانه ! مگر تو نبودي
آن زماني كه من در صحاري
مي دويدم چو ديوانه ، تنها
داشتم زاري و اشكباري
تو مرا اشك ها مي ستردي ؟
آن زماني كه من ، مست گشته
زلف ها مي فشاندم بر باد
تو نبودي مگر كه همآهنگ
مي شدي با من زار و ناشاد
مي زدي بر زمين آسمان را ؟
در بر گوسفندان ، شبي تار
بودم افتاده من ، زرد و بيمار
تو نبودي مگر آن هيولا
آن سياه مهيب شرربار
كه كشيدم ز بيم تو فرياد ؟
دم ، كه لبخنده هاي بهاران
بود با سبزه ي جويباران
از بر پرتو ماه تابان
در بن صخره ي كوهساران
هر كجا ، بزم و رزمي تو را بود
بلبل بينوا ناله مي زد
بر رخ سبزه ، شب ژاله مي زد
روي آن ماه ، از گرمي عشق
چون گل نار تبخالع مي زد
مي نوشتي تو هم سرگذشتي
سرگذشت مني اي فسانه
كه پريشاني و غمگساري ؟
يا دل من به تشويش بسته
يا كه دو ديده ي اشكباري ؟
يا كه شيطان رانده ز هر جاي ؟
قلب پر گير و دار مني تو
كه چنين ناشناسي و گمنام ؟
يا سرشت مني ، كه نگشتي
در پي رونق و شهرت و نام ؟
يا تو بختي كه از من گريزي ؟
هر كس از جانب خود تو را راند
بي خبر كه تويي جاودانه
تو كه اي ؟ اي ز هر جاي رانده
با منت بوده ره ، دوستانه ؟
قطره ي اشكي آيا تو ، يا غم ؟
ياد دارم شبي ماهتابي
بر سر كوه نوبن نشسته
ديده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغاي دو ديده رسته
باد سردي دميد از بر كوه
گفت با من كه : اي طفل محزون
از چه از خانه ي خود جدايي ؟
چيست گمگشته ي تو در اين جا ؟
طفل ! گل كرده با دلربايي
كرگويجي در اين دره ي تنگ
چنگ در زلف من زد چو شانه
نرم و آسهته و دوستانه
با من خسته ي بينوا داشت
بازي وشوخي بچگانه
اي فسانه ! تو آن باد سردي ؟
اي بسا خنده ها كه زدي تو
بر خوشي و بدي گل من
اي بسا كامدي اشك ريزان
بر من و بر دل و حاصل من
تو ددي ، يا كه رويي پريوار ؟
ناشناسا ! كه هستي كه هر جا
با من بينوا بوده اي تو ؟
هر زمانم كشيده در آغوش
بيهشي من افزوده اي تو ؟
اي فسانه ! بگو ، پاسخم ده
افسانه : بس كن ازپرسش اي سوخته دل
بس كه گفتي دلم ساختي خون
باورم شد كه از غصه مستي
هر كه را غم فزون ، گفته افزون
عاشقا ! تو مرا مي شناسي
از دل بي هياهو نهفته
من يك آواره ي آسمانم
وز زمان و زمين بازمانده
هر چه هستم ، بر عاشقانم
آنچه گويي منم ، و آنچه خواهي
من وجودي كهن كار هستم
خوانده ي بي كسان گرفتار
بچه ها را به من ، مادر پير
بيم و لرزه دهد ، در شب تار
من يكي قصه ام بي سر و بن
عاشق : تو يكي قصه اي ؟
افسانه : آري ، آري
قصه ي عاشق بيقراري
نا اميدي ، پر از اضطرابي
كه به اندوه و شب زنده داري
سال ها در غم و انزوا زيست
قصه ي عاشقي پر ز بيمم
گر مهيبم چو ديو صحاري
ور مرا پيرزن روستايي
غول خواند ز آدم فراري
زاده ي اضطراب جهانم
يك زمان دختري بوده ام من
نازنين دلبري بوده ام من
چشم ها پر ز آشوب كرده
يكه افسونگري بوده ام من
آمدم بر مزاري نشسته
چنگ سازنده ي من به دستي
دست ديگر يكي جام باده
نغمه اي ساز ناكرده ، سرمست
شد ز چشم سياهم ، گشاده
قطره قطره سرشك پر از خون
در همين لحظه ، تاريك مي شد
در افق ، صورت ابر خونين
در ميان زمين و فلك بود
اختلاط صداهاي سنگين
دود از اين خيمه مي رفت بالا
خواب آمد مرا ديدگان بست
جام و چنگم فتادند از دست
چنگ پاره شد و جام بشكست
من ز دست دل و دل ز من رست
رفتم و ديگرم تو نديدي
اي بسا وحشت انگيز شب ها
كز پس ابرها شد پديدار
قامتي كه ندانستي اش كيست
با صدايي حزين و دل آزار
نام من در بن گوش تو گفت
عاشقا ! من همان ناشناسم
آن صدايم كه از دل بر آيد
صورت مردگان جهانم
يك دمم كه چو برقي سر آيد
قطره ي گرم چشمي ترم من
چه در آن كوهها داشت مي ساخت
دست مردم ، بيالوده در گل ؟
ليك افسوس ! از آن لحظه ديگر
ساكنين را نشد هيچ حاصل
سالها طي شدند از پي هم
يك گوزن فراري در آنجا
شاخه اي را ز برگش تهي كرد
گشت پيدا صداهاي ديگر
شمل مخروطي خانه اي فرد
كله ي چند بز در چراگاه
بعد از آن ، مرد چوپان پيري
اندر آن تنگنا جست خانه
قصه اي گشت پيدا ، كه در آن
بود گم هر سراغ و نشانه
كرد از من درين راه معني
كي ولي با خبر بود از اين راز
كه بر آن جغد هم خواند غمناك ؟
ريخت آن خانه ي شوق از هم
چون نه جز نقش آن ماند بر خاك
هر چه ، بگريست ، جز چشم شيطان
عاشق : اي فسانه ! خسانند آنان
كه فروبسته ره را به گلزار
خس ، به صد سال طوفان ننالد
گل ، ز يك تندباد است بيمار
تو مپوشان سخن ها كه داري
تو بگو با زبان دل خود
هيچكس گوي نپسندد آن را
مي توان حيله ها راند در كار
عيب باشد ولي نكته دان را
نكته پوشي پي حرف مردم
اين ، زبان دل افسردگان است
نه زبان پي نام خيزان
گوي در دل نگيرد كسش هيچ
ما كه در اين جانيم سوزان
حرف خود را بگيريم دنبال
كي در آن كلبه هاي دگر بود ؟
افسانه : هيچكس جز من ، اي عاشق مست
ديدي آن شور و بنشييدي آن بانگ
از بن بام هايي كه بشكست
روي ديوارهايي كه ماندند
در يكي كلبه ي خرد چوبين
طرف ويرانه اي ، ياد داري ؟
كه يكي پيرزن روستايي
پنبه مي رشت و مي كرد زاري
خامشي بود و تاريكي شب
باد سرد از برون نعره مي زد
آتش اندر دل كلبه مي سوخت
دختري ناگه از در درآمد
كه همي گفت و بر سر همي كوفت
اي دل من ، دل من ، دل من
آه از قلب خسته بر آورد
در بر ما درافتاد و شد سرد
اين چنين دختر بيدلي را
هيچ داني چهزار و زبون كرد ؟
عشق فاني كننده ، منم عشق
حاصل زندگاني منم ، من
روشني جهاني منم ، من
من ، فسانه ، دل عاشقانم
گر بود جسم و جاني ، منم ، من
من گل عشقم و زاده ي اشك
ياد مي آوري آن خرابه
آن شب و جنگل آليو را
كه تو از كهنه ها مي شمردي
مي زدي بوسه خوبان نو را ؟
زان زمان ها مرا دوست بودي
عاشق : آن زمان ها كه از آن به ره ماند
همچنان كز سواري غباري ...ـ
افسانه : تند خيزي كه ، ره شد پس از او
جاي خالي نماي سواري
طعمه ي اين بيابان موحش
عاشق : ليك در خنده اش ، آن نگارين
مست مي خواند و سرمست مي رفت
تا شناسد حريفش به مستي
جام هر جاي بر دست مي رفت
چه شبي ! ماه خندان ، چمن نرم
افسانه : آه عاشق ! سحر بود آندم
سينه ي آسمان باز و روشن
شد ز ره كاروان طربناك
جرسش را به جا ماند شيون
آتشش را اجاقي كه شد سرد
عاشق : كوهها راست استاده بودند
دره ها همچو دزدان خميده
افسانه : آري اي عاشق ! افتاده بودند
دل ز كف دادگان ، وارميده
داستانيم از آنجاست در ياد
هر كجا فتنه بود و شب و كين
مردمي ، مردمي كرده نابود
بر سر كوه هاي كباچين
نقطه اي سوخت در پيكر دود
طفل بيتابي آمد به دنيا
تا به هم يار و دمساز باشيم
نكته ها آمد از قصه كوتاه
اندر آن گوشه ، چوپان زني ، زود
ناف از شيرخواري ببريد
عاشق : آه
چه زماني ، چه دلكش زماني
قصه ي شادمان دلي بود
باز آمد سوي خانه ي دل
افسانه : عاشقا ! جغد گو بود ، و بودش
آشنايي به ويرانه ي دل
عاشق : آري افسانه ! يك جغد غمناك
هر دم امشب ، از آنان كه بودند
ياد مي آورد جغد باطل
ايستاده است ، استاده گويي
آن نگارين به ويران ناتل
دست بر دست و با چشم نمناك
افسانه : آمده از مزار مقدس
عاشقا ! راه درمان بجويد
عاشق : آمده با زباني كه دارد
قصه ي رفتگان را بگويد
زندگان را بيابد در اين غم
افسانه : آمده تا به دست آورد باز
عاشق ! آن را كه بر جا نهاده است
ليك چو سود ، كاندر بيابان
هول را باز دندان گشاده است
بايد اين جام گردد شكسته
به كه اي نقشبند فسونكار
نقش ديگر بر آري كه شايد
اندر اين پرده ، در نقشبندي
بيش از اين نز غمت غم فزايد
جلوه گيرد سپيد ، از سياهي
آنچه بگذشت چون چشمه ي نوش
بود روزي بدانگونه كامروز
نكته اينست ، درياب فرصت
گنج در خانه ، دل رنج اندوز
از چه ؟ آيا چمن دلربا نيست ؟
آن زماني كه امرود وحشي
سايه افكنده آرام بر سنگ
كاكلي ها در آن جنگل دور
مي سرايند با هم همآهنگ
گه يكي زان ميان است خوانا
شكوه ها را بنه ، خيز و بنگر
كه چگونه زمستان سر آمد
جنگل و كوه در رستخيز است
عالم از تيره رويي در آمد
چهره بگشاد و چون برق خنديد
توده ي برف از هم شكافيد
قله ي كوه شد يكسر ابلق
مرد چوپان در آمد ز دخمه
خنده زد شادمان و موفق
كه دگر وقت سبزه چراني است
عاشقا ! خيز كامد بهاران
چشمه ي كوچك از كوه جوشيد
گل به صحرا در آمد چو آتش
رود تيره چو توفان خروشيد
دشت از گل شده هفت رنگه
آن پرده پي لانه سازي
بر سر شاخه ها مي سرايد
خار و خاشاك دارد به منقار
شاخه ي سبز هر لحظه زايد
بچگاني همه خرد و زيبا
عاشق : در سريها به راه ورازون
گرگ ، دزديده سر مي نمايد
افسانه : عاشق! اينها چه حرفي است ؟ اكنون
گرگ كاو ديري آنجا نپايد
از بهار است آنگونه رقصان
آفتاب طلايي بتابيد
بر سر ژاله ي صبحگاهي
ژاله ها دانه دانه درخشند
همچو الماس و در آب ، ماهي
بر سر موج ها زد معلق
تو هم اي بينوا ! شاد بخرام
كه ز هر سو نشاط بهار است
كه به هر جا زمانه به رقص است
تا به كي ديده ات اشكبار است ؟
بوسه اي زن كه دوران رونده است
دور گردان گذشته ز خاطر
روي دامان اين كوه ، بنگر
بره هاي سفيد و سيه را
نغمه ي زنگ ها را ، كه يكسر
چون دل عاشق ، آوازه خوان اند
بر سر سبزه ي بيشل اينك
نازنيني است خندان نشسته
از همه رنگ ، گل هاي كوچك
گرد آورده و دسته بسته
تا كند هديه ي عشقبازان
همتي كن كه دزديده ، او را
هر دمي جانب تو نگاهي است
عاشقا ! گر سيه دوست داري
اينك او را دو چشم سياهي است
كه ز غوغاي دل قصه گوي است
عاشق : رو ، فسانه ! كه اينها فريب است
دل ز وصل و خوشي بي نصيب است
ديدن و سوزش و شادماني
چه خيالي و وهمي عجيب است
بيخبر شاد و بينا فسرده است
خنده اي ناشكفت از گل من
كه ز باران زهري نشد تر
من به بازار كالافروشان
داده ام هر چه را ، در برابر
شادي روز گمگشته اي را
اي دريغا ! دريغا ! دريغا
كه همه فصل ها هست تيره
از گشته چو ياد آورم من
چشم بيند ، ولي خيره خيره
پر ز حيراني و ناگواري
ناشناسي دلم برد و گم شد
من پي دل كنون بي قرارم
ليكن از مستي باده ي دوش
مي روم سرگران و خمارم
جرعه اي بايدم تا رهم من
افسانه : كه ز نو قطره اي چند ريزي ؟
بينوا عاشقا
عاشق : گر نريزم
دل چگونه تواند رهيدن ؟
چون توانم كه دلشاد خيزم
بنگرم بر بساط بهاران
افسانه : حاليا تو بيا و رها كن
اول و آخر زندگاني
وز گذشته مياور دگر ياد
كه بدين ها نيرزد جهاني
كه زبون دل خودشوي تو
عاشق : ليك افسوس ! چون مارم اين درد
مي گزد بند هر بند جان را
پيچم از درد بر خود چو ماران
تنگ كرده به ان استخوان را
چون فريبم در اين حال كان هست ؟
قلب من نامه ي آسمان هاست
مدفن آرزوها و جان هاست
ظاهرش خنده هاي زمانه
باطن آن سرشك نهان هاست
چون رها دارمش؟ چون گريزم ؟
همرها ! باز آمد سياهي
مي برندم به خواهي نخواهي
مي درخشد ستاره بدانسان
كه يكي شعله رو در تباهي
مي كشد باد ، محكم غريوي
زير آن تپه ها كه نهان است
حاليا روبه آوازه خوان است
كوه و جنگل بدان ماند اينجا
كه نمايشگه روبهان است
هر پرنده به يك شاخه در خواب
افسانه : هر پرنده به كنجي فسرده
شب دل عاشقي مست خورده
عاشق : خسته اين خاكدان ، اي فسانه
چشم ها بسته ، خوابش ببرده
با خيال دگر رفته از خوش
بگذر از من ، رها كن دلم را
كه بسي خواب آشفته ديده است
عاشق و عشق و معشوق و عالم
آنچه ديده ، همه خفته ديده است
عاشقم ، خفته ام ، غافلم من
گل ، به جامه درون پر ز ناز است
بلبل شيفته چاره ساز است
رخ نتابيده ، ناكام پژمرد
بازگو ! اين چه غوغا ، چه راز است ؟
يك دم و اين همه كشمكش ها
واگذار اي فسانه ! كه پرسم
زين ستاره هزاران حكايت
كه : چگونه شكفت آن گل سرخ ؟
چه شد ؟ اكنون چه دارد شكايت ؟
وز دم بادها ، چون بپژمرد ؟
آنچه من ديده ام خواب بوده
نقش يا بر رخ آب بوده
عشق ، هذيان بيماري اي بود
يا خمار ميي ناب بود
همرها ! اين چه هنگامه اي بود ؟
بر سر ساحل خلوتي ، ما
مي دويديم و خوشحال بوديم
با نفس هاي صبحي طربناك
نغمه هاي طرب مي سروديم
نه غم روزگار جدايي
كوچ مي كرد با ما قبيله
ما ، شماله به كف ، در بر هم
كوه ها ، پهلوانان خودسر
سر برافراشته روي در هم
گله ي ما ، همه رفته از پيش
تا دم صبح مي سوخت آتش
باد ، فرسوده ، مي رفت و مي خواند
مثل اينكه ، در آن دره ي تنگ
عده اي رفته ، يك عده مي ماند
زير ديوار از سرو و شمشاد
آه ، افسانه ! در من بهشتي است
همچو ويرانه اي در بر من
آبش از چشمه ي چشم غمناك
خاكش ، از مشت خاكستر من
تا نبيني به صورت خموشم
من بسي ديده ام صبح روشن
گل به لبخند و جنگل سترده
بس شبان اندر او ماه غمگين
كاروان را جرس ها فسرده
پاي من خسته ، اندر بيابان
ديده ام روي بيمار ناكان
با چراغي كه خاموش مي شد
چون يكي داغ دل ديده محراب
ناله اي را نهان گوش مي شد
شكل ديوار ، سنگين و خاموش
درههم فتاد دندانه ي كوه
سيل برداشت ناگاه فرياد
فاخته كرد گم آشيانه
ماند توكا به ويرانه آباد
رفت از يادش انديشه ي جفت
كه تواند مرا دوست دارد
وندر آن بهره ي خود نجويد ؟
هركس از بهر خود در تكاپوست
كس نچيند گلي كه نبويد
عشق بي حظ و حاصل خيالي ست
آنكه پشمينه پوشيد ديري
نغمه ها زد همه جاودانه
عاشق زندگاني خود بود
بي خبر ، در لباس فسانه
خويشتن را فريبي همي داد
خنده زد عقل زيرك بر اين حرف
كز پي اين جهان هم جهاني ست
آدمي ، زاده ي خاك ناچيز
بسته ي عشق هاي نهاني ست
عشوه ي زندگاني است اين حرف
بار رنجي به سربار صد رنج
خواهي ار نكته اي بشنوي راست
محو شد جسم رنجور زاري
ماند از او زباني كه گوياست
تا دهد شرح عشق دگرسان
حافظا ! اين چهكيد و دروغيست
كز زبان مي و جام و ساقي ست ؟
نالي ار تا ابد ، باورم نيست
كه بر آن عشق بازي كه باقي ست
من بر آن عاشقم كه رونده است
در شگفتم ! من و تو كه هستيم ؟
وز كدامين خم كهنه مستيم ؟
اي بسا قيد ها كه شكستيم
باز از قيد وهمي نرستيم
بي خبر خنده زن ، بيهده نال
اي فسانه ! رها كن در اشكم
كاتشي شعله زد جان من سوخت
گريه را اختياري نمانده ست
من چه سازم ؟ جز اينم نيامخوت
هرزه گردي دل ، نغمه ي روح
افسانه : عاشق ! اينها سخن هاي تو بود ؟
حرف بسيارها مي توان زد
مي توان چون يكي تكه ي دود
نقش ترديد در آسمان زد
مي توان چون شبي ماند خاموش
مي توان چون غلامان ، به طاعت
شنوا بود و فرمانبر ، اما
عشق هر لحظه پرواز جويد
عقل هر روز بيند معما
و آدميزاده در اين كشاكش
ليك يك نكته هست و نه جز اين
ما شريك هميم اندر اين كار
صد اگر نقش از دل برآيد
سايه آنگونه افتد به ديوار
كه ببينند و جويند مردم
خيزد اينك در اين ره ، كه ما را
خبر از رفتگان نيست در دست
شادي آورده ، با هم توانيم
نقش ديگر براين داستان بست
زشت و زيبا ، نشاني كه از ماست
تو مرا خواهي و من تو را نيز
اين چه كبر و چه شوخي و نازي ست ؟
به دوپا راني ، از دست خواني
با من آيا تو را قصد بازي است ؟
تو مرا سر به سر مي گذاري ؟
اي گل نوشكفته ! اگر چند
زود گشتي زبون و فسرده
از وفور جواني چنيني
هر چه كان زنده تر ، زود مرده
با چنين زنده من كار دارم
مي زدم من در اين كهنه گيتي
بر دل زندگان دائما دست
در از اين باغ اكنون گشادند
كه در از خارزاران بسي بست
شد بهار تو با تو پديدار
نوگل من ! گلي ، گرچه پنهان
در بن شاخه ي خارزاري
عاشق تو ، تو را بازيابد
سازد از عشق تو بي قراري
هر پرنده ، تو را آشنا نيست
بلبل بينوا زي تو آيد
عاشق مبتلا زي تو آيد
طينت تو همه ماجرايي ست
طالب ماجرا زي تو آيد
تو ، تسليده ، عاشقاني
عاشق : اي فسانه ! مرا آرزو نيست
كه بچينندم و دوست دارند
زاده ي كوهم ، آورده ي ابر
به كه بر سبزه ام واگذارند
با بهاري كه هستم در آغوش
كس نخواهم زند بر دلم دست
كه دلم آشيان دلي هست
زاشيانم اگر حاصلي نيست
من بر آنم كز آن حاصلي هست
به فريب و خيالي منم خوش
افسانه : عاشق ! از هر فريبنده كان هست
يك فريب دلاويزتر ، من
كهنه خواهد شدن آن چه خيزد
يك دروغ كهن خيزتر ، من
رانده ي عاقلان ، خوانده ي تو
كرده در خلوت كوه منزل
عاشق : همچو من
افسانه : چون تو از درد خاموش
بگذرانم ز چشم آنچه بينم
عاشق : تا بيابي دلي را همه جوش
افسانه : دردش افتاده اندر رگ و پوست
عاشقا ! با همه اين سخن ها
به محك آمدت تكه ي زر
چه خوشي ؟ چه زياني ، چه مقصود ؟
گردد اين شاخه يك روز بي بر
ليك سيراب از اين چوي اكنون
يك حقيقت فقط هست بر جا
آنچناني كه بايست ، بودن
يك فريب است ره جسته هر جا
چشم ها بسته ، پابست بودن
ماچنانيم ليكن ، كه هستيم
عاشق : آه افسانه ! حرفي است اين راست
گر فريبي ز ما خاست ، ماييم
روزگاري اگر فرصتي ماند
بيش از اين با هم اندر صفاييم
همدل و همزبان و همآهنگ
تو دروغي ، دروغي دلاويز
تو غمي ، يك غم سخت زيبا
بي بها مانده عشق و دل من
مي سپارم به تو ، عشق و دل را
كه تو خود را به من واگذاري
اي دروغ ! اي غم ! اي نيك و بد ، تو
چه كست گفت از اين جاي برخيز ؟
چه كست گفت زين ره به يكسو
همچو گل بر سر شاخه آويز
همچو مهتاب در صحنه ي باغ
اي دل عاشقان ! اي فسانه
اي زده نقش ها بر زمانه
اي كه از چنگ خود باز كردي
نغمه هيا همه جاودانه
بوسه ، بوسه ، لب عاشقان را
در پس ابرهايم نهان دار
تا صداي مرا جز فرشته
نشنوند ايچ در آسمان ها
كس نخواند ز من اين نوشته
جز به دل عاشق بي قراري
اشك من ريز بر گونه ي او
ناله ام در دل وي بياكن
روح گمنامم آنجا فرود آر
كه بر آيد از آنجاي شيون
آتش آشفته خيزد ز دل ها
هان ! به پيش آي از اين دره ي تنگ
كه بهين خوابگاه شبان هاست
كه كسي را نه راهي بر آن است
تا در اينجا كه هر چيز تنهاست
بسراييم دلتنگ با هم
شير
شب آمد مرا وقت غريدن است
گه كار و هنگام گرديدن است
به من تنگ كرده جهان جاي را
از اين بيشه بيرون كشم پاي را
حرام است خواب
بر آرم تن زردگون زين مغاك
بغرم بغريدني هولناك
كه ريزد ز هم كوهساران همه
بلرزد تن جويباران همه
نگردند شاد
نگويند تا شير خوابيده است
دو چشم وي امشب نتابيده است
بترسيده است از خيال ستيز
نهاده ز هنگامه پا در گريز
نهم پاي پيش
منم شير ،سلطان جانوران
سر دفتر خيل جنگ آوران
كه تا مادرم در زمانه بزاد
بغريد و غريدنم ياد داد
نه ناليدنم
بپا خاست ،برخاستم در زمن
ز جا جست ، جستم چو او نيز من
خراميد سنگين ، به دنبال او
بياموختم از وي احوال او
خرامان شدم
برون كردم اين چنگ فولاد را
كه آماده ام روز بيداد را
درخشيد چشم غضبناك من
گواهي بداد از دل پاك من
كه تا من منم
به وحشت بر خصم ننهم قدم
نيايد مرا پشت و كوپال، خم
مرا مادر مهربان از خرد
چو مي خواست بي باك بار آورد
ز خود دور ساخت
رها كرد تا يكه تازي كنم
سرافرازم و سرفرازي كنم
نبوده به هنگام طوفان و برف
به سر بر مرا بند و ديوار و سقف
بدين گونه نيز
نبوده ست هنگام حمله وري
به سر بر مرا ياوري ، مادري
دلير اندر اين سان چو تنها شدم
همه جاي قهار و يكتا شدم
شدم نره شير
مرا طعمه هر جا كه آيد به دست
مرا خواب آن جا كه ميل من است
پس آرامگاهم به هر بيشه اي
ز كيد خسانم نه انديشه اي
چه انديشه اي ست ؟
بلرزند از روز بيداد من
بترسند از چنگ فولاد من
نه آبم نه آتش نه كوه از عتاب
كه بس بدترم ز آتش و كوه و آب
كجا رفت خصم ؟
عدو كيست با من ستيزد همي ؟
ظفر چيست كز من گريزد همي ؟
جهان آفرين چون بسي سهم داد
ظفر در سر پنجه ي من نهاد
وزان شأن داد
روم زين گذر اندكي پيشتر
ببينم چه مي آدم در نظر
اگر بگذرم از ميان دره
ببينم همه چيز ها يكسره
ولي بهتر آنك
از اين ره شوم ، گرچه تاريك هست
همه خارزار است و باريك هست
ز تاريكيم بس خوش آيد همي
كه تا وقت كين از نظرها كمي
بمانم نهان
كنون آمدم تا كه از بيم من
بلغزد جهان و زمين و زمن
به سوراخ هاشان ،عيان هم نهان
بلرزد تن سست جانوران
از آشوب من
چه جاي است اينجا كه ديوارش هست
همه سستي و لحن بيمارش هست ؟
چه مي بينم اين سان كزين زمزمه
ز روباه گويي رمه در رمه
خر اندر خر است
صداي سگ است و صداي خروس
بپاش از هم پرده ي آبنوس
كه در پيش شيري چه ها مي چرند
كه اين نعمت تو كه ها مي خورند ؟
روا باشد اين
كه شيري گرسنه چو خسبيده است
بيابد به هر چيز روباه دست ؟
چو شد گوهرم پاك و همت بلند
ببايد پي رزق باشم نژند ؟
ببايد كه من
ز بي جفتي خويش تنها بسي
بگردم به شب كوه و صحرا بسي ؟
ببايد به دل خون خود خوردنم
وزين درد ناگفته مردنم ؟
چه تقدير بود ؟
چرا ماند پس زنده شير دلير
كه اكنون بر آرد در اين غم نفير ؟
چرا خيره سر مرگ از او رو بتافت
درين ره مگر بيشه اش را نيافت
كز او دور شد ؟
چرا بشنوم ناله هاي ستيز
كه خود نشنود چرخ دورينه نيز
كه ريزد چنين خون سپهر برين
چرا خون نريزم ؟ مرا همچنين
سپهر آفريد
از اين سايه پروردگان مرغ ها
بدرم اگر ،گردم از غم رها
صداشان مرا خيره دارد همي
خيال مرا تيره دارد همي
در اين زير سقف
يكي مشت مخلوق حيله گرند
همه چاپلوسان خيره سرند
رسانند اگر چند پنهان ضرر
نه ماده اند اينان و نه نيز نر
همه خفته اند
همه خفته بي زحمت كار و رنج
بغلتيده بر روي بسيار گنج
نيارند كردن از اين ره گذر
ندارند از حال شيران خبر
چه اند اين گروه ؟
ريزم اگر خونشان را به كين
بريزد اگر خونشان بر زمين
همان نيز باشم كه خود بوده ام
به بيهوده چنگال آلوده ام
وز اين گونه كار
نگردد در آفاق نامم بلتد
نگردم به هر جايگاه ارجمند
پس آن به مرا چون از ايشان سرم
از اين بي هنر روبهان بگذرم
كشم پاي پس
از اين دم ببخشيدتان شير نر
بخوابيد اي روبهان بيشتر
كه در رهع دگر يك هماورد نيست
بجز جانورهاي دلسرد نيست
گه خفتن است
همه آرزوي محال شما
به خواب است و در خواب گردد رو
بخوابيد تا بگذرند از نظر
بناميد آن خواب ها را هنر
ز بي چارگي
بخوابيد ايندم كه آلام شير
نه دارو پذيرد ز مشتي اسير
فكندن هر آن را كه در بندگي است
مرا مايه ي ننگ و شرمندگي است
شما بنده ايد
چشمه ي كوچك
گشت يكي چشمه ز سنگي جدا
غلغله زن ، چهره نما ، تيز پا
گه به دهان بر زده كف چون صدف
گاه چو تيري كه رود بر هدف
گفت : درين معركه يكتا منم
تاج سر گلبن و صحرا منم
چون بدوم ، سبزه در آغوش من
بوسه زند بر سر و بر دوش من
چون بگشايم ز سر مو ، شكن
ماه ببيند رخ خود را به من
قطره ي باران ، كه در افتد به خاك
زو بدمد بس كوهر تابناك
در بر من ره چو به پايان برد
از خجلي سر به گريبان برد
ابر ، زمن حامل سرمايه شد
باغ ،ز من صاحب پيرايه شد
گل ، به همه رنگ و برازندگي
مي كند از پرتو من زندگي
در بن اين پرده ي نيلوفري
كيست كند با چو مني همسري ؟
زين نمط آن مست شده از غرور
رفت و ز مبدا چو كمي گشت دور
ديد يكي بحر خروشنده اي
سهمگني ، نادره جوشنده اي
نعره بر آورده ، فلك كرده كر
ديده سيه كرده ،شده زهره در
راست به مانند يكي زلزله
داده تنش بر تن ساحل يله
چشمه ي كوچك چو به آنجا رسيد
وان همه هنگامه ي دريا بديد
خواست كزان ورطه قدم دركشد
خويشتن از حادثه برتر كشد
ليك چنان خيره و خاموش ماند
كز همه شيرين سخني گوش ماند
خلق همان چشمه ي جوشنده اند
بيهوده در خويش هروشنده اند
يك دو سه حرفي به لب آموخته
خاطر بس بي گنهان سوخته
ليك اگر پرده ز خود بردرند
يك قدم از مقدم خود بگذرند
در خم هر پرده ي اسرار خويش
نكته بسنجند فزون تر ز پيش
چون كه از اين نيز فراتر شوند
بي دل و بي قالب و بي سر شوند
در نگرند اين همه بيهوده بود
معني چندين دم فرسوده بود
آنچه شنيدند ز خود يا ز غير
و آنچه بكردند ز شر و ز خير
بود كم ار مدت آن يا مديد
عارضه اي بود كه شد ناپديد
و آنچه به جا مانده بهاي دل است
كان همه افسانه ي بي حاصل است
يادگار
در دامن اين مخوف جنگل
و اين قله كه سر به چرخ سوده است
اينجاست كه مادر من زار
گهواره ي من نهاده بوده است
اينجاست ظهور طالع نحس
كامد طفلي زبون به دنيا
بيهوده بپروريد مادر
عشق آمد و در وي آشيان ساخت
بيچاره شد او ز پاي تا سر
دل داد ندا بدو كه : برخيز
اينجاست كه من به ره فتادم
بودم با بره ها همآغوش
ابر و گل و كوه پيش چشمم
آوازه ي زنگ گله در گوش
با ناله ي آبها هماهنگ
اينجا همه جاست خانه ي من
جاي دل پر فسانه ي من
اين شوم و زبون دلم كه گم كرد
از شوميش آشيانه ي من
اينجاست نشان بچگي ها
هيچم نرود ز ياد كانجا
پيره زنگي رفيق خانه
مي گفت براي من همه شب
نقلي به پسند بچگانه
تا ديده ي من به خواب مي رفت
خيزيد مي از ميانه ي خواب
هر روز سپيده دم بدانگاه
كه گله ي گوسفند ما بود
جنبيده ز جا فتاده بر راه
بزغاله ز پيش و بره از پي
من سر ز دواج كرده بيرون
دو ديده برابر روي صحرا
كه توده شد چو پيكر كوه
حلقه زده همچو موج دريا
از پيش رمه بلند مي شد
دو گوش به بانگ ناي چوپان
و آن زنگ بز بزرگ گله
آواز پرندگان كوچك
و آن خوب خروسك محله
كز لانه برون همه پريدند
وز معركه ي چنين هياهو
من خرم و خوش ز جاي جسته
فارغ زدي و ز رنج فردا
از كشمكش زمانه رسته
لب پر ز تبسم رضايت
دل پر ز خيال وقت بازي
ناگاه شنيدمي صدايي
اين نعره ي بچه هاي ده بود
هاي هاي رفيق جان كجايي
ما منتظريم از پس در
من هيچ نخورده ، كف زننده
بر سر نه كله نه كفش بر پاي
يكتاي به پر سفيد جامه
زنگوله به دست جسته از جاي
از خانه به كوه مي دويديم
مادر مي گفت : بچه آرام
مي كرد پدر به من تبسم
من زلف فشانده شعر خوانان
در دامن ابر مي شدم گم
دنيا چو ستاره مي درخشيد
اينجاست كه عشق آمد و ساخت
از حلقه ي بچه ها مرا دور
خنده بگريخت از لب من
دل ماند ز انبساط مهجور
ديده به فراق ، قطره ها ريخت
اي عشق ،اميد ، آرزوها
خسته نشويد در دل من
تا چند به آشيانه ماندن
ديديد چه ها ز حاصل من
كه ترك مرا دگر نگوييد ؟
اي دور نشاط بچگي ها
برقي كه به سرعتي سرآ’ي
اي طالع نحس من مگر تو
مرگي كه به ناگهان درآيي
ايام گذشته ام كجايي ؟
باز آي كه از نخست گرديد
تقدير تو بر سرم نوشته
بوسم رخ روز و گيسوي شب
كز جنس تواند اي گذشته
هر لحظه ز زلف تو است تاري
از عمر هر آنچه بود با من
نزد تو به رايگان سپردم
اي نادره يادگار عشقا
مردم ز بر تو دل نبردم
تا باغم خود ترا سرشتم
باز آي چنان مرا بيفشار
تا خواب ز ديده ام ربايي
اميد دهي به روزگاري
كز تو نبود مرا جدايي
بازآ كه غم است طالب غم
انگاسي
سوي شهر آمد آن زن انگاس
سير كردن گرفت از چپ و راست
ديد آيينه اي فتاده به خاك
گفت : حقا كه گوهري يكتاست
به تماشا چو برگرفت و بديد
عكس خود را ، فكند و پوزش خواست
كه : ببخشيد خواهرم ! به خدا
من ندانستم اين گوهر ز شماست
ما همان روستازنيم درست
ساده بين ،ساده فهم بي كم و كاست
كه در آيينه ي جهان بر ما
از همه ناشناس تر ، خود ماست
بز ملاحسن
بز ملا حسن مسئله گو
چو به ده از رمه مي كردي رو
داشت همواره به همره پس افت
تا سوي خانه ، ز بزها ، دو سه جفت
بز همسايه ،بز مردم ده
همه پر شير و همه نافع و مفت
شاد ملا پي دوشيدنشان
جستي از جاي و به تحسين مي گفت
مرحبا بز بزك زيرك من
كه كند سود من افزون به نهفت
روزي آمد ز قصا بز گم شد
بز ملا به سوي مردم شد
جست ملا ، كسل و سرگردان
همه ده ، خانه ي اين خانه ي آن
زير هر چاله و هر دهليزي
كنج هر بيشه ،به هر كوهستان
ديد هر چيز و بز خويش نديد
سخت آشفت و به خود عهد كنان
گفت : اگر يافتم اين بد گوهر
كنمش خرد سراسر استخوان
ناگهان ديد فراز كمري
بز خود را از پي بوته چري
رفت و بستش به رسن ،زد به عصا
بي مروت بز بي شرم و حيا
اين همه آب و علف دادن من
عاقبت از توام اين بود جزا
كه خورد شير تو را مرده ده ؟
بزك افتاد و بر او داد ندا
شير صد روز بزان دگر
شير يك روز مرا نيست بها ؟
يا مخور حق كسي كز تو جداست
يا بخور با دگران آنچه تراست
گل نازدار
سود گرت هست گراني مكن
خيره سري با دل و جاني مكن
آن گل صحرا به غمزه شكفت
صورت خود در بن خاري نهفت
صبح همي باخت به مهرش نظر
ابر همي ريخت به پايش گهر
باد ندانسته همي با شتاب
ناله زدي تا كه برآيد ز خواب
شيفته پروانه بر او مي پريد
دوستيش ز دل و جان مي خريد
بلبل آشفته پي روي وي
راهي همي جست ز هر سوي وي
وان گل خودخواه خود آراسته
با همه ي حسن به پيراسته
زان همه دل بسته ي خاطر پريش
هيچ نديدي به جز از رنگ خويش
شيفتگانش ز برون در فغان
او شده سرگرم خود اندر نهان
جاي خود از ناز بفرسوده بود
ليك بسي بيره و بيهوده بود
فر و برازندگي گل تمام
بود به رخساره ي خوبش جرام
نقش به از آن رخ برتافته
سنگ به از گوهرنايافته
گل كه چنين سنگدلي برگزيد
عاقبت از كار نداني چه ديد
سودنكرده ز جواني خويش
خسته ز سوداي نهاني خويش
آن همه رونق به شبي در شكست
تلخي ايان به جايش نشست
از بن آن خار كه بودش مقر
خوب چو پژمرد برآورد سر
ديد بسي شيفته ي نغمه خوان
رقص كنان رهسپر و شادمان
از بر وي يكسره رفتند شاد
راست بماننده ي آن تندباد
خاطر گل ز آتش حسرت بسوخت
ز آن كه يكي ديده بدو برندوخت
هر كه چو گل جانب دل ها شكست
چون كه بپژمرد به غم برنشست
دست بزد از سر حسرت به دست
كانچه به كف داشت ز كف داده است
چون گل خودبين ز سر بيهشي
دوست مدار اين همه عاشق كشي
يك نفس از خويشتن آزاد باش
خاطري آور به كف و شاد باش
مفسده ي گل
صبح چو انوار سرافكنده زد
گل به دم باد وزان خنده زد
چهره برافروخت چو اختر به دشت
وز در دل ها به فسون مي گذشت
ز آنچه به هر جاي به غمزه ربود
بار نخستين دل پروانه بود
راه سپارنده ي بالا و پست
بست پر و بال و به گل بر نشست
گاه مكيديش لب سرخ رنگ
گاه كشيديش به بر تنگ تنگ
نيز گهي بي خود و بي سر شدي
بال گشادي به هوا بر شدي
در دل اين حادثه ناگه به دشت
سرزده زنبوري از آنجا گذشت
تيزپري ، تندروي ،زرد چهر
باخته با گلشن تابنده مهر
آمد و از ره بر گل جا كشيد
كار دو خواهنده به دعوا كشيد
زين به جدل خست پر و بال ها
زان همه بسترد خط و خال ها
تا كه رسيد از سر ره بلبلي
سوختهاي ، خسته ي روي گلي
بر سر شاخي به ترنم نشست
قصه ي دل را به سر نغمه بست
ليك رهي از همه ناخوانده بيش
ديد هياهوي رقيبان خويش
يك دو نفس تيره و خاموش ماند
خيره نگه كرد و همه گوش ماند
خنده ي بيهوده ي گل چون بديد
از دل سوزنده صفيري كشيد
جست ز شاخ و به هم آويختند
چند تنه بر سر گل ريختند
مدعيان كينه ور و گل پرست
چرخ بدادند بي پا و دست
تا ز سه دشمن يكي از جا گريخت
و آن دگري را پر پر نقش ريخت
و آن گل عاشق كش همواره مست
بست لب از خنده و در هم شكست
طالب مطلوب چو بسيار شد
چند تني كشته و بيمار شد
طالب مطلوب چو بسيار شد
چند تني كشته و بيمار شد
پس چو به تحقيق يكي بنگري
نيست جز اين عاقبت دلبري
در خم اين پرده ز بالا و پست
مفسده گر هست ز روي گل است
گل كه سر رونق هر معركه است
مايه ي خونين دلي و مهلكه است
كار گل اين است و به ظاهر خوش است
ليك به باطن دم آدم كش است
گر به جهان صورت زيبا نبود
تلخي ايام ، مهيا نبود
گل زودرس
آن گل زودرس چو چشم گشود
به لب رودخانه تنها بود
گفت دهقان سالخورده كه : حيف كه چنين يكه بر شكفتي زود
لب گشادي كنون بدين هنگام
كه ز تو خاطري نيابد سود
گل زيباي من ولي مشكن
كور نشناسد از سفيد كبود
نشود كم ز من بدو گل گفت
نه به بي موقع آمدم پي جود
كم شود از كسي كه خفت و به راه
دير جنبيد و رخ به من ننمود
آن كه نشناخت قدر وقت درست
زيرا اين طاس لاجورد چه جست ؟
هنوز از شب...
هنوز از شب دمی باقی است، می خواند در او شبگیر
و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو.
به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
به مانند دل من که هنوز از حوصله وز صبر من باقی است در او
به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند
و مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
نگاه چشم سوزانش ـــ امیدانگیزـــ با من
در این تاریک منزل می زند سوسو.
مرغ شباویز
به شب آویخته مرغ شباویز
مدامش کار رنج افزاست، چرخیدن.
اگر بی سود می چرخد
وگر از دستکار شب، درین تاریکجا، مطرود می چرخد...
به چشمش هر چه می چرخد، ـــ چو او بر جای ـــ
زمین، با جایگاهش تنگ.
و شب، سنگین و خونالود، برده از نگاهش رنگ
و جاده های خاموش ایستاده
که پای زنان و کودکان با آن گریزانند
چو فانوس نفس مرده
که او در روشنایی از قفای دود می چرخد.
ولی در باغ می گویند:
« به شب آویخته مرغ شباویز
به پا، زآویخته ماندن، بر این بام کبود اندود می چرخد.»
شب است
شب است،
شبی بس تیرگی دمساز با آن.
به روی شاخ انجیر کهن « وگ دار» می خواند، به هر دم
خبر می آورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم.
شب است،
جهان با آن، چنان چون مرده ای در گور.
و من اندیشناکم باز:
ـــ اگر باران کند سرریز از هر جای؟
ـــ اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟...
در این تاریکی آور شب
چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد، می پوشد ازین طوفان رخ آیا صبح؟
مرغ آمین
مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.
می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.
بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.
او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
از درون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.
چون نشان از آتشی در دود خاکستر
می دهد از روی فهم رمز درد خلق
با زبان رمز درد خود تکان در سر.
وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش
از کسان احوال می جوید.
چه گذشته ست و چه نگذشته است
سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.
داستان از درد می رانند مردم.
در خیال استجابتهای روزانی
مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.
زیر باران نواهایی که می گویند:
« باد رنج ناروای خلق را پایان.»
( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)
مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید.
بانگ برمی دارد:
ـــ« آمین!
باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین
وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای
و به نام رستگاری دست اندر کار
و جهان سر گرم از حرفش در افسوس فریبش.»
خلق می گویند:
ـــ« آمین!
در شبی اینگونه با بیداش آیین.
رستگاری بخش ـــ ای مرغ شباهنگام ـــ ما را!
و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی.
هر که را ـــ ای آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزی که می جوید.»
ـــ« رستگاری روی خواهد کرد
و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد.» مرغ می گوید.
خلق می گویند:
ـــ« اما آن جهانخواره
( آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر.»
مرغ می گوید:
ـــ« در دل او آرزوی او محالش باد.»
خلق می گویند:
ـــ« اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود
همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش.»
مرغ می گوید:
ـــ« زوالش باد!
باد با مرگش پسین درمان
نا خوشیّ آدمی خواری.
وز پس روزان عزت بارشان
باد با ننگ همین روزان نگونسازی!»
خلق می گویند:
ـــ« اما نادرستی گر گذارد
ایمنی گر جز خیال زندگی کردن
موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.
ور نیاید ریخته های کج دیوارشان
بر سر ما باز زندانی
و اسیری را بود پایان.
و رسد مخلوق بی سامان به سامانی.»
مرغ می گوید:
ـــ« جدا شد نادرستی.»
خلق می گویند:
ـــ« باشد تا جدا گردد.»
مرغ می گوید:
ـــ« رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود.»
خلق می گویند:
ـــ« باشد تا رها گردد.»
مرغ می گوید:
ـــ« به سامان بازآمد خلق بی سامان
و بیابان شب هولی
که خیال روشنی می برد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،
این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است
و گریزانند گمراهان، کج اندازان،
در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.
و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است
و بلای جوع آنان را جا به جا خورده است
این زمان مانند زندانهایشان ویران
باغشان را در شکسته.
و چو شمعی در تک گوری
کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.
هر تنی زانان
از تحیّر بر سکوی در نشسته.
و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش.»
خلق می گویند:
ـــ« بادا باغشان را، درشکسته تر
هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.
وز سرود مرگ آنان، باد
بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش.»
ـــ« بادا!» یک صدا از دور می گوید
و صدایی از ره نزدیک،
اندر انبوه صداهای به سوی ره دویده:
ـــ« این، سزای سازگاراشان
باد، در پایان دورانهای شادی
از پس دوران عشرت بار ایشان.»
مرغ می گوید:
ـــ« این چنین ویرانگیشان، باد همخانه
با چنان آبادشان از روی بیدادی.»
ـــ« بادشان!» ( سر می دهد شوریده خاطر، خلق آوا)
ـــ« باد آمین!
و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!»
ـــ« باد آمین!
و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!»
ـــ« آمین! آمین!»
و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان
هر خیال کج که خلق خسته را با آن نخواها نیست.
و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:
« اینک در و اینک زخم»
( گرنه محرومی کجیشان را ستاید
ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان آید)
ـــ« آمین!
در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا
بسته لب بودند
و بدان مقبول
و نکویان در تعب بودند.»
ـــ« آمین!
در حساب روزگارانی
کز بر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند
و به پاس خدمت و سودایشان تاریک
چشمه های روشنایی کور می کردند.»
ـــ« آمین!»
ـــ« با کجی آورده های آن بداندیشان
که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد
این به کیفر باد!»
ـــ« آمین!»
ـــ« با کجی آورده هاشان شوم
که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید
و از آن خاموش می آمد چراغ خلق.»
ـــ« آمین!»
ـــ« با کجی آورده هاشان زشت
که از آن پرهیزگاری بود مرده
و از آن رحم آوری واخورده.»
ـــ« آمین!»
ـــ« این به کیفر باد
با کجی آورده شان ننگ
که از آن ایمان به حق سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا.
و از آن، چون بر سریر سینه ی مرداب، از ما نقش بر جا.»
ـــ« آمین! آمین!»
*
و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم
( چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)
مرغ آمین گوی
دور می گردد
از فراز بام
در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور
می شکافد جرم دیوار سحرگاهان.
وز بر آن سرد دوداندود خاموش
هرچه، با رنگ تجلّی، رنگ در پیکر می افزاید.
می گریزد شب.
صبح می آید.
تجریش. زمستان1330
حکایت
بــا جـاهــلـی و فــلـســفــی افـتـاد خـلافــی
چـونـانـکـه بس افـتـد بـه سـر لـفـظ کــرانـه
هـر مشـکل کـان بـود بـر آن کـرد جـوابـی
مــرد از ره تـعـلـیـم و نـه عـلـم بـچـگـانـه
در کـارش آورد دل از بـس شــفــقــت بـرد
بــر راهـــش افــکـنــد هـم از روی نـشــانـه
خنـدیـد بـه سخریـه بـر او جـاهـل و گفـتـش:
هر حرف که گوئی همه یاوه است و ترانـه
در خـاطـرش افـتـاد از او مـرد کـه پـرســد:
تـو مـنـطـق خـوانـدسـتـی بیـش و کـم یا نـه؟
زیـن مبحـث حرفـی ز کسـی هـیـچ شنـیـدی
یا آنـکه ترا مقـصـد حـرف است و بهـانـه؟
رو بـر ســـوی خــانـه بـبـرد کــور اگـر او
بـر عــادت پـیـشـیـن بـشـنـاســد ره خــانـه
جوشیـد بر او جاهل: کـایـن ژاژ چه خائی؟
بـخـشــیـد بـر او مـرد زهــی مـنـطـقــیــانـه
گویـند: که بهتر ز خموشی نه جوابی است
بـا آنـکـه نـه بـا مـعـرفــتـش هـسـت مـیـانـه
ما را گـنـهی نیسـت به جـز ره کـه نمـودیم
پیـداسـت وگـر نـیـسـت در ایـن راه کـرانـه
1330
قایق
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
با قایقم نشسته به خشکی
فریاد می زنم:
« وامانده در عذابم انداخته است
در راه پر مخافت این ساحل خراب
و فاصله است آب
امدادی ای رفیقان با من.»
گل کرده است پوزخندشان اما
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بیرون.
در التهابم از حد بیرون
فریاد بر می آید از من:
« در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستیّ وخطر نیست،
هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست.»
با سهوشان
من سهو می خرم
از حرفهای کامشکن شان
من درد می برم
خون از درون دردم سرریز می کند!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فریاد می زنم.
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
یک دست بی صداست
من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.
فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم.
فریاد می زنم!
1331
آهنگر
در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت
دست او بر پتک
و به فرمان عروقش دست
دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:
« ـــ کی به دست من
آهن من گرم خواهد شد
و من او را نرم خواهم دید؟
آهن سرسخت!
قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!»
زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!
چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!
او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد
( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)
و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،
ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر...
بر سر آن ساخته کاو راست در دست،
می گذارد او ( آن آهنگر)
دست مردم را به جای دست های خود.
او به آنان، دست، با این شیوه خواهد داد.
ساخته ناساخته،یا ساخته ی کوچک،
او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار می بخشد.
او، جهان زندگی را می دهد پرداخت!
1331
در نخستین ساعت شب
در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی
در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:
« بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر را
هر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان
مرده اش در لای دیوار است پنهان»
آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی
او، روانش خسته و رنجور مانده است
با روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی،
در نخستین ساعت شب:
ـــ « در نخستین ساعت شب هر کس از بالای ایوانش چراغ اوست
آویزان
همسر هر کس به خانه بازگردیده است الا همسر من
که ز من دور است و در کار است
زیر دیوار بزرگ شهر.»
*
در نخستین ساعت شب، دور از دیدار بسیار آشنا من نیز
در غم ناراحتی های کسانم؛
همچنانی کان زن چینی
بر زبان اندیشه های دلگزایی حرف می راند،
من سرودی آشنا را می کن در گوش
من دمی از فکر بهبودی تنها ماندگان در خانه هاشان نیستم خاموش
و سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند نجلا!
*
در نخستین ساعت شب،
این چراغ رفته را خاموش تر کن
من به سوی رخنه های شهرهای روشنایی
راهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم
من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند
وندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد تصویر
دیرگاهی هست می خوانم.
در بطون عالم اعداد بیمر
در دل تاریکی بیمار
چند رفته سالهای دور و از هم فاصله جسته
که بزور دستهای ما به گرد ما
می روند این بی زبان دیوارها بالا.
زمستان1331
يادمان نيما يوشيج، بخش نخستين
http://habib.pourassad.com/nimah.htm
خانه نيمايوشيج
http://www.cappuccinomag.com/panorama/000862.html
سالروز تولد نيما يوشيج
http://www.tebyan.net/Adabi-Honari/82/08/html/ad-820822-1nima.htm
گالري تصاوير
http://www.tebyan.net/Adabi-Honari/82/08/html/ad-820822-g-nima.htm
در ستايش رنج
http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=578
http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=577
قطعاتي از اشعار نيما يوشيج
http://www.tebyan.net/Adabi-Honari/82/08/html/ad-820822-ashar-nima.htm
اشعار نيما يوشج
http://www.farhangsara.com/fsher_yoshej.htm
Nima Yushij
http://www.farhangsara.com/nimayushij.htm
Listen to Nima Yushij http://www.farhangsara.com/Music/nima1.rm
Listen to Nima Yushij http://www.farhangsara.com/Music/nima3.rm
نيما يوشيج تا پايان امسال صاحب سايت اينترنتي مي شود
http://www.chn.ir/shownews.asp?no=2919
Nima Yushij
http://www.art-arena.com/nima.htm
يوشيج نيما تولد سال يكصدمين بزرگداشت از گزارشي
http://www.hamshahri.net/hamnews/1375/750702/adabh50.htm
ميشود موزه يوشيج نيما خانه
http://www.hamshahri.net/hamnews/1380/800910/elmif.htm#elmif4
مي تراود مهتاب
http://kd1edu.org/azfa/nima.htm
ياد و خاطره نبمايوشيج پدر شعر نو ايران گرامي باد
http://omid1088.persianblog.com/1382_8_omid1088_archive.html
Nima Yoshig, iranian Poethttp://www.iranonline.com/literature/nima/bio/
.. تنها مردي دهكده دم بر
http://www.hamshahri.net/vijenam/docharkh/1379/791022/aftab.htm
زندگي و هنر نيما يوشيج
http://www.avicennabooks.com/Book/detail.asp?key=D04013
Poem by Nima Farsi
http://www.geocities.com/kabuli.geo/nima.htm
آلاحمد جلال روايت به يوشيج نيما
http://www.hamshahri.net/HAMNEWS/1379/790906/elmif.htm
در ستايش عقل
http://www.roshangari.net/autosite/sitedata/20030515010823/seif.html
نيما و دردِ ديگران
http://www.roshangari.net/farhang/seif2.html
نيما و كثرت گرائي در عرصة انديشه
http://www.roshangari.net/farhang/seif3.html
? تعصب? نيمائي
http://www.roshangari.net/farhang/seif4.html
طنازي هاي نيمايوشيج
http://www.roshangari.net/farhang/seif5.html
نيما يوشيج
http://jagoori.netfirms.com/blog/nima.htm
نامه های عاشقانه
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/1.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/2.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/3.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/4.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/5.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/6.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/7.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/8.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/9.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/10.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/11.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/12.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/13.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/14.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/15.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/16.htm
http://www.avayeazad.com/nima_love_letters/letters/17.htm
Namehei az Morteza Keivan
www.bukharamagazine.com/ 27/articles/keyvan.html
يک عکس بی نظير- از چپ به راست: مرتضی کيوان، احمد شاملو، نيما يوشيج، زهری، سياوش کسرائی
http://www.bukharamagazine.com/27/images/280.jpg
نیما هنوز کشف نشده است
http://www.babolnet.com/news/news.asp?code=030901_225202
بزرگ بانوی شعر معاصر ایران, سیمین بهبهانی
سيمين بهبهاني در سال 1306 خورشيدي در تهران چشم به جهان گشود
آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني را در همين شهر به پايان رساند و پس از گذراندن دوره دانشسراي عالي شغل آموزگاري را برگزيد و دبير دبيرستانهاي تهران شد در سال 1325 ازدواج كرد كه جدايي انجاميد چند گاهي بعد براي بار دوم ازدواج كرد اما همسرش درگذشت او 3 فرزند دارد و هم اكنون در تهران به سر مي برد
دفترهاي شعر
جاي پا معرفت 1335
چلچراغ امير كبير 1336
مرمر تهران 1341
رستاخيز زوار 1352
خطي ز سرعت و از آتش زوار 1360
دشت ارژن زوار 1362
گزينه اشعار مرواريد 1367
جاي پا
1325-1335
چهره هاي واقعي
نغمه ي روسبي
بده آن قوطي سرخاب مرا
رنگ به بي رنگي ي خويش
روغن ، تا تازه كنم
پژمرده ز دلتنگي خويش
بده آن عطر كه ميشكين سازم
گيسوان را و بريزم بر دوش
بده آن جامه ي تنگم كه مسان
تنگ گيرند مرا در آغوش
بده آن تور كه عرياني را
در خمش جلوه دو چندان بخشم
هوس انگيزي و آشوبگري
ه سر و سينه و پستان بخشم
بده آن جام كه سرمست شوم
خني خود خنده زنم
چهره ي ناشاد غمين
هره يي شاد و فريبنده زنم
واي از آن همنفسي ديشب من ه روانكاه و توانفرسا بود
ليك پرسيد چو از من ، گفتم
نديدم كه چنين زيبا بود
وان دگر همسر چندين شب پيش
او همان بود كه بيمارم كرد
آنچه پرداخت ، اگر صد مي شد
درد ، زان بيشتر آزارم كرد
پر كس بي كسم و زين ياران
غمگساري و هواخواهي نيست
لاف دلجويي بسيار زنند
جز لحظه ي كوتاهي نيست
نه مرا همسر و هم باليني
كه كشد ست وفا بر سر من
نه مرا كودكي و دلبندي
كه برد زنگ غم از خاطر من
آه ، اين كيست كه در مي كوبد ؟
همسر امشب من مي آيد
كاين زمان شادي او مي بايد
لب من اي لب نيرنگ فروش
بر غمم پرده يي از راز بكش
تا مرا چند درم بيش دهند
خنده كن ، بوسه بزن ، ناز بكش
سرود نان
مطرب دوره گرد باز آمد
نغمه زد ساز نغمه پردازش
سوز آوازه خوان دف در دست
شد هماهنگ ناله سازش
اي كوبان و دست افشان شد
دلقك جامه سرخ چهره سياه
شيزي ز جمع بستاند
سر خويش بر گرفت كلاه
گرم شد با ادا و شوخي ي او
رامشگران بازاري
چشمكي زد به دختري طناز
خنده يي زد به شيخ دستاري
كودكان را به سوي خويش كشيد
كه : بهار است و عيد مي آيد
مقدم فرخ است و فيروز است
شادي از من پديد مي آيد
اين منم ، پي نوبهار منم
كه به شادي سرود مي خوانم
ليك ، آهسته ، نغمه اش مي گفت
كه نه از شاديم پي نانم
مطرب دوره گرد رفت و ، هنوز
نغمه يي خوش به ياد دارم از او
مي دوم سوي ساز كهنه ي خويش
كه همان نغمه را برآرم از او
واسطه
ابرو به هم كشيد و مرا گفت
ديگر شكار تازه نداري ؟
اينان ، تمام ، نقش و نگارند
جز رنگ و بوي غازه نداري ؟
دوشيزه يي بيار كه او را
حاجت به رنگ و بوي نباشد
وان آب و رنگ ساختگي را
با رنگش آبروي نباشد
دوشيزه يي بيار دل انگيز
زيبا و شوخ كام نداده
بر لعل آبدار هوس ريز
از شوق كس نشان ننهاده
افسون به كار بستم و نيرنگ
تا دختري به چنگ من افتاد
يك باغ ، لطف و گرمي و خوبي
ز انگشت پاي تا به سرش بود
ديگر چه گويمت كه چه آفت
پستان و سينه و كمرش بود
بزمي تمام چيدم و آنگاه
آن مرد را به معركه خواندم
مشكين غزال چشم سيه را
نزديك خرس پير نشاندم
گفتم ببين ! كه د همه ي عمر
هرگز چنين شكار نديدي
از هيچ باغ و هيچ گلستان
اينسان گل شمفته نچيدي
زان پس به او سپردم و رفتم
مرغ شكسته بال و پري را
پشت دري نشستم و ديدم
رنج تلاش بي ثمري را
پاسي ز شب گذشت و برون شد
شادان كه وه ! چه پرهنري تو
اين زر بگير كز پي پاداش
شايان مزد بيشتري تو
اين گفت و گو نرفته به پايان
بر دخترك مرا نظر افتاد
زان شكوه ها كه در نگهش بود
گفتي به جان من شرر افتاد
آن گونه گشت حال كه گفتم
كوبم به فرق مرد ، زرش را
كاي اژدها ! بيا و زر خويش
بستان و باز ده گهرش را
ديو درون نهيب به من زد
كاين زر تو را وسيله ي نان است
بنهفتمش به كيسه و بستم
زيرا زر است و بسته به جان است
افسانه ي زندگي
همنفس ، همنفس ، مشو نزديك
خنجرم ، آبداده از زهرم
اندكي دورتر ! كه سر تا پا
كينه ام ، خشم سركشم ، قهرم
لب منه بر لبم ! كه همچون مار
نيش در كام خود نهان دارم
گره بغض و كينه يي خاموش
پشت اين خنده در دهان دارم
سينه بر سينه ام منه ! كه در آن
آتشي هست زير خاكستر
ترسم آتش به جانت اندازم
سوزمت پاي تا به سر يكسر
مهرباني اميد داري و ، من
سرد و بي رحم همچو شمشيرم
مار زخمين به ضربت سنگم
ببر خونين ز ناوك تيرم
يادها دارم از گذشته ي خويش
يادهايي كه قلب سرد مرا
كرده ويرانه يي ز كينه و خشم
كه نهان كرده داغ و در مرا
ياد دارم ز راه و رسم كهن
كه دو ناساز ابه هم پيوست
من شدم يادگار اين پيوند
ليك چون رشته سست بود ، گسست
خيرگي هاي مادر و پدرم
آن دو را فتنه در سرا افكند
كودكي بودم و مرا ناچار
گاه از اين ،گاه از آن ، جدا افكند
كينه ها خفته گونه گونه بسي
در دل رنجديده ي سردم
گاه از بهر نامرادي ي خويش
گه پي دوستان همدردم
كودكي هر چه بود زود گذشت
ديده ام باز شد به محنت خلق
دست شستم ز خويش و خاطر من
شد نهانخانه ي محبت خلق
ديدم آن رنج ها كه ملت من
مي كشد روز و شب ز دشمن خويش
ديدم آن نخوت و غرور عجيب
كه نيارد فرود ، گردن خويش
ديدم آن قهرمان كه چندين بار
زير بار شكنجه رفت از هوش
ليك آرام و شادمان ، جان داد
مهر نگشوده از لب خاموش
ديدم آن چهره ي مصمم سخت
از پس ميله هاي سرد و سياه
آه از آن آخرين ز لبخند
واي از آن واپسين ز ديده نگاه
دديم آن دوستان كه جان دادند
زير زنجير ، با هزار اميد
ديدم آن دشمنان كه رقصيدند
در عزاي دلاوران شهيد
همنفس ، همنفس ، مشو نزديك
خنجرم ، آبداده زهرم
اندكي دورتر ! كه سر تا پا
كينه ام ، خشم سركشم ، قهرم
خنجرم ، خنجرم كه تيزي خويش
بر دل خصم خيره بنشانم
آتشم ، آتشم كه آخر كار
خرمن جور را بسوزانم
پير ماه و سال هستم
http://iranbin.com/ArticleDetails.aspx?ArticleID=244&rd=/default.aspx
>>درآمد: سيمين خليلی (بعدها سيمين بهبهانی و گهگاه سيمين خلعتبري( در 28 تيرماه 1306 در همت آباد تهران به دنيا آمد . عباس خليلی، نويسنده، پدرش بود. نويسنده ومترجم و روزنامهنگار (مدير روزنامهی اقدام) مشهور دوره رضاشاهی بود. مادرش هم فخر عظمی ارغون اهل فرهنگ و هنر بود و به فخری تخلص ميکرد. پدرش در نجف به دنيا آمد. از خانوادهای مذهبی بود و در نجف به همراه، جوانان همسال خود جمعيتی تشکيل داد به نام نهضت اسلام که در سال 1918 ميلادی پس از دست يافتن انگليسيها بر عراق دست به شورش زدند. مادر سيمين فخر عظمی ارغون از خانوادهای فرهنگدوست بود. فرانسه را بلد بود و با عربی و انگليسی هم آشنايی داشت. او شعر مينوشت و يکی از سرودهايش را برای مدير روزنامه اقدام فرستاد. ملک از خون خائن لالهگون بايد نمود/ جاری از هر سوی کشور، جوی خون بايد نمود اين شعر سبب يک ازدواج پرشتاب شد. مدتی بعد خليلی تبعيد شد. بعد از دو سال بازگشت. همسر جوان تاب زندگی پرشورش را نياورد واز او جدا شد، اما حاصل اين ازدواج سيمين بهبهانی بود.
سيمين بهبهانی را خوب ميشناسيم، همهی آنهاييکه نيمههای شب دست به سوی گنجهی کتابها ميبرند تا لحظاتی را به عشق بنشينند محال است هرگز چشمهايشان به سيمين نيفتاده باشد. او يک نفر است، اما برای همه مينويسد کافی است دردمند باشی و يک بار سرت به سنگ خورده باشد، آنوقت سطرهای او آنچنان شگفت روبروی تو قد می کشند که گويی خود تو آنها را سرودهای. او تنها از چيزهايی حرف ميزند که پيشتر آن را زيسته است و همين است که تو فکر ميکنی و ميگويی چقدر به يکديگر مانند است . با آنکه خيلی جدی شعر را دنبال ميکنی و از تمام دستاوردهای نوين شعر و جايگاه فعلی غزل آشنايی، اما جادويی که او با کلمات صورت ميدهد. ترا برای لحظهای از تمام يافتارهای مدرن ادبی خالی ميکند و تو يکباره به آنجا ميرسی که مهم شعر و شعريت ماجراست نه تئوريهای دست وپا گيری که سرانجامش به قهر ملت ما از ادبيات امروز منجر شد.
با آنکه سالهای سال از او ميگذرد، اما تمام حرفهای مرا که بسيار جوانتر از اويم بهتر از همسالانم درک ميکند. با آنکه فکر ميکردم همين حالاست که خسته ميشود اما اين بهانه را از من سلب کرد و ساعتها با ما حرف زد.
شناخت خوب او از پيرامون بر خلاف تصور ما بود. بر خلاف تمام آنهايی که تا يک سطر از آنها در جايی خوانده ميشود همه چيز از خاطر مبارکشان فراموش ميشود، خيلی خوب جوان و شعر جوان را ميشناخت و توی چشمهايش ميشد يک جور نگرانی را از آيندة آنها ديد. خلاصه اينکه شايد او کمی شکستهتر از گذشته به نظر ميرسيد اما ذهنيت جوانی داشت و بر خلاف آدمهای ديگر شعرش حاصل برخورد او با جامعهی امروز است. اشتياق نوشتن در او به شدت اشتياق نوشتن در يک تازه کار لمس ميشود.
با او ساعتها حرف زديم، از خاطراتش برايمان گفت. از ملايمات و ناملايماتی که طی سالها بر او رفت، به تازگی و از سوی انتشارات نگاه دفتر کامل اشعار سيمين بهبهانی روانة بازار نشره شده است. به اين بهانه گفتوگوی ما را با وی بخوانيد.
**از بارزترين معضلات موجود در جامعهی ادبی ما، عدم کثرت در شيوههای سرودن است در هر دوره يک محورايجاد ميشود با آدمهای فراوانی در حول محور. تصورمی کنم اين بحران قبل از همه چيز بحران در رهبری است، چون منتقدان ما نيز اغلب مثل هم فکر ميکنند.
#ادبيات بيش از آنکه به آدم احتياج داشته باشد نيازمند محيط و فضای شاعرانه است. طی سالهای اخير شرايط جامعة ما بهگونهای پيش رفته که ما نيازها و کارهای اساسيتری برای انجام دادن داشتهايم. دوران جنگ، سازندگی، همة اينها انرژی ما را معطوف خودش کرده بود حالا چند سالی است که به شعر و بهطور کلی مقولهی ادبيات کمی جديتر نگاه ميشود. فرصتی برای تشکيل مجامع ادبی ايجاد شده و مجالی برای چاپ و انتشار ماهنامههای ادبی که آنها هم سر و سامان چندانی ندارند، چه از جهت مديريتی چه از ديدگاههای ديگر. بهطور اجمالی ميتوان گفت: فضا آنچنان که بايد آماده نبوده است، به اين ترتيب سالهای زيادی از ادبيات به سکوت برگزار شده است. روزنامهها و مجلات مختص مسايل ضروريتر زمان خودشان بودهاند و جوانانی که استعدادی در شعر داشتهاند مشغول کارهای مهمتری بودهاند. ضمن اينکه اعمال سليقههای شخصی روی شعر که يک حرکت جمعی است باعث رکود شعر و ارايه راهکارهای تاثيرگذار بوده است و از تنوع و برخورد آرا ممانعت مينمود، برخورد عاطفی با اجتماع سبب شکفتگی شعر ميشود و متاسفانه ما اين مسايل را نداشتيم و چنانچه صدايی بوده تنها يک صدا بوده است. مثلاً اگر دکتر براهنی حرفی زده و حرفش هم ارزش فکر کردن داشته است، تنها يک نفر و يک صدا بوده، ضمناً ايشان سالهاست که در ايران نيستند و شاگردان او هم دچار سرگردانی و آشفتگی و افراط و تفريط شدهاند. آنان فکر کردهاند شاگردان براهنی هر چه دلشان خواست ميتوانند بگويند و آن شعر است، نتيجهاش همين است که ميبينيم، اما من فکر ميکنم همين آشفتگی در درازمدت به يک اندتولوژی و قواعد حساب شده تبديل خواهد شد، که متاسفانه امروز وجود ندارد. از دل همهي اين حرفهای آشفته در آينده حرفهای شنيدنی به گوش خواهد رسيد.
**يعنی شما پايان اين بحران را مثبت ارزيابی ميکنيد؟
#من پايان بحران را در آزادی بيان و ايجاد محيطهای پرورشی ميدانم و در تنوع کثرت و برخورد آراء ميبينم. اگر بنشينيم و به يک مطلب خاص فکر کنيم، هيچوقت چيز تازهای ايجاد نميشود و هر چيزی بلافاصله پس از پيرايش يا بعد از مدتی مسخ خواهد شد. بنابراين شعر به ايجاد فضا بيش از هر چيز ديگری نيازمند است.
**جامعهی ادبی ما شما را به عنوان يکی از پايههای غزل معاصر ميشناسد، پس اجازه بدهيد اول کمی دربارهی غزل با هم حرف بزنيم. همين منتقدانی که شما را از پايههای غزل معاصر ميدانند اعتقاد به غروب آفتاب غزل دارند، نظر شما در اين مورد که سالهاست از موارد جنجالی ادبيات فارسی محسوب ميشود چيست؟
#بگذاريد برای پاسخ به اين پرسش کمی هم از صفحات تاريخ ادبياتمان کمک بگيريم. من فکر ميکنم اين اواخر _ صد سال پيش _ غزل تقريباً رو به موت بوده است. در راهی افتاده بود که مايههايش در مقايسه با گذشته کمبودهايی داشته است، مثلاً حافظ، سعدی، مولانا... ولی جرقههايی ايجاد شده بود که سبب اميدواری بود. مثلاً فرخی يزدی، غزلهای عارف (گرچه ممکن است از جهت فنی کمبودهايی داشته) عشقی در چند غزل... به هر حال يک فضايی غير ازمسايل عرفانی که دغدغههای بشر امروز است را ايجاد کرده بود، فضاهای عاشقانه، اجتماعی و... اينها را نميشود منکر شد. اما پس از مدتی اين اندک نيز به خاموشی گراييد تا مرحلهای که دوستان شعر نو گفتند غزل مرده است. انا لله و انا اليه راجعون.
اين در حالی بود که ما شهريار و رهی را داشتيم که غزلهای عاشقانه مينوشتند و خوب هم مينوشتند، اما بايد اعتراف کرد که غزل اين دو نيز فاقد مسايل اجتماعی که در واقع دغدغة اصلی ادبيات و مردم امروزه است بود. شعر نو آمده بود و نيما و شاعران جوان.
**يعنی نيما گفت: غزل مرده است؟!!
#هرگز. نادرپور و چند نفر ديگر حرفهايی زده بودند.
**برخوردها چگونه بود؟
#نيما هرگز با هيچ نوع شعری مخالفت نکرد. او بسيار آزادمردتر از اين حرفها بود و مايل بود همهی صداها را بشنود حتی صدای مخالفان خود را و دائماً به ديگران توصيه ميکرد چه در مجامع و چه در نوشتههايش که هر کسی هر چه دلش ميخواهد بگويد.
**يک جريان نو بيشتر از همه چيز به انتقاد نياز دارد؟
#دقيقاً.
**اما اصل مطلب؟
#اما من با کاری که شروع کردم، از همان کارهای ابتدايی که گرتهبرداری از کارهای گذشتگان بود، با تصاوير و حرفهای تازهتری وارد ميدان شدم، مثلاً همان غزل شراب نور، ستاره ديده فروبست و آرميد بيا/ شراب نور به رگههای شب دميد بيا/ ز بس به دامن شب اشک انتظارم ريخت/ گل سپيد شکفت و سحر دميد بيا/ شهاب ياد تو در آسمان خاطر من/ پياپی از همه سو خط زر کشيد بيا/ ز بس نشستم و با شب حديث غم گفتم/ ز غصه رنگ من و رنگ شب پريد بيا/ به وقت مرگم اگر تازه ميکنی ديدار/ به هوش باش که هنگام آن رسيد بيا/ به گامهای کسان ميبرم گمان که تويي/ دلم ز سينه برون شد ز بس تپيد بيا/ نيامدی که فلک خوشه، خوشهی پروين داشت/ کنون که دست سحر دانه، دانه چيد بيا/ اميد خاطر سيمين دل شکسته تويي/ مرا مخواه از بيش نااميد بيا. اين غزل وقتی چاپ شد، تهران را تکان داد و همه دربارهی ايماژهايش حرف ميزدند که تازگی داشت. من آزمون کردم، تمرين کردم و پيش رفتم و فهميدم در همين قالبها ميشود حرفهای زيادی زد، از مرمر تا رستاخيز سعی کردم مسايل اجتماعی را در غزل بگنجانم. رستاخيز لبريز از ترکيبات و تصاوير تازه است نهايتاً در غزل رستاخيز به اينجا رسيدم که غزل کلاسيک يک سری ويژگيهای زبانيای دارد که آميخته شده است با يک سری نظام واژهگانی مشخص که تخطی از آن ممکن نيست يعنی شما هر چه واژه به کار ببريد مجبوريد آنها را از همان سيستم واژهگان قديمی که با غزل اخت شده مثل واژههای حافظ و... ديگران عبور دهيد، وگرنه يک حالت بيگانگی ايجاد ميشود مثلاً فرض کنيد، مقوا، امروز ميگوييم اين آدم مقوايی است، من در يک غزل گفتم: اين تک سوارهای مقواسرشت را. وقتی خواستم بنويسم مقوا مجبور شدم آن را با يکی از همان واژهها ترکيب کنم تا از غربت خود بيرون بيايد و فهميدم غزل نياز به فضای تازهتری داردو بهترين راهش تغيير ارکان بود. يعنی وقتی وزن عوض ميشود ديگر با آن غزلهای قديمی روبهرو نميشويم.
**ما در اين موارد بعداً حرف ميزنيم پس خواهش ميکنم به همان سؤال جواب بدهيد. آيا غزل ميتواند به حرکت خود ادامه دهد و مهمتر اينکه دوشادوش شعر مدرن ايران به حرکت ادامه دهد. شعر مدرنی که دست و پای عاجزانه ميزند تا با شعر جهان همراه شود، چون من فکر ميکنم شما يک نفر بيشتر نيستيد و آدمهايی که مثل شما غزل را جدی مينويسند به اندازهی انگشتهای دست راست شما نميشوند. ما امروز تعريفهای بيثبات را از شعر، دايم ارايه ميکنيم به خاطر اينکه شعر در حال پيشرفت است. با توجه به اين تعاريف و تعميم آن به غزل که در درجهی اول بايد شعر باشد حرف بزنيد.
#من دو مساله را مطرح ميکنم اول اينکه من کار خودم را انجام ميدهم و هرگز به اين فکر نميکنم که ديگران از من تقليد ميکنند يا نميکنند در ديگران ادامه پيدا خواهد کرد يا نه؟ من تنهايم و فکر ميکنم که کارم خاص خودم باشد. به اين استقلال هم رسيدهام يعنی کاری که من ميکنم درحال حاضر خيلی کم ديدهام، جز چند نفر. مثلاً محمد قهرمان که کارش شبيه به من بود. به ديگران در آينده فکر نميکنم، ضمن اينکه در هر قرنی آدم مستقل کم پيدا ميشود، يکياش حافظ... بعد فروغی و صائب و... فردا پنجاه تا سيمين پيدا نميشود شما هم اين توقع را نداشته باشيد، سيمين خوب يا بد خودش بوده است و شايد چند قرن ديگر هم پيدا نشود و شايد اصلاً غزل پيدا نشود يا اين نوع از غزل. من به اين فکر ميکنم که کار تازهای کردهام و بچههای جوانی هم هستند که دارند کار ميکنند و کار تازه هم انجام ميدهند، گو اينکه شباهتهايی هم به کار من ممکن است نداشته باشند ولی باز اين بچههای جوان کارهايی ميکنند که ممکن است توی همانها يک نوع خاص ديگری پيدا شود، دوم اينکه کار خوب و اصيل تقليدی نخواهد شد، چرا بايد منتظر بود کسی از ما تقليد کند، اجازه بدهيم هر کسی کار خود را بکند.
**اما حرف من تقليد نبوده و نيست من قبل از همه چيز به عدم کثرت شيوهها اشاره کردم، گرچه شما به سؤال ما پاسخ قطعی نداديد، خيلی دوست دارم بدانم تعريف اين روزهای شما پس از سالها خواندن ونوشتن از شعر چيست؟
#من يک تعريفی دارم که ميشود تغييرش هم داد، تعريفی است که مال اسماعيل خويی است و خيلی جاها گفتهام تعريفی که مانع تعريفهای ديگر نميشود. شعر گرهخوردگی عاطفی انديشه و خيال است در کلامی فشرده و آهنگين. وقتی ميگويد گرهخوردگی انديشه و خيال، يعنی هم بايد تصوير داشته باشد و هم تفکر. اين دو چگونه به هم گره ميخورند؟ يکی از چيزهای اساسی برای شعر ايجاز است، حتی يک کلمهی اضافه هم نبايد در شعر باشد. در مختصرترين شکل کلام شعر اتفاق ميافتد و آهنگين است، حالا شما ميخواهيد آهنگ را شعر شاملو قرار دهيد ميخواهيد آهنگ شعر عروضی قرار دهيد، ميخواهيد آهنگ مدرن قرار دهيد، به هر حال بايد آهنگی داشته باشد. عدهای تصور ميکنند شعر شاملو به طور کلی از آهنگ منتزع شده است در حاليکه اينطور نيست هر کلامی برای خود آهنگی دارد. اگر يک کلمه از شعر او برداريد بهطور کلی شعر دچار اختلال خواهد شد. فرق کلام وزندار و بيوزن فرق ميان راه رفتن و رقصيدن است، به راه رفتن هنر نميگويند، چرا؟ چون با قواعد خاصی منظم نشده است. بنابراين شعری که خيلی بيقاعده باشد وجود ندارد و کلامی که خيلی در و پيکرش باز باشد شعر نخواهد بود. بايستی قواعدی داشته باشد، حالا چه قواعدی...
**در گذشته از غزل اينگونه تعريف ميکردهاند غزل غالبی است. نوعی از شعر است که مصرعهای زوج آن با مصرع نخست همقافيه باشد و از هفت بيت کمتر و از چهارده بيت بيشتر نباشد با توجه به اين تعريف قدما، شما دچار تخطی شدهايد.
#دقيقاً به همين دليل فاز تازهای ايجاد شده است.
**غزل امروز دارای چه ويژگيهايی بايد باشد؟
#در حال حاضر ما عدهای غزلسرا داريم مثل رهی و شهريار که ديگر نيستند، اما هستند تعدادی که خيلی خوب کار ميکنند، مثل محمد قهرمان و حسين منزوی اما باقی آدمها غزلهايشان تنها دارای نوعی اتحاد درونی است. مثلاً سايه بهرغم اينکه شعرش حال و هوای امروزی دارد اما به شکل کلاسيک شعر مينويسد و خيلی هم محبوب است و هنوز غزلسراهايی با شيوهی کلاسيک هستند که ما شيوهی کارشان را دوست داريم، حتی احمدرضا احمدی که يک شاعر اولترامدرن است ميگويد: من شعر سيمين و سايه را دوست دارم. اصلاً غزل را دوست دارم. بنابراين غزل با شيوهی قديمياش هنوز نمرده است. هدف من هم از انجام اين کارهای تازه اين نبوده است که بگويم شيوهی قديم مرده است، آن غزل يک نوع از شعر کلاسيک ايران است که ميتواند تا هميشه جريان داشته باشد. مساله اينجاست که کسی مثل سايه پيدا شود يکی مثل محمد قهرمان بيايد، اما غزل به اصطلاح مدرن را يک عده جوان کار ميکنند که متاسفانه باسواد نيستند. هميشه به آنها گفتهام بخوانيد، اشعار گذشتهها را خوب بخوانيد، قبول داريد که بدون کلاسيک نميشود نو را شناخت، تمام چيزها با ضدشان شناخته ميشود.
**البته من فکر ميکنم آنها در طول هم قرار دارند، نه در روبهروی هم که ضد هم باشند.
#بله. درست است. پسزمينهی ما در زبان گنجينهی ادبيات کلاسيکمان است. در طی سالهای متمادی واژههای کمی خلق ميشود و ما به آن گنج نياز داريم، ولی متاسفانه بچهها تنبلاند و وقتی کارهايشان را ميخوانم ميفهمم آن مراحل را نگذراندهاند، اما تعدادی هستند که مايهی اميدوارياند.
**از ويژگيهای برجستهی کار شما نسبت به معاصران وجود ارکان تازه درون است. دلايل شما برای اين اقدام چه بوده است.
#من اين مساله را بارها گفتهام که من هرگز به وزن فکر نکردهام. من به پارهی کلام فکر ميکنم. برای اينکه نزديک شوم به آنچه که ميخواهم. در لحظهی نخست سطری را مينويسم. به شرطی که کوتاه بوده باشد و دنبالهاش را ميگيرم و بعد برايم تبديل به وزن شده است. مثل يک سنگی که بگذاری روی يک کفهی ترازو و آنطرف هم چيزی قراردهيم تا تعادل برقرار شود. مثلاً پيرماه و سال هستم. ابتدا اين پاره وارد ذهنم شد، پير يار بيوفا نه. بکگراندش دقيقاً شعر حافظ است و من از او الهام گرفتهام عمر ميرود به تلخی پير ميشوم چرا نه؟ دقيقاً مثل حرف زدن است. به همين دليل مانند همدورههای خودم از واژههای کهن استفاده نکردهام و همين سبب ميشود از واژههای امروز استفاده کنم وگرنه توی آن وزن قديمی مجبورم از لغات قديمی بهره بگيرم. چون آن وزن خاص نياز به واژههای خاص خودش دارد. من برای اينکه خودم را از آن واژهها متنوع کنم دست به اين کارها زدهام و بعد از نوشتن تقطيع ميکنم. شما حتی کلام روزنامهها را ميتوانيد با افاعيل تقطيع کنيد.
پيرماه و سال هستم فاعلات و فاعلاتن يا ميشود گفت: فاعلن مفاعلن، فا. بنابراين ممکن است خيلی از آنها قبلاً نبوده باشد که آقای فشارکی دنبالشان ميگشت.
**شما با بسياری از حرکتهای شعری بزرگ معاصر همعصر بودهايد چگونه جذب آن جريانات نشديد؟ جرياناتی مثل شعر نيمايی يا سپيد و...
#من شعر نو را از همان آغاز به طور جدی دنبال ميکردم. کسانی مثل نادرپور، سايه، مشيری و... و از تلاشهای آنها کاملاً آگاهی داشتم، اما کمکم به اين نتيجه رسيدم که همهی آنها به شدت شبيه بههم هستند. به ويژه در ارکان و ريتم. نيما هم در اواخر عمرش به اين انديشه افتاد که دست به کاری بزند تا بتواند از اوزان بيشتری استفاده کند. مثلاً زن هرجايی و چند شعر ديگر که خود هم ميگويد: اين شعرها را عمداً به دو وزن نوشتهام، که حاصل همين تلاشهای اوست. او ميخواست به اوزان ترکيبی بيشتر برسد. که متأسفانه عمر کوتاهش اين اجازه را به او نداد. دنبالهروی نيما هم در چند وزن ديگر کارهايی کردهاند. مثلا فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلاتن يا مفاعلين، مفاعلين، مفاعيل و... که ميشد از چهار رکن استفاده کرد، اما بسياری از اوزان شعر فارسی قابليت خرد شدن را ندارند. مثلاً چهارپاره را اگر خرد کنی با هم جور در نميآيند. اوزان مرکب هم قابل خرد شدن نيستند. غير از بحر هزج مفعول فاعلات مفاعيل و فاعلات را ميشود خرد کرد. اخوان نيز حدود هشت بحر به آن اضافه کرد. اين تکرارها ايجاد يکنواختی ميکرد. امروز هم کسی در اوزان نيمايی شعر نميگويد. در سنی که شاگرد نيما بودند و اتفاق افتاد. مشيری و نادرپور: که مشيری وزنها را همانگونه نگه داشت و نادرپور از همهی ارکان استفاده کرد، ولی شاملو وزن نيمايی را بهطور کلی انکار کرد و وزن خاص خودش را به قول من وزن طبيعی کلمات و به قول منتقدان وزن درونی را انتخاب کرد. يک عده هم زدند زير وزن. مثل احمدرضا احمدی که البته در بعضی جاها تلفيق کلماتش نوعی وزن دارد.
اين اتفاقات نشان دهندهی اين نکتهی مهم بود که در اين اوزان تا هميشه نميشود شعر گفت البته بايد گفت اين نوآوريها از نيما بود. نيما به همه آموخت که نوآوری کنند. او سرفصل روزگار است و من اين نکته که با اوزان نيمايی نميشود تا هميشه شعر گفت را خيلی زود درک کردم.
**انقلاب نيما و شاملو چه اندازه روی شما تأثير گذاشت؟
#زمانيکه آنها در اوج بودند آغاز جوانی من بود. درست اول روزهای يادگيری من محسوب ميشد و من از آنها خيلی آموختم. انديشههای او در حوزهی محتوا به شدت روی آثار من اثر گذاشت. اما گفتم که من خيلی زود تشخيص دادم که اوزان نيمايی برای هميشه قابل استفاده نخواهد بود.
**يعنی شما همان روزها به اين تشخيص رسيديد؟!
#بله. همان روزها بودند دوستانی که غزلهای ما را پاره، پاره ميکردند و ميگفتند اين را بگذار آنجا، آن را بگذار اينجا ميشود شعر نيمايی. من ميخنديدم که شعری با کوتاه بلند شدن سطرهايش نيمايی بشود. من هميشه به محتوای شعر اعتقاد داشتم. من خيليها را ديدم که در اوزان نيمايی هم چيزی بيشتر ازگذشتگان نگفتند. نو شدن اول در مفهوم و درونمايه است.
**آيا فکر ميکنيد شرايط اجتماعی در آيندهی نزديک برای پذيرش غزل مناسب خواهد بود؟
#طيفی از خوانندگان ما خوانندگان غزل هستند. حتی به شکل حرفهای هم غزلخوان داريم. از حافظ، از سعدی وديگران ميخوانند. اگر باشد غزلی که همتای حافظ و سعدی باشد چرا نخوانند.
**آيا هست شعری ـ غزلی ـ که شما ميگوييد؟
#مثلا شعر سايه از آنها کم نميآورد.
**يعنی شما واقعاً چنين باوری داريد؟!
#بعضی از غزلهايش کم نميآورند.
**حتی در تفکر...
#نه. سعدی واقعاً متفکراست. ولی سايه هم تفکر خودش را دارد. تفکر روزگار خودش را.
**ولی منتقدان نه دربارهی سايه، دربارهی غزل معاصر چنين نظری ندارند. حتی مردم عادی هم با نظر شما مخالفند. سايه هم تصور ميشود زير سايه و تأثير آنهاست.
#شعر سايه شعر صريح نيست. شعر اشاره است مثل حافظ. اما من تفکر سعدی را دارم.
**به اين دليل هم هست که سعدی به شعر امروز نزديکتر است.
#تنوع سعدی بيشتر است و تفکرات و نمونههای اجتماعی که ارايه ميدهد ملموسترند. حافظ شمارا از راه نمادها به تفکر وادار ميکند. شما ميتوانيد هر طور که ميخواهيد، حتی عکسش را برداشت کنيد. اين تفاوت اين دو است و نميتوانيم هيچيک را بر ديگری ترجيح دهيم، اما سعدی کاربردش در زندگی بيشتر است. ما يک آشنايی داشتيم که وقتی با شوهرش جنگشان ميشد ميگفت: چون سگ درنده گوشت يافت نپرسد اين شتر صالح است يا خر دجال. يا ما سپر انداختيم...
**بهنظر من کسی ميتواند در غزل مطرح شود که دارای ويژگی منحصر بهفردی باشد. امروزه جوانان زيادی هستند که از روی دست هم مينويسند و ادامه ميدهند. شما چه راهکارهايی برای رشد و توسعه اين حرکتها ارايه ميکنيد؟
#سؤال شما مربوط به آفرينشهای ادبی است و هرگز نميشود اينگونه پرسيد و زمانی ميشود دربارهی آن حرف زد که به دنيا بيايد و شکل بگيرد. حالا نميشود گفت جوان چه بکند.
**منظور من هم ويزيت کردن و نسخه پيچيدن نبود. نقش الهام را در شعر چقدر ميدانيد؟
#صددرصد. من تاکنون هرگز پشت ميزم ننشستهام که شعر بنويسم اگر هم نشستم تا آن حال ايجاد نشد چيزی ننوشتم. به نظر من شعر يک پديدهی کاملاً ماوراءای است.
**کاملاً؟ يعنی خودآگاه هيچ نقشی ندارد؟
#چرا؟ مثلاً شعر پسته يا شعر شتر يک تلنگری سبب شد تا آن را بنويسم، اما خود شعر با اتفاقی که افتاده فرق ميکند. من ميرفتم سرخاک مادرم _ حضرت عبدالعظيم _ آنجا دائماً صدای قرآن به گوش ميرسيد. آيه آيه پخش ميشد: افلا ينظرون الا ابل .آيا نمينگريد به شتر که چگونه ساخته شد. آنوقت ارتباط شتر با کينه. که گاه حتی صاحبش را ميکشد، باعث شد شعر شتر برايم ساخته شود.
**چرا به اين نکته فکر نميکنيد شعر در کثری از ثانيه شکل نميگيرد. همين جريان همين که شما رفتيد سر خاک مادر خدابيامرزتان و وقتی برگشتيد شعر کامل شد، فکر نميکنيد طی اين فاصله خودآگاه در حال ايفای نقش خود بوده است و به اين ترتيب نقش الهامی که شما ميگوييد کمتر از صد درصد ميشود؟
#من وقتی شروع به گفتن ميکنم هيچ نميدانم به کجا ختم ميشود، همه چيز رفته رفته شکل ميگيرد، معمولاً قبل از همه چيز اول و آخرش را ميگويم. همهی شعرهای من با يک ضربهی نهايی تمام ميشود، بعضيها شعرشان تمام ميشود در حاليکه شما فکر ميکنيد هنوز ادامه دارد. اما اشعار من اينطور نيستند در واقع خود شعر اعلام پايان ميکند، اينکه خواننده منتظر نماند مهم است.
**آيا وقتی اول و آخر زودتر شکل ميگيرد و ميانهها بعد از آن. اين ميانهها نشانههای حضور خودآگاه شاعرانهی شما نيست؟
#اينها شگردهايی است که من بعداً به آنها فکر ميکنم.
**شما از قرآن زياد حرف زديد، نقش قرآن در ادبيات شما چقدر بوده است
؟
#من بسياری از شعرهايم را از قرآن الهام گرفتهام از آنجايی که خود قرآن منشاء وحی ميباشد، ميتوانم منشاء و سرچشمهی الهامات شاعرانهی فراوانی باشد. مثلاً شعر شتر که از کارهای درخشان من است را از آيهای در قرآن وام گرفتم. بهطور کلی من هر آنچه عربی ميدانم را از قرآن آموختهام.
**اگر حرف ناگفتهای دربارهی غزل داريد بفرماييد؟
#من حرفهايم را در غزلهايم زدهام، حالا هم اگر حرفی بزنم تکراری ميشود.
**آيا ميپذيريد که شعر امروز ما چه در حوزهی رهبری و چه در حوزهی سرودن دچار نوعی بحران شده است؟
#اين يک واقعيت جهانی است. در فرانسه هم ديگر شخصيتی مانند هوگو، راسينيامارلو ظهور نميکنند که غولی باشند. در ديگر نقاط دنيا هم اينجوری است. ديگر شکسپيری يافت نميشود. هنر دچار تکثر شده است و اين شخصيتهای بزرگ در آدمهای متوسط خرد شدهاند. اين نتيجهی زندگی صنعتی است. نتيجهی سياستهاست و دنيا در شرايطی به سر ميبرد که ديگر نخبهپسندی نميکند و بيشتر در پی تکثرگرايی است.
**يعنی اگر شکسپير امروز خلق شود به چشم گذشته به او نگاه نميشود؟
#هرگز.چون وقتی جمعيت زياد شده، سليقهها هم زيادتر شدهاند و همه به دنبال يک نفر که به فرض شکسيپر باشد نميدوند. هر کسی در پی کسی ميرود که به او و ذهنيت او از هستی نزديکتر است. دنيای امروز نيازمند کثرت معبود و محبوب است. توجه کنيد که حتی بدترين شعرها هم اين روزها برای خود حداقل ده يا پانزده مخاطب دارد.
**پس شما اين وضعيت را بحران تلقی نميکنيد؟
#اين لازمه ی جهان امروز است.
**يعنی شما فکر نميکنيد اين يک مرحله ی گذرا باشد؟
#دقيقاً شما درست ميگوييد. اين يک مرحله است که پايانش يک سکون مثبت قلمداد ميشود.
**شما به عنوان يک شاعر حرفهای چقدر به مخاطب اهميت ميدهيد؟
#خيلی. من تمام آنچه را که دارم از مردم گرفتهام. از استاد گرفته تا شاگردانم، همه موجب شدند تا من بتوانم شعر بنويسم گرچه مواقعی نامهربانيهای زيادی ديدهام اما مردم هميشه با من مهربان بودهاند و باعث شد تا من ادامه بدهم.
**شما از آن چهرههايی هستيد که محبوب مخاطبان خود هستيد، در جامعهای که ميان هنرمندان و مردمش چالش عظيمی ايجاد شده شرايط ايجاد اين ارتباط چيست؟
#من از خود مردم هستم. هرگز ارتباطم با آنها قطع نميشود، بارها اتفاق افتاده بيآنکه نيازی به چيزی داشته باشم، ساعتها در صفوف اجناس تعاونی کنار مردم ايستادهام، با آنها درد دل کردم و به درد دلهايشان گوش سپردهام. اما مطمئن باشيد تمام اين رابطه را شعر ايجاد کرده است.
**يک شاعر حرفهای وجود نخواهد داشت مگر اينکه يک مخاطب حرفهای باشد، اين روزها در بازار چاپ کتابهای زيادی هستند که ما را ميکشند، اما کمتر هستند کتابهايی که ما را واقعاً بکشند، فکر ميکنيد چرا بسياری از اين مجموعههای شعر در مرحله ی چاپ پيش از آنکه به دست مخاطب برسند متوقف ميشوند؟
#قبول خاطر و لطف سخن خدا داند . کتاب بايد طوری باشد که آدم را جذب کند، شما خيلی آدمهای زيبا ميبينيد که در معيارهای زيبايی چيزی کم ندارند، اما هستند آدمهايی که زيبا نيستند.
**بهترين کتابی که در سال گذشته خوانديد چه بود؟
#طبل حلبی گونتراگراس را می خوانم.
**خواندن طبل حلبی با آن کلفتی خيلی جرأت ميخواهد.
#من کتابها را بالای سرم ميگذارم و کمکم تمامشان ميکنم. کتاب شعر هم امسال زياد خواندم. مقالات جسته گريخته هم خواندم.
**من فکر ميکنم برای خالق يک اثر هنری هيچ چيزی عزيزتر از مخاطب نباشد، اگر مخاطب نباشد، نويسنده به يک نوع پوچی ميرسد. با اين تفاسير جايگاه مخاطب در شعر شاعران دهههای اخير کجاست؟
#متأسفم که اينطوری ميگويم، خيلی ضعيف است چون غالب مردم يا نميخوانند و يا اگر ميخوانند نميفهمند. البته در ميان آنها چهرههای خوب هم هست که من از خواندن آثارشان لذت ميبرم، اما يک مخاطب عادی چيزی درک نميکند گرچه مخاطب عادی معيار نميشود، اما راز موفقيت يک اثر هنری اين است که هم مخاطب عادی بفهمد و لذت ببرد و هم مخاطب فرهيخته، مثلاً اشعار حافظ، ولی بعضی از آثار را فقط يک مخاطب فرهيخته بايد بفهمد به نظر من اين دسته از شاعران بايد توجه داشته باشند که مخاطبشان اين ده پانزده نفر، دور و برشان نيستند.
**دورههای درخشان ادبی همواره با حضور شاعران و نظريهپردازان بزرگ همراه بوده است، مثل دوران نيما و بعد از آن شاملو در دهههای سی و چهل. اين مسأله در تمام دنيا قابل حس است، شما چقدر به حضور يک ليد را اعتقاد داريد؟
#چرا که نه. البته نه به عنوان رهبر. اما اصولاً يک چهره ی شاخص ميتواند رغبتبرانگيز باشد. اگر نيما نبود هرگز شاملو و شعر سپيد بنيان نهاده نميشد. يا اگر چند غزلسرای خوب و مشهور نداشتيم کسی ديگر دنبال غزل نميرفت. کسانی بايد باشند که ايجاد انگيزه کنند.
**نقش شعر را در حيات انسانی چگونه ارزيابی ميکنيد، مثلاً آب اگر نباشد ما ميميريم.
#البته ما بدون شعر نخواهيم مرد، اما اگر شعر نباشد دچار افسردگی ميشويم. هنر خوراک روح آدمی است و اگر نباشد انسان احساس ضعف ميکند. از جهات عاطفی و غيره دچار خلاء ميشود، نه لزوماً شعر _ سينما، نقاشی، موسيقی ...
**زن در اشعار شما چه جايگاهی دارد؟
#از آنجايی که من زن هستم بيشتر از جهات مادرانهگی، معشوقه بودنم ميشود چيزهايی در شعرم پيدا کرد. زن از آغاز در شعرهای من نقش برجستهای را ايفا ميکند. مثلاً شعر نغمة زن روسپی بده آن قوطی سرخاب مرا/ تا زنم رنگ به بيرنگی خويش/ بده آن روغن، تا تازه کنم چهرة پژمرده ز دلتنگی خويش/ بده آن عطر که مشکين سازم/ گيسوان را و بريزم بر دوش/ بده آن جامة تنگم که کسان/ تنگ گيرند مرا در آغوش/ بده آن طور که عريانی را/ در خمش جلوه دو چندان بخشم/ هوسانگيزی و آشوبگري/ به سر و سينه و پستان بخشم، که شعر مشهوری شد و دخترها توی مدرسهها ميخواندند. بعد از اين شعر انجمن زنان ايران دست به کارهای زيادی برای رفع مشکلات زنان زد و وقتی من ديدم با چاپ يک چنين شعری در روزنامه ميتوانم اوضاع زنان را بهبود بخشم، به انجام چنين کارهايی بيشتر وقت صرف کردم، تمام شعرهای من برای مخاطب بسيار ملموس است اين علت آن است که من همواره در جامعه ی زنان و همراه زنان بودم، برای اينکه بدانم درد آنها چيست؟ توی صفهای طولانی ساعتها ميايستادم و به حرفهايشان گوش ميدادم. بيست و نه سال در مدارس دخترانه تدريس کردم و برای شناخت زنان به خودم و چند زن اطرافم کفايت نکردم.
**دليل کنار هم قرار گرفتن نام شما با فروغ فرخزاد چيست؟
#هميشه همينطوری بوده است چون ما تقريباً به دروازههای شهرت رسيديم، البته فروغ بسيار بااستعداد بود، زنی که ناگهان در شعر غولی شد. جدای از کارهای اوليه ظرف مدت خيلی کمی به فروغ تبديل شد و آن روزها ما را با هم مقايسه ميکردند و با آنکه سالها ست او به جاودانگی پيوست اما اين مقايسه هنوز ادامه دارد او مرا وادار به دويدن ميکرد.
**عصر شما مقارن بود با شکوفايی شکل تازهای از شعر فارسی (نيما و...) شما با آن قضايا چگونه برخورد کرديد؟
#من همواره پيگير جريانات تازه ی ادبی بوده وهستم و هرگز خارج از آن نبودهام اما هرگز نخواستم مقلد باشم و هيچ جريانی نتوانست مرا زير سيطره خودش قرار دهد. من بيشتر از آنها استفاده کردم اما به طور مطلق تحت تأثير آنها نبودهام.
**کداميک از جريانات شعری معاصر از قبيل شعر يا ترجمه ی شما را بيشتر تحت تأثير قرارداد؟
#من بيشتر از همه تحت تأثير نيما قرار گرفتم و از نظر اجتماعی تحت تأثير پروين بودم. آثارش را دوست داشتم و از حفظ ميخواندم مثل دختر يتيم را.
تحت تأثير آدمهای ديگری نيز قرار گرفتم. خانلری، حميدی شيرازی نيز زياد ميخواندم. شاملو و نوآوريهايش برايم خيرهکننده بود. از فصاحت نادرپور تأثيراتی گرفتم، با همه ی آنها معاشرت داشتم به قول شما آدم با يک شعر خوب و خواندنش يک شعر خوب ديگر بگويد. پس از آن شعر اولی اورا تحت تأثير خود قرار داده است. اما حالا ديگر کارم شبيه کار هيچکس ديگری نيست برای خودش مستقل است.
**آيا هنوزهم ميشود غزلی بنويسيد و پاره کنيد؟
#بله. خيلی وقتها دو يا سه بيت مينويسم و مياندازم دور شايد از هر ده غزلی که مينويسم سه تای آن دچار تلفات ميشود. به اصطلاح دچار سقط ميشود.
**برای اين اتفاق شاعرانه چه عواملی نياز است؟
#در درجه ی اول به فرصت و آرامش نيازمنديم. هر الهامی که به شما بشود وقتی لحظه برای شما آرام نباشد از بين خواهد رفت گرچه گاهی اين الهام آنقدر قوی است که در عدم آرامش محض و هلهله و غوغای جمعيت نيز نميتوانی از آن بگذری خيلی وقتها در اوج کارهای روزمره همه را به کناری نهادم و به شعر پرداختم. البته نميگويم مادرم داشت ميمرد بچهام مريض بود.
**به کداميک از شعرهايتان بيشتر عشق ميورزيد؟
#يکی دو تا که نيستند.
**اگر قرار باشد يکی را انتخاب کنيد؟
#ای با تو در آميخته چون جان تنم امشب
لعلت گل و جان زده برگردنم امشب
مريمصفت از فيض تو _ ای نخل برومند!
آبستن رسوايی فردا منم امشب
ای خشکی ی پرهيز که جانم ز تو فرسود!
روشن شود از چشم، که تر دامنم امشب
مهتابی و پاشيده شدی در شب جانم
از پرتو لطف تو چنين روشنم امشب
آن شمع فروزنده بيعشقم که برد رشک
پيراهن فانوس، به پيراهنم امشب
گلبرگ نيم، شبنم يک بوسه بسم نيست
رگبار سپندم که زگل خرمنم امشب
آتش نه، زنی گرمتر از آتشم ای دوست!
تنها نه به صورت، که به معنا زنم امشب
پيمانه سيمين تنم، پر می عشق است
زنهار از اين باده، که فردا فکنم امشب!
**آيا فکر نميکنيد اين عشق به فلان اثر بيشتر به خاطر توجه مخاطبان بوده است؟ مثلاً بسياری از مخاطبان شما را با اين شعر ميشناسند؟
#بله. وقتی کسی از کاری تعريف ميکند، توجه شما را هم بيشتر به آن اثر جلب ميکند.
**اگر آثار شما را به دو بخش تقسيم کنيم قسمت اول را بيشتر دوست خواهيد داشت يا قسمت دوم را ؟
#من کارهای اخيرم را بيشتر دوست دارم.
**نقش خاطره در اشعار چقدر است؟
#زياد است. بسياری اوقات آدم نوستالژی گذشته را دارد. خاطرهای يادش ميآيد و شروع به نوشتن ميکند.
**نقش عشق درکارهای شما بسيار چشمگير است، چه چيز ديگری به اندازه ی عشق برای شما دارای اهميت است؟
#حوادث اجتماعی، جنگ و فقر و موضوع زنان همواره جزو دغدغههای شاعرانه من بوده است.
**يکی از معضلات جامعه ی ادبی ما عدم مشخص بودن جايگاههاست، اين قضيه چقدر شما را افسرده ميکند؟
#جوانتر که بودم به اين مسايل خيلی فکر ميکردم، اما امروز فهميدهام هر کسی حق خودش را ميگيرد، شايد به او کمتر بدهند اما بيشتر نخواهند داد. در حال حاضر ممکن است کسی به قول شما با استفاده از امکانات به يک خوشبختی موقت هم برسد و مردم نيز دوستش داشته باشند بعدها نقاد زمانه از راه ميرسد وهمه چيز روشن ميشود.
نيما در زمان حياتش روی خوش از جامعه ی ادبی نديد. شايد ماجرای کانون نويسندگان را شنيده باشيد، وقتی نيما در حال شعر خواندن بود، خيليها سرشان را پايين ميگرفتند و ميخنديدند، بعضی هم ناسزا ميگفتند وقتی هم که مرد عده کمی جمع شدند، اما حالا جز از نيما از آنها که ميخنديدند و ناسزا ميگفتند خبری نيست.
**خب گارسيالورکا، من شما را محکوم ميکنم که ديگر شعر ننويسيد اگر شما جای لورکا باشيد چه پاسخی ميدهيد.
#من مينويسم و قايم ميکنم.
**لطف کنيد کمی ماجرا را جدی بگيريد.
#خب اينطوری که شما ميگوييد من بايد بميرم.
**شاملو صراحتا وزن را رد ميکند و برعکس او شمس قيس بيوزنی را انکار ميکند، اما من فکر ميکنم وزن بايد در چنته ی هر شاعری باشد، نظر شما چيست؟
#همان شاملو که وزن را رد ميکند، شعرش موزون است گرچه وزنش عادی نيست. شعر بدون وزن وموسيقی نميشود، همه اشعاری که به دل مينشيند دارای وزن هستند. من وزن را فقط وزن عروضی نميدانم، اوزان ديگری هم هستند، اوزان هجايی، اوزان طبيعی کلمات که هر کدام برای خود طنينی دارند. شاملو از همين وزن اخير استفاده ميکند، آنچه خوشايند است را انتخاب ميکند و آنجايی که بايد مينشاند، اگر کلام شاملو وزن نداشت پس چرا فعلش را ميبرد اول سطر؟!
**فکر ميکنيد چرا مولوی گفت مفتعلن، مفتعلن کشت مرا؟
#اين را معمولاً وقتی ميگويند که ميخواهند بگويند مولوی هم در وزن گله داشت، در حاليکه اينچنين نيست. او جوشش سينهاش آنقدر زياد بود که نميتوانست حرفش را بزند، اما همان موقع وزن را رعايت ميکرد.
**جريانات شعری معاصر هر کدام ميآيند و ميروند اما هيچيک ماندگار نميشود و ما دوباره برميگرديم به حافظ و سعدی. شما اين بيثباتی را ناشی از چه ميدانيد؟
#شعر يک مقداری با خصايص زبان و کلام اخت شده است. شعر ساخته شده با همان کلام گذشته رفيق شده است. ميتوانيد به آن فرم هم بگوييد. اگر موفق شديد ميمانيد و اگر نه دوباره برميگرديد سرخط، همان جای اول. چون چاره ی ديگری نيست.
**همان منتقدانی که شما را بسياری از جاها بهعنوان شاهد و مثال مطرح ميکنند اعتقادشان بر اين است که رويکردهای تازه ی شما به غزل نوعی دست و پا زدن برای ماندن است. نظر شما چيست؟
#برای ماندن؟ اگر آدم بتواند دست و پا بزند و بماند چه بهتر از نماندن.
**آيا شما آدم باران ديدهايد؟
#همان گرگ باران ديده درست است.
**ما ميخواستيم جسارت نکرده باشيم.
#من همه جور سختی ديدهام، همه جور راحتی و مصيبت، تشويق و تنبيه همان که ميگويند گرگ باران ديده. البته بعضيها ميگويند گرگ بالون ديده. بالون همان دام است.
**چرا دائماً ميگوييم شعر زنان ايران، اما نميگوييم شعر مردان ايران. اين تقسيمبندی برای چيست؟
#غزلهای مرا يک مرد نميتواند بخواند، حتی در آواز کمتر غزلی هست که هم مردها بخوانند و هم زنان.
**فکر نميکنيد دليل اين تقسيمبندی محدود بودن آثار زنان است؟
#زن احساسات خودش را دارد، احساساتی که گاه مادرانه، گاه خواهرانه و گاه معشوقانه است. اما مرد خشن است.
**اما چرا اين تقسيمبندی در انگلستان وجود ندارد.
#زنان و مردان شاعر در نوع بيان با هم فرق دارند. بايد هم داشته باشند آن تقسيمبندی هم که کردهاند در تمامی مسايل است و اين تنها نمونهای است. زن در طول تاريخ رنج کشيده است. سواد نداشته، خانهنشين بوده است، اگر زنی هم چيزی گفته اين آقايان گذاشتهاند روی سرشان حلوا، حلوا کردند، چون زن در نظر آنها ضعيف است، بيسواد است پس اگر چيزی بگويد، معجزه کرده است. اما من فکر ميکنم اين تقسيمبنديها مال ورزش است. در وزن شصت کيلو، هفتادکيلو، من فکر ميکنم اگر زنی بتواند در حد يک مرد شعر بگويد قبولش دارم، اما بهعنوان اينکه زن است اگر هم غلط گفته اشکالی ندارد نه.
**چرا فکر ميکنيد در تاريخ ادبيات ما نقش زنان محدود است.
#چون در همه ی مسايل نقش زنان محدود است. البته اين چند سال اوضاع عوض شده است ما دکتر زن داريم، سياستمدار زن و مهندس زن هم زياد هستند، زنها به دانشگاه رفتند و درس خواندند. وقتی زن در خانه بود حق بيرون رفتن نداشت. حتی با سواد شدن را از او سلب کردند و باسواد شدنش در حد خواندن بود نه نوشتن. چه توقعی از او داريم. اگر کسی سلطنتی هم کرده به او ميگويند مادر فخرالدوله ديلمی در واقع او بهعنوان مادر پسر پنج يا شش سالهاش برجسته شده است در گذشته زن هيچ ارزش بهخصوصی از جهت خودش نداشت.
**بيوگرافی مختصری از خودتان بدهيد. اسم مادرتان چه بود.
#فخريه. بعد از جدايی از شوهر اولش زن عادل خلعتبری شد وتازه اسمش شد فخريه خلعتبری. وقتی دختر بود به او فخرالتاج ميگفتند، فخری تخلص ميکرد. شاعر هم بود. زبان فرانسه بلد بود، نقد و اصول عربی خوب ميدانست. زبان انگليسی را درکالج آمريکاييها ياد گرفته بود. پدر من هم نويسنده بود. چهارده جلد کامل ابناثير را ترجمه کرده است. مدير روزنامه ی اقدام بود. دو جلد پرتو اسلام را به فارسی نوشت. همزمان با مشفق کاظمی رمان را به شکل غربی در ايران نوشته است. از آثار او ميتوان روزگار سياه، دير صنعان واسرار شب را نام برد. قبل از تولد من پدر و مادرم از هم جدا شدند. من زيرنظر مادرم تربيت شدم . در مدرسه ی ناموس درس خواندم.
**مدرسه ی چي؟
#ناموس. ميخواستيد در آن روزگار مدرسه ی دخترانه واکنند، اسمش را چه بگيرند. بگيرند زيبايی.
**رابطه ی شما با بهبهان چيست؟
#هيچ رابطهای با بهبهان نداشتم. من فقط تنه ام به تن بهبهانيها خورد. همسرم اهل بهبهان بود. پدر سه فرزندم بود. پس از بيست سال زندگی از او جدا شدم. بعدها به عقد منوچهر کوشيار درآمدم، مثل من حقوق خوانده بود، قاضی بود و مديرکل امور املاک.
**چرا وکالت را دنبال نکرديد؟
#دوست نداشتم. دوست داشتم معلم باشم.
**ادبيات هم تدريس ميکرديد؟
#بله. عربی هم درس دادهام. اوايل که استخدام شدم، فيزيک و شيمی تدريس ميکردم.
**چه روزی به دنيا آمديد؟
28# تير 1306. 75 سالهام.
**شما خسته شديد؟
#آره، يک کمی. چشمم اذيتم ميکند.
**جدی هم گرفتيد؟
#بله. تا آمريکا و کانادا هم رفتم.
**يک غزل برای ما بخوانيد.
#يک کتاب ميدهم برويد جفتتان بخوانيد.
**برای به اميد ديدار گفتن چند غزل بخوانيد.
#پير ماه و سال هستم / پير يار بيوفا، نه!
عمر ميرود به تلخی / پير ميشوم، چرا نه؟
پير ميشوي؟ چه بهتر! / زود ميرسی به مقصد
غير از اين به ما حصل هيچ / بيش از اين به ماجرا نه.
هان، چگونه مقصداست اين؟
مرگ؟
پس تولدم چيست؟
آمديم تا بميريم؟
اين حماقت است، يا نه؟
زاد و مرگ ما دو نقطهست / در دوسويی طول يک خط
هر چه هست، طول خط است/ ابتدا و انتها نه.
در ميان اين دو نقطه / ميزنی قدم به اجبار
در چنين عبور ناچار/ اختيار و اقتصا، نه
نه، قبول خاطرم نيست / ميتوان شکست خط رد
ميتوان مخالفت کرد / با همين کلام: با نه
زاد ما به جبر اگر بود / مرگ ما به اختيار است
زهر، برق، رگ زدن، دار...
هست در توان ما، نه؟
نه، به طول خط نظر کن
راه سنگلاخ سختيست
صاف ميشود، وليکن
جز به ضرب گامها، نه.
گربه راه پا گذاري
از تو بس نشانه ماند
کاهلان و بيغمان رد
مرگ ميبرد تو را، نه.
گر ز راه باز مانی
هر که پرسد از نشانت
عابر پس از تو گويد:
هيچ، هيچ، کو؟ کجا؟ نه!
فعل مجهول
بچهها ـ صبحتان بهخير، سلام!
درس امروز، فعل مجهول است.
فعل مجهول چيست؟ ميدانيد؟
نسبت فعل به ما مفعول است...
در دهانم زبان چو آويزی
در تهيگاه زنک، ميلغزيد
صوت ناسازم آنچنان که مگر
شيشه بر روی سنگ ميلغزيد
ساعتی دارد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا از اعجاز خود شوم آگاه
ژاله را زان ميان صدا کردم:
ژاله! از درس من چه فهميدي؟
پاسخ من سکوت بود و سکوت...
ده جوابم بده! کجا بودي؟
رفته بودی به عالم حپروت؟
خنده ی دختران و غرش من
ريخت بر فرق ژاله، چون باران،
ليک او بود غرق حيرت خويش
غافل از اوستاد و از ياران
خشمگين، انتقامجو، گفتم:
بچهها! گوش ژاله سنگين است!
دختری طعنه زد که: نه خانم! درس در گوش ژاله، ياسين است!
باز هم خندهها و همهمهها
تند و پيگير می رسيد به گوش
زير آتشفشان ديدهی من
ژاله آرام بود و سرد و خاموش
رفته تا عمق چشم حيرانم،
آن دو ميخ نگاه خيرهی او
موج زن، در دو چشم بيگنهش
رازی از روزگار تيرهی او
آنچه در آن نگاه ميخواندم
قصه غصه بود و حرمان بود
نالهای کرد و در سخن آمد
با صدايی که سخت لرزان بود
فعل مجهول، فعل آن پدريست
که دلم را ز درد، پرخون کرد
خواهرم را به مشت وسيلی کوفت
مادرم را از خانه بيرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شيرخوار من ناليد
سوخت در تب لب برادر من
تا سحر در کنار من ناليد
در غم آن دو تن، دو ديدهی من
اين يکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نميدانم
که کجا رفت و حال او چون بود...
گفت و ناليد آن چه باقی ماند
هق هق گريه بود و نالهی او
شسته ميشد به قطرههای سرشک
چهرهی همچون برگ لالهی او
نالهی من به نالهاش آميخت
که: غلط بود آنچه من گفتم؟
درس امروز، قصهی غم توست
تو بگو من چرا سخن گفتم؟
فعل مجهول، فعل آن پدريست
که تو را بيگناه ميسوزد
آن حريق هوس بود که در او
مادری بيپناه، ميسوزد...
گفت و گو از محسن طاهری
گفتگو با تختی
تختي سحر شد، برخيز! صبح از كران سر برزد
باز اين فلك ميچرخد، باز اين زمين ميلرزد
در سكر رؤيا راهي، تا گور تو طي كردم
بر خوابگاهت دستم، انگشت غم بر در زد
برخيز و اين مردم را راهي به كارستان كن
وقت سفر شد آنك خورشيد غمگين سرزد
از اشك و از همدردي يك كاروان در پي كن
فرش و گليم و چادر چيزي اگر ميارزد
- من، خفتهي سيساله؟ سنگم بسي سنگين است
برجاي مغزم اينك ماري سيه چنبر زد
آيا به يادم داري؟ آن روز؟ آري، آري
روزي كه مهرت مهري بر صفحهي دفتر زد
ميرفتي و دنبالت يك كاروان همدردي
مرغ دعا از لبها، تا آسمانها پرزد
دستان مرد از ياري، جوينده در هميان شد
زن آتش بيزاري، در طوق و انگشتر زد
بر دردها درمانها، از سوي ياران آمد
بر زخمها مرهمها، دستان ياريگر زد...
اي خفته سيساله ، برخاستن نتواني
بايد دم از اين معنا، با تختي ديگر زد
اي تختيان برخيزيد، با روح تختي همدل
وقتي هزاران كودك، درخون خود پرپرزد...
در مراسمي که از سوي هنرمندان براي زلزله زدگان بم در محل سينما قدس تهران برگزار شده بود، دستخط شعر سيمين بهبهاني در يک حراجي به مبلغ يک ميليون و 400 هزار تومان فروخته شد و اين مبلغ به زلزله زدگان اهدا شد
http://farhang.iran-emrooz.de/more.php?id=2249_0_13_0_C
سیمین بهبهانی ، شاعر نامدار معاصر ايران در گفت و گو با شهروند
http://www.asre-nou.net/1381/mehr/13/m-behbahani.html
پيام نوروزی سيمين بهبهانی
http://www.asre-nou.net/1383/farvardin/1/m-behbehani.html
قاب پرکلوچه گرم، زعفرانی و شکری
بسته های توری نقل، بسته با نوار زری
شمع های کوچک سرخ، شعله شان در آينه ها
نقش ساز نقش کمر، پيچ و تاب و عشوه گری
سفره چيده ام که بيا، سبزه، سکه، سنبل و سيب
در کنار سفره منم، يا ستاره سحری؟
ماهيک به تنگ بلور راه و رخنه می طلبد
بی خبر که مانده اسير در سرای بی خبری
شادمانی ات ندهد اين اسير تًنگی تنگ
بسپرش به آب روان تا رهايی اش نگری
باز چيست کم که دلم می کشد به جانب غم؟
آه بم، حکايت بم، خيمه گاه دربدری
سفره ای که مانده تهی از پنير و شير و عسل
صاحبش کجاست که نان می ستاند از دگری
زآن چه رفت هيچ مگوی خيز و راه چاره بجوی
بر زمين بپای و بپوی گر بر آسمان نپری
بم دگر مباد غمش، شاد و گرم باد دمش
سال نو رسيده ز راه، سال کهنه شد سپری
بر درخت عور نگر، زد جوانه بار دگر
بم دوباره می رسدش نوبهار و باروری
سفره چيده ام بنشين با سلام و اين همه سين
وين اميد عقده گشا از دلت مباد بری
مصاحبه صدای آلمان با سيمين بهبهانی
http://www.asre-nou.net/1382/esfand/11/m-behbehani.html
شعری از سيمين بهبهانی
http://www.asre-nou.net/1381/bahman/25/m-behbahani.html
مصاحبه راديو آلمان
http://www.asre-nou.net/1383/ordibehesht/19/m-behbehani.html
سخنرانی سيمين بهبهانی در روز جهانی زن
در باره حقوق عرفی و قانونی زن در ايران
http://www.asre-nou.net/1382/esfand/16/m-behbehani.html
دوباره مي سازمت وطن!
دوباره مي سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي زنم،
اگر چه با استخوان خويش
دوباره مي بويم از تو گُل،
به ميل نسل جوان تو
دوباره مي شويم از تو خون،
به سيل اشك روان خويش
دوباره ، يك روز آشنا،
سياهي از خانه ميرود
به شعر خود رنگ مي زنم،
ز آبي آسمان خويش
اگر چه صد ساله مرده ام،
به گور خود خواهم ايستاد
كه بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره ي آنچنان خويش
كسي كه « عظم رميم» را
دوباره انشا كند به لطف
چو كوه مي بخشدم شكوه ،
به عرصه ي امتحان خويش
اگر چه پيرم ولي هنوز،
مجال تعليم اگر بُوَد،
جواني آغاز مي كنم
كنار نوباوگان خويش
حديث حب الوطن ز شوق
بدان روش ساز مي كنم
كه جان شود هر كلام دل،
چو برگشايم دهان خويش
هنوز در سينه آتشي،
بجاست كز تاب شعله اش
گمان ندارم به كاهشي،
ز گرمي دمان خويش
دوباره مي بخشي ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره مي سازمت به جان،
اگر چه بيش از توان خويش
اشتراک در:
پستها (Atom)