جمعه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۴

تجلیل از مریم حیدرزاده








مثل هيچ كس

تا قيامت
من ميگم بهم نگاه كن
تو ميگي كه جون فدا كن
من ميگم چشمات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي كه خيلي ديره
من ميگم چشمات و واكن
تو ميگي من و رها كن
من ميگم قلبم رو نشكن
تو ميگي من مي شكنم من ؟
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگم دلم شكسته است
تو ميگي خوب ميشه خسته است
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نمي شه
من ميگم تنهام مي ذاري
تو ميگي طاقت نداري
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت


گفت و گو
من ميگم بهم نگاه كن
تو ميگي كه جون فدا كن
من ميگم چشات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم چه قدر تو ماهي
تو ميگي اول راهي
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نميشه
من مي گم خيلي غريبم
تو ميگي نده فريبم
من ميگم خوابت رو ديدم
تو ميگي ديگه بريدم
من مي گم هدف وصاله
تو ولي ميگي محاله
من ميگم يه عمره سوختم
تو ميگي قلبم رو دوختم
من ميگم چشمات و وا كن
تو ميگي من و رها كن
من ميگم خيلي ديوونم
تو ميگي آره مي دونم
من ميگم دلم شكسته ست
تو ميگي خوب ميشه خسته ست
من ميگم بشين كنارم
تو ميگي دوستت ندارم
من ميگم بهم نظر كن
تو ولي ميگي سفر كن
من ميگم واسم دعا كن
تو ميگي نذر رضا كن
من ميگم قلبم رو نشكن
تو ميگي من مي شكنم من ؟
من ميگم واست مي ميرم
تو ميگي نمي پذيرم
من ميگم شدم فراموش؟
تو ميگي نه ، رفتم از هوش
من ميگم كه رفتم از ياد ؟
تو ميگي نه مرده فرهاد
من ميگم باز شدي حيروون ؟
تو ميگي بيچاره مجنون
من ميگم ازم بريدي ؟
تو مي پرسي نا اميدي ؟
من ميگم واسم عزيزي
تو ميگي زبون ميريزي؟
من ميگم تو خيلي نازي
تو ميگي غرق نيازي
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگم كردم تعجب
تو ميگي ديگه بگو خب
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم دل تو رفته
تو ميگي هفت روزه هفته
من ميگم راه تو دوره
تو ميگي چاره عبوره
من ميگم مي خوام بشم گم
تو ميگي حرفاي مردم ؟
من ميگم نگذري ساده ؟
تو ميگي آدم زياده
من ميگم دل به تو بستن ؟
تو ميگي اينقده هستن
من ميگم تنهام ميذاري ؟
تو ميگي طاقت نداري ؟
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم اهل بهشتي
تو ميگي چه سرنوشتي
من ميگم تو بي گناهي
تو ميگي چه اشتباهي
من ميگم كه غرق دردم
تو ميگي مي خوام بگردم
من ميگم چيزي مي خواستي ؟
تو ميگي تشنمه راستي
من ميگم از غم آبه
تو ميگي دلم كبابه
من مي گم برو كنارش
تو ميگي رفت پيش يارش
من ميگم با تو چيكار كرد ؟
تو ميگي كشت و فرار كرد
من ميگم چيزي گذاشته ؟
تو ميگي دو خط نوشته
من ميگم بختش سياهه
تو ميگي اون بي گناهه
من ميگم رفته كه حالا
تو مي گي مونده خيالا
من ميگم مي آد يه روزي
تو ميگي داري مي سوزي
من ميگم رنگت چه زرده
تو مي پرسي بر ميگرده ؟
من ميگم بياد الهي
تو ميگي كه خيلي ماهي
من ميگم ماهت سفر كرد
تو ميگي تو رو خبر كرد ؟
من ميگم هر كي با ماهش
تو ميگي بار گناهش؟
من ميگم تو بي وفايي
تو ميگي بريم يه جايي
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي نه خيلي ديره
من ميگم خدا بزرگه
تو ميگي زندگي گرگه
من ميگم عاشق پرنده ست
تو ميگي معشوق برنده ست
من ميگم به روزها شك كن
تو ميگي بهم كمك كن
من ميگم خدانگهدار
تو ميگي تا چي بخواد يار
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
پشت تو آب نمي ريزم
كه نروندت عزيزم

مثل هيچ كس
مث اون موج صبوري كه وفاداره به دريا
تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رويا
چه قدر تازه و پاكي مث ياساي تو باغچه
مث اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم آخر
تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته
مث پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبي كه ميآد آخر هفته
مث اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته
مث پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه
مث اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه
تو مث چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
تو مث يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
تو مث يه سرپناهي واسه عابر غريبه
مث چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه
چشمه ي چشماي نازت مث اشك من زلاله
مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره
توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره
تو يه عمر مي درخشي تو يه قاب عكس خالي
اما من چشمام رو دوختم به گلاي سرخ قالي
تو مث بادبادك من كه يه روز رفت پيش ابرا
بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطاي عجيبي
مث شاگرداي اول كمي مغرور و نجيبي
دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني
تو مث اون كسي هستي كه ميره واسه هميشه
التماسش مي كني كه بمون اون ميگشه نميشه
مث يه تولدي تو مث تقدير مث قسمت
مث الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت
مث نذر بچه هايي مث التماس گلدون
مث ابتداي راهي مث آينه مث شمعدون
مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره ميميره موند ش و صرف نظر كرد

به خاطر من
آخر يه روز دق ميكنم فقط به خاطر تو
دنيا رو عاشق ميكنم فقط به خاطر تو
شب به بيابون مي زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون مي زنم فقط به خاطر تو
تو نمي خواي بياي پيشم فقط به خاطر من
من ولي سرزنش مي شم فقط به خاطر تو
عشق تو پنهون ميكني فقط به خاطر من
من دلم و خون مي كنم فقط به خاطر تو
از دور تماشا ميكني فقط به خاطر من
من دل و رسوا ميكنم فقط به خاطر تو
از خوبيات كم ميكني فقط به خاطر من
رشته رو محكم مي كنم فقط به خاطر تو
تو خودت رو گم ميكني فقط به خاطر من
من خودم رو گم ميكنم فقط به خاطر تو
شعله رو خاموش ميكني فقط به خاطر من
شب رو فراموش ميكنم فقط به خاطر تو
تو خنده هات غم ميزني فقط به خاطر من
دنيا رو بر هم ميزنم فقط به خاطر تو
يه روز مي شم بي آبرو فقط به خاطر تو
قربوني يه جست و جو فقط به خاطر تو
تو ام يه روز مي ري سفر فقط به خاطر من
خيره مي شن چشام به در فقط به خاطر تو
به من تو ميگي ديوونه فقط به خاطر من
جملت به يادم مي مونه فقط به خاطر تو
تو من و بيرون ميكني فقط به خاطر من
قلبم رو ويرون ميكنم فقط به خاطر تو
ميگي از سنگ دلت فقط به خاطر من
يه عمره كه تنگه دلم فقط به خاطر تو
تو گفتي عاشقي بسه فقط به خاطر من
دنيا واسم يه قفسه فقط به خاطر تو
مي ري سراغ زندگيت فقط به خاطر من
من مي سوزم تو تشنگيت فقط به خاطر تو
تو ميگي عشق يه عادته فقط به خاطر من
دلم پر شكايته فقط به خاطر تو
ميگيري از من فاصله فقط به خاطر من
دست ميكشن از هر گله فقط به خاطر تو
توميگي از اينجا برو فقط به خاطر من
رفتم به احترام تو فقط به خاطر تو
رد ميشي از مقابلم فقط به خاطر من
مونده سر قرار دلم فقط به خاطر تو
ناز ميكني براي من قفط به خاطر من
من ميشينم به پاي تو فقط به خاطر تو
نيستي كنار پنجره فقط به خاطر من
دل نمي تونه بگذره فقط به خاطر تو
تو من رو يادت نمياد فقط به خاطر من
دلم كسي رو نمي خواد فقط به خاطر تو
مي گذري از گذشته ها فقط به خاطر من
مي رم توي نوشته ها فقط به خاطر تو
تو منو تنها مي ذاري فقط به خاطر من
من خودم رو جا ميذارم فقط به خاطر تو
دل رو گذاشتي بي جواب فقط به خاطر من
يه عمر ميكشم عذاب فقط به خاطر تو
دلت شكسته مي دونم فقط به خاطر من
منم يه خسته مي دوني فقط به خاطر تو
آخر ازم جدا شدي فقط به خاطر من
من مشغول دعا شدم فقط به خاطر تو

به خاطر تو
آخر يه روز دق مي كنم فقط به خاطر تو
دنيا رو عاشق ميكنم فقط به خاطر تو
شب به بيابون مي زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون مي زنم فقط به خاطر تو
عشقت رو پنهون مي كني فقط به خاطر من
من دلم رو خون ميكنم فقط به خاطر تو
تو گفتي عاشقي بسه
دنيا برام يه قفسه
گفتي كه عشق يه عادته
دلم پر از شكايته
گفتي مي خواي بري سفر
خيره شدن چشام به در
من مي شينم به پاي تو فقط به خاطر تو
من مي شينم به پاي تو فقط به خاطر تو
به من تو گفتي ديوونه فقط به خاطر من
حرفت به يادم مي مونه فقط به خاطر تو
از خوبيات كم ميكني
قلبم رو پر پر مي كني
گفتي كه از سنگه دلت
از من و دل تنگه دلت
از خوبيات كم ميكني
قلبم رو پر پر مي كني
گفتي كه از سنگه دلت
از من و دل تنگه دلت
ازم گرفتي فاصله فقط به خاطر من
دست كشيدم از هر گله فقط به خاطر تو
گفتي كه از اينجا برو فقط به خاطر من
مي رم به احترام تو فقط به خاطر تو

خلوت يك شاعر
كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني يود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

اين روزا
اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه
اين روا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه
اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه
جرم تمومشون فقط لذت آشناييه
اين روزا توي هر قفس يكي دو تا قناريه
شبها غم قناريها تو خواب خونه جاريه
اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه
قلباي مثل دريامون پر از خراش و تركه
اين روزا عادت گلها مرگ و بهونه كردنه
كار چشماي آدما دل رو ديونه كردنه
اين روزا كار رويامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگي زندگي ها رو باختنه
اين روزا تنها چارمون شايد پرنده مردنه
رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه
اين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارن
مردم ديگه تو دلهاشون يه قطره دريا ندارن
اين روزا فرش كوچه ها تو حسرت يه عابره
هر جا يكي منتظر ورود يه مسافره
اين روزا هيچ مسافري بر نمي گرده به خونه
چشاي خسته تا ابد به در بسته مي مونه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
اين روزا درد آدما فقط غم بي كسيه
زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه
اين روزا خوشبختي ما پشت مه نبودنه
كار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
اين روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشماي خيس و ابريشون همپاي رود كارونه
اين روزا دوستا هم ديگه با هم صداقت ندارن
يه وقتا توي زندگي همديگر و جا مي ذارن
جنس دلاي آدما اين روزا سخت و سنگيه
فقط توي نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه
اين روزا جرم عاشقي شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه
اسم گلا رو اين روزا ديگه كسي نمي دونه
اما تو تا دلت بخواد اينجا غريب فراوونه
اين روزا فرصت دلا براي عاشقي كمه
زخماي بي ستاره ها تشنه ياس مرهمه
اين روزا اشك مون فقط چاره ي بي قراريه
تنها پناه آدما عكساي يادگاريه
اين روزا فصل غربت عشق و يبدهاي مجنونه
بغضاي كال باغچه منتظر يه بارونه
اين روزا دوستاي خوبم همديگر رو گم ميكنن
دلاي پاك و ساده رو فداي مردم ميكنن
اين روزا آدما كمن پشت نقاب پنجره
كمتر ميبيني كسي رو كه تا ابد منتظره
مردم ما به همديگه فقط زود عادت مي كنن
حقا كه بي وفايي رو خوب هم رعايت ميكنن
درسته كه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارن
پاييز كه از راه ميرسه پا روي برگاش مي ذارن
اما شايد تو زندگي يه بغض خيس و كال دارن
چند تا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن
اين روزا بايد هممون براي هم سايه باشيم
شبا يه كم دلواپس كودك همسايه باشيم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل ميكنن
درداي ارغواني رو با هم تحمل مي كنن
اگه به هم كمك كنيم زندگي ديدني ميشه
بر سر پيمان مي مونن دوستاي خوب تا هميشه
اما نه فكر كه ميكنم اين كار يه كار ساده نيست
انگار براي گل شدن هنوز هوا آماده نيست


نامه بي جواب
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي
فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي
نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت
به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته
يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته
من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت ميميره
روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي
يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه
چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشكني
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خداي مهربون
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره
يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني
گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست
عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم
وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير
حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه
تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه
دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار
فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميكنم
اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن
يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره
مريم همون كسي كه بيشتر از همه دوست داره

زير درخت آرزو
مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه
من باشم و تو باشي يك شب مهتابي باشه
مي خوام يه كاري بكنم شايد بگي دوسم داري
مي خوام يه حرفي بزنم كه ديگه تنهام نذاري
مي خوام برات از آسمون ياساي خوشبو بچينم
مي خوام شبا عكس تو رو تو خواب گل ها ببينم
مي خوام كه جادوت بكنم هميشه پيشم بموني
از تو كتاب زندگيم يه حرف رنگي بخوني
امشب مي خوام براي تو يه فال حافظ بگيرم
اگر كه خوب در نيومد به احترامت بميرم
امشب مي خوام تا خود صبح فقط برات دعا كنم
براي خوشبخت شدنت خدا خدا خدا كنم
امشب مي خوام رو آسمون عكس چشات رو بكشم
اگه نگاهم نكني ناز نگاتو بكشم
مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه
يه وقتي كه من نبودم بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري
يه موقعي فكر نكني دلم واست تنگ نميشه
فكر نكني اگه بري زندگي كمرنگ نميشه
اگه بري شبا چشام يه لحظه هم خواب ندارن
آسموناي آرزو يه قطره مهتاب ندارن
راستي دلت ميآد بري بدون من بري سفر
بعدش فراموشم كني برات بشم يه رهگذر
اصلا بگو كه دوست داري اينجور دوست داشته باشم
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا كاشته باشم
حتي اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو يادم مي آد وقتي كه بارون مي زنه
اي كاش منم تو آسمون يه مرغ دريايي بودم
شايد دوسم داشتي اگه آهوي صحرايي بودم
اي كاش بدوني چشمات و به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نمي دم
به آرزوهام مي رسم اگر كه تو پيشم باشي
اونوقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشي
تا وقتي اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن كه كني مرگ گلهاي مريمه
نگام كن و برام بگو بگوي مي ري يا مي موني
بگو دوسم داري يا نه مرگ گلهاي شمعدوني
نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقي و بي انتها


هواي رفتن
مي خوام يه قصري بسازم
پنجره هاش آبي باشه
من باشم و تو باشي و
يه شب مهتابي باشه
امشب مي خوام از آسمون
ياسهاي خوشبو بچينم
امشب مي خوام عكس تو رو
تو خواب گل ها ببينم
كاشكي بدوني چشمات رو
به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو
به صد تا دريا نمي دم
كاش تو هواي عاشقي
هميشه پيشم بموني
از تو كتاب زندگي
حرفاي رنگي بخوني
حتي اگه دلت نخواد
اسم تو ، تو قلب منه
چهره تو يادم مياد
وقتي كه بارون مي زنه
امشب مي خوام براي تو
يه فال حافظ بگيرم اگر كه خوب در نيومد
به احترامت بميرم
امشب مي خوام رو آسمون
عكس چشات رو بكشم
اگر نگاهم نكني
ناز نگات رو بكشم
مي خوام تو رو قسم بدم
به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف
رنگ گل شقايقه
يه وقتي كه من نبودم
بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي
پر نزني تنها نري
وقتي كه اينجا بموني
بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن كه كني
مرگ گلهاي مريمه


خيال
ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود
تو در كنار من بشيني محال بود
هر چه نگاه عاشق من بي نصيب بود
چشمان مهربان تو پاك و زلال بود
پاييز بود و كوچه اي و تك مسافري
با تو چه قدر كوچه ما بي مثال بود
نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم هاي تو محتاج بال بود
سيب درخت بي ثمر آرزوي من
يك عمر مانده بود ولي كال كال بود
گفتم كمي بمان به خدا دوست دارمت
گفتي مجال نيست و ليكن مجال بود
يك عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چيزي شبيه جام بلور دلي غريب
حالا شكست واي صداي وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خيال تو بودم حلال بود



محبت
نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من
اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم
گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم
شايد تو با خودئ گفته اي دارم اطاعت ميكنم
رفتم كنار پنجره ديدم تو را با بگذريم
چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم
تو التماسيم مي كني جوري فراموشت كتم
با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم
گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي
رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم


فاصله
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهاي نيست
فتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله اي نيست


اگه تو از پيشم بري
اگه تو از پيشم بري سر به بيابون مي ذارم
هر چي گل شقايقه رو خاك مجنون مي ذارم
اگه تو از پيشم بري من خودم و گم مي كنم
به عمر تو رو شرمنده حرفاي مردم مي كنم
اگه تو از پيشم بري دل رو به دريا مي زنم
غرور خورشيد و با برف آرزوها مي شكنم
اگه تو از پيشم بري كار من آوارگيه
خلاصه شو واست بگم كه آخر زندگيه
اگه بري شكايت تو رو به دريا ميكنم
شقايقاي عالم و من بي تو رسوا ميكنم
اگه تو از پيشم بري زندگي خاكستريه
فرداش يكي خبر مي ده دلت پيش ديگريه
اگه تو از پيشم بري شمعدونيا دق ميكنن
شكايت چشم تو رو به مررغ عاشق ميكنن
اگه بري پرستوها از زندگيشون سير ميشن
آهوا توي دام صياداي پير اسير مي شن
اگه بري دريا پر از اشك و نياز ماهياس
شباي شهرمون مثه چشماي عاشقت سياس
اگه بري يه شب تو خواب دريا رو آتيش مي زنم
نردبون آسمون و با هر چي نوره مي شكنم
اگه بري پروانه ها شمعا رو خاموشن ميكنن
قنرياي قفسي دل و فراموش ميكنن
اگه بري پلك گلا از غم عشق تو تره
يكي مثه من دلش از چشماي تو بي خبره
اگه تو از پيشم بري پنجرمون بسته ميشه
يه دل با صد تا آرزو از زندگي خسته ميشه
اگه بري مجنون ديگه از من و تو نميگذره
نرو بذار ببينمت باز از كنار پنجره
اگه بري من مي مونم با بازي هاي سرنوشت
كه من رو تو دوزخ گذاشت ترو فرستاد به بهشت
اگه بري به آسمون شب شكايت ميكنم
يه شب مي شينم با خدا تا صبح خلوت ميكنم
اگه بري پرنده ها بر نمي گردن به لونه
بي تو كدوم پرنده اي راه خودش رو مي دونه
اگه تو از پشم بري تو ابرا غوغا ميكنم
براي مردن گلا بهونه پيدا ميكنم
اگه تو از پيشم بري ياسا ترك بر ميدارن
شبنما رو گل رز مگه حتي طاقت ميارن
اگه بري مردم منو به هم ديگه نشون مي دن
مي پرسن از همديگه كه چي راجع من شنيدن
اگه بري همه ميگن عشق من و تو هوسه
بمون با هم نشون بديم كه عشق ما مقدسه
اگه بري مي لرزه فرهاد و ستون بيستون
به خاطر اونم شده تو تا ابد پيشم بمون
اگه بري مي گن ديدي اين آخر و عاقبتش
ما هيچ كدوم و نمي خوايم نه رنج و ئنه محبتش
اگه بري نمي دونن شايد واست خوشبختيه
نمي دونن لذتت بعضي خوشيا تو سختيه
اگر چه وقتي تو بري ديگه من و نمي بيني
اگه بخواي هم مي بايد تا فصل محشر بشيني
اما تورو جوون خودت كه از همه عزيزتري
با يك نگاهت منو تا اوون ور دنيا مي بري
اگه ميشه بري يه جا به آرزوهات برسي
يا كه دور از چشماي من قلب تو دادي به كسي
برو منم با يد تو زندگي رو سر ميكنم
گاهي به اشتياق تو قلبم و پر پر ميكنم
عيدا كه شد عشق تو رو تو قلب هفت سين مي چينم
با اينكه رفتي باز تو رو كنار هفت سين مي بينم
غصه نخور دنياي ما سمبل بي وفاييه
هر چي من و تو مي كشيم تقصير آشناييه
راستي اگه بخواي بري اين جوري طاقت مي يارم
خودم بايد دست تو رو دست غربت بذارم
اگه بري دنبال تو ميام تا اوج آسمون
اون وقت مي بينم همه رو پس تو نرو پيشم بمون
دلت مي خواد اگه يه روز بدون من مي رفتي يه جا
دنبال مهربونيات آواره شم تو كوچه ها
اگه بري يه وقت مي آي مي بيني مريم نداري
اون وقت بايد دسته گل و رو خاك مريم بذاري
اگه بري بيداي مجنون و پريشون مي كنم
سقف دل و بر سر آرزوها ويرون ميكنم
اگه بري اينجا يه دل بمون كه صاحب اون مريمه
اگه بري دعاي من بازم مي ياد پشت سرت
من به فداي تو و عشق تو و فكر سفرت



مي دونم
زندگي پر از سواله مي دونم
رسيدن به تو خياله مي دونم
تو ميگي يه روزي مال من ميشي
اما موندت محاله مي دونم
تو ميگي شبا دعامون مي كني
چشمه چات زلاله مي دونم
توي آسمون سرنوشت ما
ماه كاملمهلاله مي دونم
تو ميگي پرنده شيم بريم هوا
غصه ما دو تا باله مي دونم
چشم من پر از غم نبودنت
دل تو پر از ملاله مي دونم
طاقتم ديگه داره تموم ميشه
صبر تو رو به زواله مي دونم
آره مي ري و نمي پرسي كه اين
دل عاشق در چه حاله مي دونم


حدس
و حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني
و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني
سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي
ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني
من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم
و تو به نامديگري مرا خطاب مي كني
چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني
به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام
تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني
و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت
كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني


يك فكر ديگر
امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميكنم
گلدان زرد ياد را با تو معطر ميكنم
تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست
ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم
يك عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من
يه احترام رجعتت من ناز كمتر مي كنم
يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام
آن شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم
صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز كن
من هم ضريح عشق را غرق كبوتر ميكنم
شعريست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو
يك روز من اين شعر را تا آخر از بر ميكنم
گر چه شكستي عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان ديوانه ام كه با غمت سر ميكنم
زيبا خدا پشت و پناه چشمهاي عاشقت
با اشك و تكرار و دعا راه تو را تر ميكنم


رفع زحمت
حافظ كنار عكس تو من باز نيت ميكنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت ميكنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمي دانم چرا
دارم به اين بد قوليت ديريست عادت ميكنم
چه ارتباط ساده اي بين من و تقدير هست
تقدير و ويران ميكند من هم مرمت مي كنم
در اشتباهي نازنين تو فكر كردي اين چنين
من دارم از چشمان زيبايت شكايت مي كنم
نه مهربان من بدان بي لطف چشم عاشقت
هر جاي دنيا كه روم احساس غربت مي كنم
بر روي باغ شانه ات هر وقت اندوهي نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شركت ميكنم
يك شادي كوچك اگر از روي بام دل گذشت
هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت ميكنم
خسته شدي از شعر من زيبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت ميكنم


مريم حيدر زاده
http://www.iranactor.com/music/Papmusic/heydarzadeh.htm

wWw.AVAA.20m.com *maryam*
www.avaa.20m.com/maryam.html

روز هفتم : مريم حيدر زاده
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2004/11/041103_she-maryam-heidarzadeh.shtml
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2004/11/2004110318030300910019.jpg
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2004/11/2004110318572500910011.jpg
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2004/11/20041104174008maryamcasset.jpg
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2004/11/2004110319060300910014.jpg
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2004/11/2004110319015600990021.jpg
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2004/11/2004110319200108.jpg
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2004/11/2004110319151404.jpg
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2004/11/2004110417490410.jpg
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2004/11/2004110319214311.jpg
http://www.bbc.co.uk/persian/media/audio/2003/041104_poet.ram
http://www.bbc.co.uk/persian/media/audio/2003/041105_poet2.ram
http://www.bbc.co.uk/persian/media/audio/2003/041104_maryam-yato.ram
http://www.bbc.co.uk/persian/media/audio/2003/041104_aghebat-eshgh.ram

Links:
:: من او ندارم ::
http://www.m-heydarzade.persianblog.com/

مريم حيدر زاده
http://www.aryanet.150m.com/web_music/web%20music.03/photos/maryam-heydarzadeh.jpg

عاشقا ن بیان تو
http://www.shere2.persianblog.com/

مريم حيدر زاده
http://www.freewebs.com/biazahedan/maryam.htm

نوشته های مسعود از کامپیوتر
http://masoudbeigi.persianblog.com/1383_8_9_masoudbeigi_archive.html

کلاس چهل وهشت
http://class48.persianblog.com/

PersianTools Forums - مريم حيدزاده يا تو يا هيچ كس
http://forum.persiantools.com/showthread.php?t=11911&goto=nextnewest

nedaydanesh
http://nedaydanesh.persianblog.com/

الههء مهر
http://21mehr.com/archives/000587.html

عاشق خجالتی:دفتر عشق را به اهستگی نسیم گشودیم چون میان هر ورقش
http://asheghekhejalati.persianblog.com/

چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۴

تجلیل از ابراهیم گلستان




ابراهيم گلستان در 22 مهر 1301 در شيراز به دنيا آمد. فعاليت ادبي را با ترجمه‌ي داستان‌هايي از همينگوي و فاكنر آغاز كرد و نخستين مجموعه داستان خود به نام "آذر، ماه آخر پاييز" را در 1328 منتشر كرد
او از نخستين نويسندگان معاصر ايران بود كه براي زبان داستان اهميت ويژه‌اي قائل شد و كوشيد نثري آهنگين را در قالبهاي داستاني مدرن بكار گيرد. از اين جهت نقش او در سير پيشرفت داستان معاصر فارسي قابل توجه است

ابراهیم گلستان در دهه های سی، چهل و پنجاه با انتشار مجموعه داستان هایی چون «شکار سایه»، «جوی و دیوار و تشنه» و «مد و مه» به عنوان یکی از برجسته ترین نویسندگان ایرانT و با کارگردانی فیلم هایی چون « موج و مرجان و خارا»،«خشت و آیینه» و «اسرار گنج دره جنی» به عنوان یکی از بهترین فیلمسازان سینمای معاصر تثبیت شد. ساختارهای به غایت پخته و سنجیده، نثری زیبا، روان، آهنگین و متناسب با ضرباهنگ و شخصیت های داستان، ذهنی خلاق و نگاهی هشیار آثار ابراهیم گلستان را متمایز می کند
گلستان جداي از نويسندگي، به عنوان يك فيلم‌ساز شاخص نيز شهرت دارد. او در ساليان اخير در انگلستان ساكن شده است

Links:
ماهي وجفتش
http://www.sokhan.com/80years.asp?id=23007
http://www.sokhan.com/images/golestan_pic.jpg

ابراهیم گلستان
http://www.12345625.persianblog.com/

Vajeh Magazine
http://www.vajehmagazine.com/ebrahim_golestan.php

مقدمه ای بر نشانه شناسی ابراهیم گلستان بخش اول
http://gramata.persianblog.com/1383_11_gramata_archive.html

پاره ای از داستان مد و مه نوشتهء ابراهیم گلستان
http://www.hylit.net/ba/print/2485_0_2_0
http://www.medad.net/pdf/madomeh.pdf

با شما نيستم - حسين نوش آذر
http://www.hylit.net/ba/print/2487_0_2_0

پای صحبت ابراهيم گلستان
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2004/12/041226_la-cy-egolesttan.shtml

خشت و آينه
http://www.iranactor.com/films/old/khesht-va-ayeneh.htm

ابراهيم گلستان
http://www.sourehcinema.com/People/People.aspx?Id=138201191002

اسرار گنج درة جني
http://www.sourehcinema.com/Title/Title.aspx?id=138109160865

خشت و آئينه
http://www.sourehcinema.com/Title/Title.aspx?id=138204240073

رابطه گلستان با فروغ فرخزاد
http://www.foroogh.de/linkha/roozshomar.htm

نگفتنی هایی از چگونگی انتشار گفت و گوی پرویز جاهد با ابراهیم گلستان - فرانکولا
http://francula.blogspot.com/2005/05/blog-post_24.html

نوشتن با دوربين، نشستن با گلستان /گيسو فغفوري
http://eqbal.ir/local7/tdright/last/8435100540.php

حکایتی از روزگار رفته ابراهیم گلستان
http://adamohava.com/blog/?id=1002648

خشت و آينه
http://moviezone.blogspot.com/

من و ابراهیم گلستان و مد و مه
http://www.sardouzami.com/golestan.htm

سفر عصمت
http://www.amruleh.com/Anderen/Safar-e%20Esmat.htm

گوشه هایی از نامه های فروغ، به ابراهیم گلستان
http://yek-negah.blogspot.com/2002_09_08_yek-negah_archive.html

نوشتن با دوربين منتشر شد
http://jahed.malakut.org/archives/011268.html

سه‌شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۴

تجلیل از هوشنگ ابتهاج





هوشنگ ابتهاج در سال 1306 در شهر رشت زاده شد
دوره آموزش دبستاني را در همين شهر و آموزش دبيرستاني را در تهران پايان رساند
وي مدتي را به عنوان مدير كل شركت دولتي سيمان تهران به كار اشتغال داشت از سال 1350 تا 1356 نيز برنامه گلهاي تازه و گلچين هفته راديو ايران را سرپرستي مي كرد
او در دوران دبيرستان اولين دفتر شعر خود را به نام نخستين نغمه ها منتشر كرد
وي با سرودن شعر هاي عاشقانه آغاز كرد اما با كتاب شبگير خود كه حاصل سالهاي پر تب و تاب پيش از 1332 است به شعر اجتماعي روي آورد

سراب

سراب
عمري به سر دويدم در جست وجوي يار
جز دسترس به وصل ويم آرزو نبود
دادم در اين هوس دل ديوانه را به باد
اين جست و جو نبود
هر سو شتافتم پي آن يار ناشناس
گاهي ز شوق خنده زدم گه گريستم
بي آنكه خود بدانم ازين گونه بي قرار
مشتاق كيستم
رويي شكست چون گل رويا و ديده گفت
اين است آن پري كه ز من مي نهفت رو
خوش يافتم كه خوش تر ازين چهره اي نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا كشيد پي خويش دربدر
اين خوشپسند ديده زيباپرست من
شد رهنماي اين دل مشتاق بي قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوي گم شده بي نام و بي نشان
در دورگاه ديده من جلوه مي نمود
در وادي خيال مرا مست مي دواند
وز خويش مي ربود
از دور مي فريفت دل تشنه مرا
چون بحر موج مي زد و لرزان چو آب بود
وانگه كه پيش رفتم با شور و التهاب
ديدم سراب بود
بيچاره من كه از پس اين جست و جو هنوز
مي نالد از من اين دل شيدا كه يار كو ؟
كو آن كه جاودانه مرا مي دهد فريب ؟
بنما كجاست او

آنا
صبح مي خندد و باغ از نفس گرم بهار
مي گشايد مژه و مي شكند مستي خواب
آسمان تافته در بركه و زين تابش گرم
آتش انگيخته در سينه افسرده آب
آفتاب از پس البرز نهفته ست و ازو
آتشين نيزه برآورده سر از سينه كوه
صبح مي آيد ازين آتش جوشنده به تاب
باغ مي گيرد ازين شعله گل گونه شكوه
آه ديري ست كه من مانده ام از خواب به دور
مانده در بستر و دل بسته به انديشه خويش
مانده در بسترم و هر نفس از تيشه فكر
مي زنم بر سر خود تا بكنم ريشه خويش
چيست انديشه من ؟ عشق خيالي آشوبي
كه به بازويم گرفته ست به بيداري و خواب
مي نمايد به من شيفته دل رخ به فريب
مي ربايد ز تن خسته من طاقت و تاب
آنچه من دارم ازو هست خيالي كه ز دور
چهر برتافته در آينه خاطر من
همچو مهتاب كه نتوانيش آورد به چنگ
دور از دست تمناي من و در بر من
مي كنم جامه به تن مي دوم از خانه برون
مي روم در پي او با دل ديوانه خويش
پي آن گم شده مي گردم و مي آيم باز
خسته و كوفته از گردش روزانه خويش
خواب مي آيد و در چشم نمي يابد راه
يك طرف اشك رهش بسته و يك سوي خيال
نشنوم ناله خود را دگر از مستي درد
آه گوشم شده كر يا كه زبانم شده لال
چشم ها دوخته بر بستر من سحرآميز
خواب بر سقف نشسته ست چو جادوي سياه
آه از خويش تهي مي شوم آرام آرام
مي گريزد نفس خسته ام از سينه چو آه
بانگ برمي زنم از شوق كه : آنا آنا
ناگهان مي پرم از خواب گشاده آغوش
مي شود باز دو دست من و مي افتد سست
هيچ كس نيست به جز شب كه سياه است و خموش


نگاه آشنا
ز چشمي كه چون چشمه آرزو
پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوي من آيد نگاهي ز دور
نگاهي كه با جان من آشناست
تو گويي كه بر پشت برق نگاه
نشانيده امواج شوق و اميد
كه باز اين دل مرده جاني گرفت
سرآٍيمه گرديد و در خون تپيد
نگاهي سبك بال تر از نسيم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خاكستر عشق من
شراري كه گرم است و روشن هنوز
يكي نغمه جو شد هماغوش ناز
در آن پرفسون چشم راز آشيان
تو گويي نهفته ست در آن دو چشم
نواهاي خاموش سرگشتگان
ز چشمي كه نتوانم آن را شناخت
به سويم فرستاده آيد نگاه
تو گويي كه آن نغمه موسيقي ست
كه خاموش مانده ست از ديرگاه
از آن دور اين يار بيگانه كيست ؟
كه دزديده در روي من بنگرد
چو مهتاب پاييز غمگين و سرد
كه بر روي زرد چمن بنگرد
به سوي من آيد نگاهي ز دور
ز چشمي كه چون چشمه آرزوست
قدم مي نهم پيش انديشناك
خدايا چه مي بينم ؟ اين چشم اوست


در لبخند او
ديدم و مي آمد از مقابل من دوش
خنده تلخي نهاده بر لب پر نوش
غم زده چون ماهتاب آخر پاييز
دوخته برروي من نگاه غم انگيز
من به خيال گذشته بسته دل و هوش
ماه درخشنده بود و دريا آرام
ساحل مرداب در خموشي و ابهام
شب ز طرب مي شكفت چون گل رويا
عكس رخ مه در آبگينه دريا
چون رخ ساقي كه واژگون شده در جام
او به بر مننشسته عابد ومعبود
دوخته بر چشم من دو چشم غم آلود
زورق ما مي گذشت بر سر مرداب
چهره او زير سايه روشن مهتاب
لذت اندوه بود و مستي غم بود
سر به سر دوش من نهاده و دل شاد
زمزمه مي كرد و زلفش از نفس باد
بر لب من مي گذشت نرم و هوس خيز
چون مي شيرين بهبوسه هاي دل انگيز
هوش مرا مي ربود و سمتي مي داد
مست طرب بود و چون شكوفه سيراب
بر رخ من خنده مي زد آن گل شاداب
خنده او جلوه اميد و صفا بود
راحت جان بود عشق بود وفا بود
لذت غم مي نشست در دل بي تاب
ديدم و مي آمد از مقابل من دوش
خنده تلخي نهاده بر لب پر نوش
آه كز آن خنده آشكار شكفتم
بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم
ناله فرو ماند در پس لب خاموش
غم زده چون ماهتاب آخر پاييز
دوخته بر روي من نگاه غم انگيز
ديگر در خنده اش اميد و صفا نيست
راحت جان نيست عشق نيست وفا نيست
ديگر اين خنده نيست نغز و دلاويز
مي نگرم در خيال و مي شنوم باز
مي رود و مي دهد به گوش من آواز
بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم


شبتاب
در زير سايه روشن مهتاب خوابناك
در دامن سكوت شبي خسته و خموش
آهسته گام مي گذرد شاعري به راه
مست و رميده مدهوش
مي ايستد مقابل ديواري آشنا
آنجا كه آيد از دل هر ذره بوي يار
در تنگناي سينه دل خسته مي تپد
مشتاق و بي قرار
از پشت شيشه مي نگرد ماه شب نورد
آنجا بر آن نگار خوابيده مست ناز
در پيشگاه اين همه زيبايي و جمال
مه مي برد نماز
دنبال ماهتاب خيال گشاده بال
آهسته مي رود به درون اتاق او
من مانده همچنان پس دويار محو و مست
از اشتياق او
مه خيره گشته بر وي و آن مايه اميد
شيرين به خواب رفته در آن خوابگاه ناز
و ا? زلف تابدار پريشان و بي قرار
از ياد عشقباز
در بستر آرميده چو نيلوفري بر آب
پاشيده ماهتاب بر او سوده هاي سيم
لغزد پرند بر تن او همچو برگ گل
از جنبش نسيم
افتاده سايه روشن مهتاب سيم رنگ
نرم و سپيد چون پر و بال فرشتگان
بر آن دو گوي عاج كه برجسته تابناك
از زير پرنيان
آن سيمگونه ساق كه بابوسه نسيم
لغزيده همچو برگ گل از چين دامنش
و آن سايه هاي زلف كه پيچيده مست ناز
بر گرد گردنش
آن زلف تاب خورده به پيشاني سپيد
چون سايه اميد در آيينه خيال
و آن چهر شرمناك كه تابيده همچو ماه
در هاله ملال
آن سايه هاي در هم مژگان كه زير چشم
غمگين به خواب رفته هماغوش راز خويش
و آن چشم آرميده رويا فريب او
در خواب ناز خويش
منمانده بي قرار و خيال رميده مدهوش
مست هوس گرفته از آن ماه بوسها
تا آن زمان كه آورد از صبح آگهي
بانگ خروس ها
بر مي دمد سپيده و دلداده شاعري
از گردش شبانه خود خسته مي رود
دنبال او پريده و بي رنگ سايه اي
آهسته مي رود


شب سياه
برچيد مهر دامن زربفت و خون گريست
چشم افق به ماتم روز سياه بخت
وز هول خون چو كودك ترسيده مرغ شب
ناليد بر درخت
شب سايه برفشاند و كلاغان خسته بال
از راههاي دور رسيدند تشنه كام
رنگ شفق پريد و سياهي فرو خزيد
از گوشه هاي بام
من در شكنجه تب و جانم به پيچ و تاب
در ديده پر آبم عكس جمال اوست
بر مي جهد ز چشمه جوشان مغز من
هر دم خيال دوست
چون ماهتاب بر سر ويران هاي دل
مستانه پاي كوبد در جامه سپيد
پيچد صداي خنده او در دل خراب
لرزد تنم چو بيد
اين مطرب از كجاست ؟ كه از نغمه هاي او
بر خانه خراب دلم سيل درد ريخت
اين زخمه دست كيست كه بر تار مي زند ؟
تار دلم گسيخت
چون واي مرگ جگر سوز و دل خراش
چون ناله وداع غم انگيز
و جانگزاست
اندوهناك و شوم چو فرياد مرغ حق
اين نغمه عزاست
ايننغمه عزاست كه منعشق مرده را
امشب به گور مي برم و خاك مي كنم
وز اشك غم كه مي چكد از چشم آرزو
رخ پاك مي كنم


مرگ روز
مي رفت آفتاب و به دنبال مي كشيد
دامن ز دست كشته خود روز نيمه جان
خونين فتاده روز از آن تيغ خون فشان
در خاك مي تپيد و پي يار مي خزيد
خنديد آفتاب كه : اين اشك و آه چيست ؟
خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
چون من بخند خرم و خوش اين چه شيوناست ؟
ما هر دو مي رويم دگر جاي شكوه نيست
ناليد روز خسته كه : اي پادشاه نور
شادي از آن توست نه از آن من : بلي
ما هر دو مي رويم ازين رهگذر ولي
تو مي روي به حجله ومن مي روم به گور


مي خواهم از تو بشنوم
مي خواهمت سرود بت بذله گوي من
روي لبش شكفت گل آرزوي من
خنديد آسمان و فروريخت آفتاب
در ديه اميدم باران روشني
جوشيد اشك شادي ازين پرتو افكني
بخشيد تازگي به گل گلشن شباب
مي خواهمت شنفتم و پنداشتم كه اوست
پنداشتم كه مژده آن صبح روشن است
پنداشتم كه نغمه گم گشته من است
پنداشتم كه شاهد گمنام آرزوست
خواب فريب باز ز لالايي اميد
در چشم آزمايش من آشيانه ساخت
ناي اميد باز نواي هوس نواخت
باز بز براي بوسه دل خواهشم تپيد
مي خواهمت شنفتم و دنبال اين سرود
رفتم به آسمان فروزنده خيال
ديدم چو بازگشتم ازين ره شكسته بال
اين نغمه آه نغمه ساز فريب بود
مي خواهمت بگو و دگرباره ام بسوز
در شعله فريب دم دلنشين خويش
تا نوكم اميد شكيب آفرين خويش
آري تو هم بگو كه درين حسرتم هنوز
پايان اين فسانه ناگفته تو را
نيرنگ اين شكوفه نشكفته تو را
مي دانم و هنوز ز افسون آرزو
در دامن سراب فريبننده اميد
در جست و جوي مستي اين جام ناپديد
مي خواهم از تو بشنوم اي دلربا بگو



عشق گمشده
آن شب كه بوي زلف تو با بوسه نسيم
مستانه سر به سينه مهتاب مي گذاشت
با خنده اي كه روي لبت رنگ مي نهفت
چشم تو زير سايه مژگان چه ناز داشت
در باغ دل شكفت گل تازه اميد
كز چشمه نگاه تو باران مهر ريخت
پيچيد بوي زلف تو در باغ جان من
پروانه شد خيالم و با بوي گل گريخت
آنجا كه مي چكيد ز چشم سياه شب
بر گونه سپيد سحر اشك واپسين
وز پرتو شراب شفق بر جبين روز
گل مي شود مستي خندان آتشين
آنكا كه مي شكفت گل زرد آفتاب
بر روي آبگينه درياچه كبود
وز لرزه هاي بوسه پروانگان باد
مي ريخت برگ و باز گل نوشكفته بود
آنجا كه مي غنود چمنزار سبزپوش
در بستر شكوفه زرين ‌آفتاب
وز چنگ باد و بوسه پروانگان مست
دامان كوه بود چو گيسو به پيچ و تاب
آنجا كه مهر كوه نشين مست و سرگران
بر مي گرفت از ره شب دامن نگاه
در پرنيان نازك مهتاب مي شكفت
نيلوفر شب از دل استخر شامگاه
آنجا كه مي چكيد سرشك ستاره ها
بر چهر نيلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوي شبنم لغزنده شهاب
مهتاب مي كشيد به رخسار گل زبان
در پرتو نگاه خوشت شبرو خيال
راه بهشت گم شده آرزو گرفت
چون سايه اميد كه دنبال آرزوست
دل نيز بال و پر زد و دنبال او گرفت
آوخ! كه در نگاه تو آن نشو خند مهر
چون كوكب سحر بدرخشيد و جان سپرد
خاموش شد ستاره بخت سپيد من
وز نواميد غم زده در سينه ام فسرد
برگشتم از تو هم كه در آن چشم خودپسند
آن مهر دلنواز دمي بيشتر نزيست
برگشتم و درون دل بي اميد من
بر گور عشق گم شده ياد تو ميگريست


آواز نگاه تو
مي شنوم آِناست
موسيقي چشم تو در گوش من
موج نگاه تو هم آواز ناز
ريخت چو مهتاب در آغوش من
مي شنوم در نگه گرم توست
گم شده گلبانگ بهشت اميد
اين همه گشتم من و دلخواه من
در نگه گرم تو مي آرميد
زمزمه شعر نگاه تو را
مي شنوم با دل و جان آشناست
اشك زلال غزل حافظ است
نغمه مرغان بهشتي نواست
مي شنوم در نگه گرم توست
نغمه آن شاهد رويانشين
باز ز گلبانگ تو سر مي كشد
شعله اين آرزوي آتشين
موسيقي چشم تو گوياتر است
از لب پر ناله و آواز من
وه كه تو هم گر بتواني شنيد
زين نگه نغمه سرا راز من


آشنا سوز
چرا پنهان كنم ؟ عشق است و پيداست
درين آشفته اندوه نگاهم
تو را مي خواهم اي چشم فسون بار
كه مي سوزي نهان از ديرگاهم
چه مي خواهي ازين خاموشي سرد ؟
زبان بگشا كه مي لرزد اميدم
نگاه بي قرارم بر لب توست
كه مي بخشي به شادي هاي نويدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغي در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو رز اين سكوت آشناسوز


اندوه رنگ
مي روي اما گريز چشم وحشي رنگ تو
راز اين اندوه بي آرام نتواند نهفت
مي روي خاموش و مي پيچد به گوش خسته ام
آنچه با من لرزش لبهاي بي تاب تو گفت
چيست اي دلدار اين اندوه بي آرام چيست
كز نگاهت مي تراود نازدار و شرمگين ؟
آه مي لرزد دلم از ناله اي اندوه بار
كيست اين بيمار در چشمت كه مي گريد حزين ؟
چون خزان آرا گل مهتاب رويا رنگ و مست
مي شكوفد در نگاهت راز عشقي ناشكيب
وز ميان سايه هاي وحشي اندوه رنگ
خنده مي ريزيد به چشمت آرزويي دل فريب
چون صفاي آسمان در صبح نمناك بهار
مي تراود از نگاهت گريه پنهان دوش
آري اي چشم گريز آهنگ سامان سوخته
بر چه گريان گشته بودي دوش ؟ از من وامپوش
بر چه گريان گشته بودي ؟ آه اي چشم سياه
از تپيدن باز مي ماند دل خوش باورم
در گمان اينكه شايد شايد آن اشك نهان
بود در خلوت سراي سينه ات يادآورم



نوش نگاه
باز واشد ز چشمه نوشي
همچو باران زلال ناز و نگاه
باز در جام جان من سرداد
همچو مهتاب باده اي دلخواه
بازم از دست مي برد نگهي
نگهي چون شراب مستي بخش
چه نگاهي كه همچو بوي گلاب
مي شود در مشام جانم پخش
آه مي نوشمت چو شيره گل
چيستي ؟ اي نگاه نازآلود
تو گلابي گلاب شهد آگين
تو شرابي شراب گل پالود
چه شرابي كز آن پياله چشم
همچو لغزاب ساغر لبريز
مي چكد خوش به كام تشنه من
آتش افروز و آرزو انگيز
آه پيمانه اي دگر كه هنوز
مي گدازد ز تشنگي جگرم
چه شرابي تو ؟ وه چه شورانگيز
سركشيدم تو را و تشنه ترم


درد گنگ
نمي دانم چه مي خواهم بگويم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
كه بال مرغ آوازم شكسته ست
نمي دانم چه مي خواهم بگويم
غمي در استخوانم مي گدازد
خيال ناشناسي آشنا رنگ
گهي مي سوزدم گه مي نوازد
گهي در خاطرم مي جوشد اين وهم
ز رنگ آميزي غمهاي انبوه
كه در رگهام جاي خون روان است
سيه داروي زهرآگين اندوه
فغاني گرم وخون آلود و پردرد
فرو مي پيچيدم در سينه تنگ
چو فرياد يكي ديوانه گنگ
كه مي كوبد سر شوريده بر سنگ
سرشكي تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سينه مي جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاري كه ريزد
شرنگ خشمش از نيش جگر سوز
پريشان سايه اي آشفته آهنگ
ز مغزم مي تراود گيج و گمراه
چو روح خوابگردي مات و مدهوش
كه بي سامان به ره افتد شبانگاه
درون سينه ام دردي ست خونبار
كه همچون گريه مي گيرد گلويم
غمي ‌آِفته دردي گريه آلود
نمي دانم چه مي خواهم بگويم



اندوه
خسته و غم زده با زمزمه اي حزن آلود
شب فرو مي خزد از بام كبود
تازه بند آمده باران و نسيمي نمناك
مي تراود ز دل سرد شبانگاه خموش
شمع افسرده ماه از پس آن ابر سياه
گاه مي خندد و مي تابد از اندوهي س رد
خنده اي غم زده چون خنده درد
تابشي خسته و بي رنگ و تباه
چون نگاهي كه در آن موج زند سايه نرگ
سوزناك از دل ويران درختان خموش
مي رسد گاه يكي نغمه آشفته به گوش
نغمه اي گم شده از سينه نايي موهوم
بانگي آواره و شوم
مي كشد مرغ شباهنگ خروش
مي رود ابر و يكي سايه انبوه و سياه
نرم وخاموش فرو مي خزد از گوشه بام
آه دردي ست در آن اختر لرزنده كه گاه
كورسو مي زند و مي شود از ديده نهان
وز نهيب نفس تيره شام
مي كشد مرغ شباهنگ فغان
آه اي مرغ شباهنگ خموش
بس كن اين بانگ و خروش
بشكن اين ناله پرسوز و گداز
بشكن اين ناله كه آن مايه ناز
تازه رفته ست به خواب
آري اي مرغك اندوه پرست
بس كن اين شور و شتاب
بس كن اين زمزمه او بيماراست


بر سنگ چشم او
بر سر گوري كه روزي بود آتشگاه عشق من
وز لهيب آرزويي روشن و خوش تاب
شعله مي افراشت
وينك از خاكستري پوشيده
كز وي جز خموشي چشم نتوان داشت
مي چكد اشك نگاهم تلخ
مي چكد اشك نگاهم نيز در آن جام زهرآگين
كز شرنگ بوسه لبريز است
وز فسوني تازه مي خواند مرا هر دم كه
بازآ اين چه پرهيز است
وز نهيب گور سرد چشم او
كاندر آن هر گونه اميدي فرو مرده ست
پاي واپس مي نهم
بي نياز بوسه اي پرشور
كز فريبي تازه مي رقصد در آن لبخند
بي نياز از خنده اي دلبند
كز فسوني تازه مي جوشد در آن آواز
مي چكد اشك نگاهم باز
بر سر گوري كه روزي بود آتشگاه عشق من
وينك از خاكستر اندوه پوشيده ست
در ميان اين خموش آباد بي حاصل
در سكوت چيره اين شام بي فرجام
مي چكد اشك نگاهم بر مزار دل
مي سرايد قصه درد مرا با سنگ چشم او
با غمي كاندر دلم زد چنگ
وز پلاس هستي ام بگسيخت تار و پود
مي رود مي گويمش بدرود
وز نگاه خسته و پژمرده چون مهتاب پاييز ملال انگيز
مي گذارم بر مزار آرزوهايم گلي ويران
يادگار آن اميد گم شده آن عشق يادآويز


زمين

مرجان
سنگي است زير آب
در گود شب گرفته درياي نيلگون
تنها نشسته در تك آن گور سهمناك
خاموش مانده در دل آن سردي و سكون
او با سكوت خويش
از ياد رفته اي ست در آن دخمه سياه
هرگز بر او نتافته خورشيد نيم روز
هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه
بسيار شب كه ناله برآورد و كس نبود
كان ناله بشنود
بسيار شب كه اشك برافشاند و ياوه گشت
در گود آن كبود
سنگي است زير آب ولي آن شكسته سنگ
زنده ست مي تپد به اميدي در آن نهفت
دل بود اگر بهس ينه دلدار مي نشست
گل بود اگر به سايه خورشيد مي شكفت


زمين
زين پيش شاعران ثناخوان كه چشم شان
در سعد و نحس طالع و سير ستاره بود
بس نكته هاي نغز و سخنهاي پرنگار
گفتند در ستابش اين گنبد كبود
اما زمين كه بيشتر از هر چه در جهان
شايسته ستايش و تكريم آدمي ست
گمنام و ناشناخته و بي سپاس ماند
اي مادر اي زمين
امروز اين منم كه ستايشگر توام
از توست ريشه و رگ و خون و خروش من
فرزند حقگزار تو و شاكر توام
بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت
تو ماندي وگشادگي بي كرانه ات
طوفان نوح هم نتوانست شعله كشت
از آتش گداخته جاودانه ات
هر پهلوان به خاك رسيده ست گرده اش
غير از تو اي زمين كه در اين صحنه ستيز
ماندي به جاي خويش
پيوسته زورمند و گرانسنگ و استوار
فرزند بدسگالي اگر چون حراميان
بي حرمت تو تاخت
هرگز تهي نشد دلت از مهر مادري
با جمله ناسپاسي فرزند شناخت
آري زمين ستايش و تكريم را سزاست
از اوست هر چه هست در اين پهن بارگاه
پروردگان دامن و گهواره وي اند
سهراب پهلوان و سليمان پادشاه
اي بس كه تازيانه خونين برق و باد
پيچيده دردناك
بر گرده زمين
اي بس كه سيل كف به لب آورده عبوس
جوشيده سهمناك بر اين خاك سهمگين
زان گونه مرگبار كه پنداشتي دريغ
ديگر زمين هميشه تهي مانده از حيات
اما زمين هميشه همان گونه سخت پشت
بيرون كشيده تن
از زير هر بلا
و آغوش بازكرده به لبخند آفتاب
زرين و پرسخاوت و سرسبز و دلگشا
بگذار چون زمين
من بگذرانم شب طوفان گرفته را
آنگه به نوش خند گهربار آفتاب
پيش تو گسترم همه گنج نهفته را



بانگ دريا
سينه بايد گشاده چون دريا
تا كند نغمه اي چو دريا ساز
نفسي طاقت آزموده چو موج
كه رود صد ره برآيد باز
تن طوفان كش شكيبنده
كه نفرسايد از نشيب و فراز
بانگ دريادلان چنين خيزد
كار هر سينه نيست اين آواز

Links:
http://www.ghabil.com/show.aspx?img=ebtehaj.jpg
http://www.ghabil.com/photos/ebtehaj.jpg

هوشنگ ابتهاج
http://www.tabatabaei.netfirms.com/hoshang-ebtehaj.htm

هوشنگ ابتهاج
http://www.khayamcity.com/nokia/index.php?item1=po&item2=186
http://www.khayamcity.com/nokia/index.php?item1=po&item2=187
http://www.khayamcity.com/nokia/index.php?item1=po&item2=188
http://www.khayamcity.com/nokia/index.php?item1=po&item2=189

سياه مشق
http://www.ketabname.com/bookstore/images_of_moarefi/8/8/885-0.jpg

Ham ashiyan BY: Houshang Ebtehaj هم آشيان – شعری از هوشنگ ابتهاج - الف سایه
http://www.easypersian.com/houshang_ebtehaj/ham_ashiyan.htm
http://www.easypersian.com/houshang_ebtehaj/ham_ashiyan.mp3

Hamisheh dar miyan BY: Houshang Ebtehaj هميشه در ميان – شعری از هوشنگ ابتهاج
http://www.easypersian.com/houshang_ebtehaj/hamisheh_dar_miyan.htm
http://www.easypersian.com/houshang_ebtehaj/hamisheh_dar_miyan.mp3

شعر و شاعری
http://www.avayeazad.com/poet/ebtehaj.htm
http://www.avayeazad.com/images/ebtehaj_small.jpg

مناجات
مثنوی تازه ای از ه. ا. سایه

http://www.parham.ir/revue/ebtehaj-h-01.html
http://www.parham.ir/revue/saya.jpeg

كاروان از هوشنگ ابتهاج
http://persianpoems.blogspot.com/2002_10_06_persianpoems_archive.html#82776118

بهار غم انگيز از هوشنگ ابتهاج
http://persianpoems.blogspot.com/2002_10_06_persianpoems_archive.html#82775782

در كوچه سار شب از هوشنگ ابتهاج
http://persianpoems.blogspot.com/2002_10_06_persianpoems_archive.html#82776445

زنده وار
http://www.persian-language.org/Adabiat/Poem.asp?ID=116&P=2
http://www.persian-language.org/Adabiat/Images/116.jpg

دوشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۴

ستایش از ترانه سرای معاصر. یغما گلرویی






هفته ي بي آهو
شنبه
ناظم ما مي گفت
پيش بزرگترها فظولي موقوف
و من فضول بودم
نه دسعت به سينه ي سكوت
نه سربراهمشق مسير مدرسه
تجديدي هزار مرتبه نوشتن تكرار نخواهد شد
تجديدي دوستت دارم گوشه ي كتاب جبر
تجديدي مداوم تركه و تنبيه
تجديدي برپا ناشنيده ي معلم
تجديدي برجا نماندن زنگ آخر
تجديدي ديوار كوتاه ته حياط
فراش فربه مدرسه به گرد گريز من هم نمي رسيد
بر نيمكت سبز همان پارك سوت و كور مي نشستم
جريمه هاي عاشقانه ي خود را رج مي زدم
آن زن ستاره دارد
آن زن عشق دارد
آن زن ترانه دارد
سوالهاي ساده قد مي كشيدند
چرا آن ماهي سياه به دامنه ي دور دريا نرسيد ؟
چرا پدربزرگ كه با دعاهاي مداوم من زنده نشد ؟
چرا كسي گوش آقاي مدير را نمي كشد
وقتي داد مي زند و حرفهاي بد مي گويد ؟
مگر خط كش براي خط كشي كردن دفاتر نيست ؟
پس چرا آقاي ناظم راه استفاده از آن را نمي داند ؟
اين خطوط خون مرده از كف دستهاي من چه مي خواهند ؟
دانستن مساحت مثلث به چه درد من مي خورد ؟
و هيچكس از كسان من نمي دانست
كه با همين سوالهاي ساده بي حصار
راهي به سواحل ستاره باز خواهم كرد
راهي به رهايي رويا
و خانه ي شاعري بزرگ
كه رئ به آينه دعا مي كرد


يكشنبه
در ديدار نخست آن همه خورشيد
دستادست تو بودم
گفتي : سه قلب سر به زير نشاني خانه ي اوست
و باد بي قرار
روسري سياه تو را به نام من دزديد
در زديم
صداي سرفه خبر از آمدنش مي داد
به نگاهي درد تمام تركه ها را از خاطرم برد
گفتم : آزادي ام ‚ آزادي ات ‚ آزادي مان
صرف آرزو چه دشوار است پدر
جوابش تلخ بود دردي هزار ساله
جمجمه ي پدرانمان خشت مناره ي چنگيز است
بهترين خاطراتمان از اسكندر به جا مانده
در بهار بي بار و برگي زيسته ايم
چگونه مي خواهي چنارمان سبز باشد ؟
در پناه سه استكان حقيقت گريستيم
پاسفت كرده بود

دوشنبه
باد دلواپس آذرماه رابه ياد آر
كوچه هاي عريض آشتي كنان
همصدايي دف ها و دست ها را
گفتم : آن چشم ها را
از كدام آهوي رو به جاقو امانت گرفته يي ؟
گفتي : گواه گريه خدا داد است
بعد از آن بود كه معني نمناكي آسمان را فهميدم
بعد از آن بود كه ارتفاع علاقه ايمان آوردم
بعد از آن بود كه دستهاي من
موطن تمام ترانه هاي باران شد
واپسين سط تمام نامه ها
به هزار بوسه ي ساده مي انجاميد
به دل دل دوباره ي ديدار
به عبور سر نيزه ي نياز از بناگوش گناه
به نگاه رسواگر ماه از درز پرده ها
به فاصله يي كوتاه و سوسوي سيگاري كه فروغ
زندگي مي ناليدش
چه قدر آرامش قبل بعد طوفان زيبا بود
نه نيازي به رسيدن رويا
نه ميلي به خلاصي خواب
تنها سرانگشت نوازش عطر آشناي علاقه و
سكوت سكرآوري در حوالي خواب و بيداري
كاش از آغوش آن همه آسودگي بيرون نمي آمديم


سه شنبه
از قديم گريه در قبيله ي ما مي گفتند
وقتي كه باد قاصدك سياهي را با خود بياورد
گوشه اي از آينه آسمان مي شكند
من هميشه از زنگهاي ناغافل تلفن ترسيده ام
در عبور اين همه زمستان زمهرير
حتي يك خبر از بيداري باغ
تولد تابستان به من نرسيد
غزال پا در گريز گريه ها
پر
بامداد نخستين آخرين
پر
اما كلاغ سياه شب
از بام ما پر نمي زند


چهارشنبه
يادت هست مي گفتي صداي من
اين من در سوگ سلام ستاره نشسته
به آواز غمگنانه ي قنات خشكيده مي ماند ؟
وقتي كه اسبهاي عرق كرده ي باد يالايال مي تازند
و چاه هاي تشنه عبورشان را
هاي مي كشند
در برهوت شنپوش
تو اما صدايت گواه بيداري بود
پس چرا به دخمه پريدي ؟ خش نوا مرغ
بي بي بهشت بابونه
خاتون نور
در گرماگرم آن شوريده سري
تن به باد سپردنت چه بود ؟
به خدا نوشتن از بادباك باد برده ي بوسه دشوار است
ساده نيست سوگ شمار شهامت شن ها بودن
وقتي دريا
با جاروي بلند موجش مدام
دامنه ها را درو مي كند
بگو چه بگويم در تداوم تاراج اين همه تبردار ؟
بگو چه بگويم در خاموشي خورشيد ؟


پنجشنبه
چراغش در بي چراغي اين خانه مي سوخت
و دلش از بي خيالي اين جماعت
تنها در اين خانه گربه ها شاخ مي زدند
تنها در اين خانه
سكوت علامت بيداري ترانه بود
وقتي درخت را به جرم جوانه قرنطينه مي كردند
و طبيبان بي شرم شوكران
تشخيصشان گشودن رگها بود
وقتي سلاخان حرفه يي
شمع را در شقاوت ميدان گردن مي زدند
تنها در پناه سايه ي او ايمن بوديم
حالا مرا ببين كه در اين غروب ممتد
مترسك باغستاني را مانم كارگرانش گرسنه
كلاغ ها ديگر نمي آ’ند
بر افسانه هي بذرپاشان حلقه زنانند
حلقه زنان


جمعه
تنها براي تو مي نويسم بي بي باران
سياه پوس دل سفيد
دل سفيد مو سياه
مو سياه رو سفيد
رو سفيد آسمان و آينه
گفتي ناقدان نادان اين كرانه
در علت اعتمادت به دريا خيالبافي خواهند كرد
حق با تو بود پيشگوي شريف گريه ها
بسياري در جواب به دريا زدنت جفنگ مي بافند
بگذار كه اين راز
تنها سر به مهر صندوق بغض هاي من باشد
مي دانم كه در پس كرباس سفيد
به كلمه ي تالمات روحي دلقكان مي خنديدي
حالا مرا ببين در هجوم همهمه ي اينهمه هوچي
تمام حرفهاشان زير خط كمربند است
مدام برايم از صفوف چپ و راست اين كرانه مي گويند
من اما دست چپ راستم را هم نمي شناسم
تنها مي دانم كه به قول فروغ
روشني خواب است
مي دانم كه ماست
به حرف هيچ سايه اي سياه نخواهد شد
مي دانم كه زير طاقهاي پل هاي سنگي اين شهر
هنوز خوابگاه كودكان گرسنه
مي دانم كه به دستبوس هيچ سروري نخواهم رفت
مي دانم كه هنوز رهايي عريان رويا ميسر نيست
جناح من نگاه تو بود بي بي باران
تو را او بامداد را
تا طنين واپسين ترانه ي نانوشته به ياد خواهم داشت
هراسم نيست از شب و
بيدلي اهالي خنيا و خرناسه
كه آنچه مي نويسم آنچه خوانده مي شود را
كودكان عاشق فردا
با چشمهاي بيدار و عادلشان قضاوت خواهند كرد
پس يك دقيقه فرياد به پاس صبوري ستاره ها
هزار ترانه صدا
به احترام آن همه خاطره ي زخمي
تو به من آموختي
كه در مرگ نور
نبايد سكوت كرد

گفتم بمان ! نماند...


شرمنده ام
گفته بودم
دست بر ديوار دور آن ور دريا مي زنم
و تا هزاره ي شمردن چشم مي گذارم
گفته بودم
غبار قديمي تقويم را
ازش يشه هاي شعر وخاطره پاك نمي كنم
گفته بودم
صداي سرد سكوت اين سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمي زنم
اما دوباره دل دل اين دل درمانده
تو را ميهمان سايه گاه ساكت كتاب و كاغذ كرد
هي
هميشه همسفر حدود تنهايي
بگذار كه دفتر دريا هم
گزينه يي از گريه هاي گاه به گاه من باشد

پياده آمده ام
بي چارپا و چراغ
بي آب و آينه
بي نان و نوازشي حتي
تنها كوله يي كهنه و كتابي كال
و دلي كه سوختن شمع نمي داند
كوله بارم
پر از گريه هاي فروغ است
پر از دشتهاي بي آهو
پر از صداي سرايدار همسايه
كه سرفه هاي سرخ سل
از گلوگاه هر ثانيه اش بالا مي روند
پر از نگاه كودكاني
كه شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ي خواب نمي رساند
مي دانم
كوله ام سنگين و دلم غمگين است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نيامدم كه بمانم
تنها به اندازه ي نمباره يي كنارم باش
تمام جاده هاي جهان را
به جستجوي نگاه تو آمده ام
پياده
باور نمي كني ؟
پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي من
حالا بگو
در اين تراكم تنهايي
مهمان بي چراغ نمي خواهي ؟

در دايره ي تاريك فنجان فال
عكس فانوس ستاره و عطر اطلسي افتاده است
شايد شروع نور
نشانه يي از بازگشت نگاه گرم تو باشد
بايد به طراوت تقويم هاي كهنه سفر كنم
تقويم ناب ترين ترانه ي نمناك
تقويم سبزترين سلام اول صبح
تقويم دور ديدار بوسه و دست
شايد در ازدحام روزها
يا در انتهاي همان كوچه ي شاد شمشادها
شاعري دلشكار را ببينم
كه شيرين ترين نام جهان را زير لب تكرار مي كند
و تلخ مي گريد

در دايره ي تاريك فنجان فال
عكس فانوس ستاره و عطر اطلسي افتاده است
شايد شروع نور
نشانه يي از بازگشت نگاه گرم تو باشد
بايد به طراوت تقويم هاي كهنه سفر كنم
تقويم ناب ترين ترانه ي نمناك
تقويم سبزترين سلام اول صبح
تقويم دور ديدار بوسه و دست
شايد در ازدحام روزها
يا در انتهاي همان كوچه ي شاد شمشادها
شاعري دلشكار را ببينم
كه شيرين ترين نام جهان را زير لب تكرار مي كند
و تلخ مي گريد

شاعر كه شدم
نردباني بلند بر مي دارم
پاي پنجره ي پرسه هاي پسين پروانه مي گذارم
و به سكوت سلام آن روزها سرك مي كشم
شاعر كه شدم
مي آيم كنار كوچه ي كبوترها
تاريخ يادگاري ديوار را پررنگ مي كنم
و مي روم
شاعر كه شدم
مشق شبانه ي تمام كودكان جهان را مي نويسم
ديگر چه فرق مي كند
كه معلمان چوب به دست
به يكنواختي خطوط مشق هاي شبانه
شك ببرند يا نبرند ؟
شاعر كه شدم
سيم هاي سه تارم را
به سبزه هاي سبز سبزده گره مي زنم
و آرزو مي كنم
آهنگ پاك صداي تو را بشنوم
شايد كه شاعري
تنها راه رسيدن به ديار رؤيا
و كوچه هاي خيس كودكي باشد

بچه كه بودم
از جريمه هاي نانوشته كه بگذريم
سلماني و ساعت و سيب
سكه و سلام و سكوت
و سبزي صداي بهار
هفت سين سفره ي منبود
بچه كه بودم
دلم براي آن كلاغ پير مي سوخت
كه آخر هيچ قصه يي به خانه نمي رسيد
بچه كه بودم
تنها ترس ساده ام اين بود
كه سه شنبه شب آخر سال
باران بيايد
بچه كه بودم
آسمان آرزو آبي
و كوچه ي كوتاه مان
پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود

تابستان
انعكاس سرخ گيلاس و سبزي سايه بود
انعكاس هفت سنگ و تب بعد از ظهر
به كنار هر گلي كه مي رسيدم
مي خواستم تمام پروانه هاي جهان را خبر كنم
بر شاخه ها مي نشستم
و سرود سبز سوت و سكوت را
براي جوجه هاي كوچك گنجشك مي خواندم
تا مادر بزرگ بيايد
و از بيم سقوط و سستي شاخه بگويد
تابستان كودكي ام تنها
با گيلاس سرخ باغ و مهر مادربزرگ
معنا مي گرفت
وقتي كه مي خنديد
خيل خطوط خاطره ي آينه را پر مي كرد
دستانش به عطر حلوا و حنا و ريحان عادت كرده بود
و موهاي سفيدش را هميشه
به رسم بهار هاي بي برگشت گذشته مي بافت
هميشه عكس ها ي كوچك كوچ را نگه مي داشت
عكس گيوه ، گندم ، گام
عكس باغ ، برنو ، بهار
و عكس رنگ و رو رفته ي پريروز پدر بزرگ را
قصه هايي برايمان مي گفت
كه آنها را
از مادربزرگ كودكي خود شنيده بود
حالا ، از انعكاس سرخ گيلاس ها خبري نيست
شاخه ها توان وزن مرا ندارند
و گنجشك هاي شوخ شاخه نشين
به زباني غريب سخن مي گويند
غريب

مادربزرگ مي گفت
در عمق صندوق بي قفل خود
نشان و نقشه ي ديار دوري را نهان كرده است
كه در آنجا
بادي از بيشه ي بوسه ها نمي گذرد
مي گفت وقتي در آن ديار
نام سار و صنوبر را فرياد مي زني
كوه ها صداي تفنگ و تيشه را برنمي گردانند
آنجا
سف سبز سپيدارها بلند
و حنجره ي خروسها
پر از صداي فانوس و صبح و ستاره است
حالا
گاهي هوس مي كنم سراغ صندوق بروم
بازش كنم
و نشان آن وادي دور را بيابم
اما مي ترسم ستاره جان
مي ترسم حكايت آن جزيره ي رؤيا
تنهاخيال خامي در دايره ي بي مدار دريا باشد

به كجا مي بري مرا ؟
به كجا م يبري مرا ؟ با توام آي
خاتون خوب خواب وخاطره
زلال زرد روسري
چرا مدام در پس پرده ي گريه نهان مي شوي ؟
استخاره مي كني ؟
به فال و فريب فراموشي دل خوش كرده اي
يا از آوار آواز و توارد ترانه مي ترسي ؟
به فكر خواب وخستگي چشمهاي من نباش
امشب هم
ميهمان همين دفتر و ديوان درد و دريايي
يادت هست نوشته بودم
در اين حدود حكايت
هميشه كسي خواب دختري از قبيله ي بوسه را مي بيند ؟
باور كن ،هنوز
دست به دامن گريه كه مي شوم
تصوير لرزاني از ستاره و صدف
در پس پرده ي دريا تكان مي خورد
نمي دانم چرا
بارش اين همه باران
غبار غريب غروبهاي بهار و بوسه را
از شيشه هاي اين همه پنجره پاك نمي كند
تو چي ؟ طلا گيسو
تو كه آن سوي كتاب كوچه ها نشسته يي
خبر از راز زيارت هر روز من
با ساكنان اين حوالي آشناي گلايه و گريه داري ؟
آه ! مي دانم
سكوت آينه ها
هميشه
جواب تمام سوال هاي بي جواب بغض و باران است

وقتي كبوتر واژه يي
تور بي طناب ترانه مي افتند
بر مي دارمش
مي بوسمش
و رهايش مي كنم
همان بوسه براي تداوم ترانه ام كافي ست
به زدودن اشكي از زواياي گريه ها رضايت نمي دهم
نمي خواهم شعرم را به خط خوش بنويسم
نمي خواهم از پي واژه ها تا پلكان كتاب و كوره راه لغت نامه ها سفر كنم
تنها مي خواهم
دمي سر بر شانه يي بگذارم
و به اندازه ي دوري دست مرداب و دامن درناها گريه كنم
ديگر اينكه چرا شانه يي آشناتر از سپيدي كاغذ و قامت قلم نمي يابم
جوابش در چشم هاي توست
كه شهد نام و شكوه شانه ات را
از گريه هاي من دريغ مي كني
حالا كه كسي در حوالي خلوت خاموش ما نيست
لحظه يي به دور از قافيه هاي غرور و گلايه به من بگو
آيا تمام اين ترانه هاي اشك آلود
به تكرار آن روزهاي زلال زنبق و رازقي نمي ارزند ؟

حالا
از تمامي قصه ، تنها
قاب عكسي مانده ست
كه شباهتي عجيب به دختري از تبار ترانه دارد
حالا باران كه مي آيد
خاك اين دختر خالي
هنوز بوي عشق و عود و عسل مي دهد
حالا مدام از پي نشاني تو
فنجان هاي قهوه را دوره مي كنم
مدام اين چشم بي قرار را
با بغض و بهانه ي باران آشنا مي كنم
مدام اين دل درمانده را
با باور برودت عشق
آشتي مي دهم
بايد اين ساده بداند
بانوي برفي بيداري ها
ديگر به خانه ي خواب و خاطره باز نخواهد گشت

نه اينكه بي تو نخندم
نه
اما به خدا تمام اين خنده هاي خام بي خيال
به يك تبسم كوتاه ديدار چهارشنبه ها نمي ارزند
به تبسم ساعت نه صبح
يا دقيقتر بگويم
نه وبيست دقيقه ي صبح
حالا اگر بانگ بيست و بهانه ي ساعت در ازدحام واژه و وزن موازي ترانه نمي گنجد
گناهش به گردن تو
كه من و اين دل درمانده را
چشم در راه طنين تبسم مي گذاشتي
حالا هنوز
نه صبح چهارشنبه ها كه مي شود
كنار خيال خالي اتاقك تلفن مي ايستم
دل به دامنه ي رويا مي دهم
و تو را مي بينم
كه با لباسي به رنگ بنفشه هاي بنفش
به سمت پسكوچه هاي پرسه و پروانه مي روي
نه اينكه بي تو نخندم
نه
اما به نيامدن هميشه ي نگاهت قسم
تمام خطوط اين خنده هاي خواب آلود
با رگبار گريه هاي شبانه
از رخساره ي خسته و خيسم
پاك مي شوند

شب ها كه در خيابان خلوت خواب
پا به پاي غرور و قافيه مي روي
مرگ با لباس چين دار بلندش
پاي پنجره ي اتاقم مي آيد
سوت مي زند
و منتظر مي ماند
قوطي قرص هاي اين قلب بي قرار كه سبك تر شد
مرگ هم بر مي گردد
مي رود سراغ سرايدار پير همسايه
نه ! عزيز دلم
تازگي بوف كور هدايت را نخوانده ام
اينها كه نوشتم حقيقت محض است
باور نمي كني ، يك شب به كوچه ي دلتنگ ما بكوچ
كنار همان درخت كه پر از خاطرات خط خورده است
بايست و تماشا كن
تا ببيني چكونه به دامن دريا و گريه مي روم
بس كن اي دل ساده
صفحه صفحه براي كه گريهمي كني ؟
كتاب كبود گريه ها را آهسته ببند
تا خواب بي خروس بانوي بهار را بر هم نزني
گوش كن! درمانده ي درد آلود
از پس پرده هاي پنجره
صداي سوت مي آيد

Links:

جوب گردی در جوبهای خشک
http://yaghma-golrouee.persianblog.com/

بي سرزمين تر از باد اشعار و ترانه هاي يغما گلرويي
http://www.divodelbar.com/phpbb/viewtopic.php?t=183

يغما گلرويي: ترانه‌‏هاي امروزي فاجعه‌اي است كه هيچ شباهتي به يك اثر هنري ندارد
http://www.ilna.ir/shownews.asp?code=81538&code1=4
http://www.ilna.ir/images/82-12-18/104.jpg
http://www.ilna.ir/images/82-12-18/103.jpg

بوسه‌ی ششم
http://bisarzamin.persianblog.com/1382_9_bisarzamin_archive.html

مسيح سرگردان
http://masihesargardan.persianblog.com/

مي بوسمت اي ماه
http://bisarzamin.persianblog.com/1382_8_bisarzamin_archive.html

کلوپ حمایت از وبلاگ یغما گلرویی
http://sup-portofyaghmaweb.persianblog.com/

Sagittarius girl
http://sagittarius.persianblog.com/1383_4_sagittarius_archive.html

پرنده بي پرنده
http://www.hamshahri.org/VIJENAM/tehran/1382/820707/tamash.htm

هنر هشتم براي عشق
http://ghiamat.persianblog.com/1382_6_15_ghiamat_archive.html

:: ضميمه ::
http://amooreza2.blogsky.com/?PostId=4

يغما گلرويی
http://www.avayeazad.com/yaghma_golrooii/list.htm

یکشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۴

نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور





Links:

http://www.avayeazad.com/foroogh_letters/list.htm
http://sheroadab5.netfirms.com/Foroogh_Farrokhzad/Aroussakeh_Kouky.pdf

پیش از پیوند
پرويز حتما منتظر جواب نامه ات هستي من فكر مي كردم كه بديعه خانم همه چيز را براي تو گفته و ديگر احتياجي به تكرار آن نيست ولي از طرف ديگر هم فكر اين كه شايد تو هنوز نمي داني من چه تصميمي در مقابل آن خواهش تو اتخاذ كرده ام مرا راحت نمي گذارد من نامه ي تو را خواندم درست است كه از تو چنين انتظاري نداشتم ولي باز هم به خاطر تو آن را مي پذيرم و ديگران را هم راضي كرده ام از آن جهت خيالت راحت باشد تو در تلفن به من گفتي كه بايد روز مورد نظر حتما جمعه باشد بسيار خوب اگر تصميم گرفته اي پس بايد زودتر اقدام كني چون تا روز جمعه 5 روز بيشتر باقي نمانده و ما نمي توانيم آن همه كار را در ظرف مدت كوتاهي انجام دهيم اين جواب من است
موافق موافق منتظر اقدام تو هستيم.
خداحافظ فروغ

پرويز محبوبم مي داني چرا مجبور شدم دو مرتبه اين نامه را براي تو بنويسم چون قهر ظهر يك ساعت تمام وقت خواب مامانم را گرفته ام و با او صحبت كرده ام و مي خواهم بگويم كه نتيجه كاملا رضايت بخش است آن نامه را من صبح نوشتم و اين را عصر مي نويسم و ان شائ الله فردا صبح هر دو را به پست مي اندازم ولي بين نامه ي صبح و عصر من تا اندازه اي اختلاف است زيرا صبح اميدوار نبودم ولي حالا كه عصر است كاملا اميدوارم كه مي توانم تو را داشته باشم .
پرويزم من با مامانم راجع به تو خيلي صحبت كردم و حالا مي خواهم بگويم كه مامان با من و تو تا اندازه اي هم عقيده شده است دلايل مخالفت تو را با شرط ها و با مقدار مهر شرح دادم و او را كاملا متقاعد كرده ام فقط چيزي كه مانده همين موضوع برگزاري مجلس عقد است بگذار براي تو حساب كنم تا ببيمي چه قدر بايد خرج كني و به چه قدر پول احتياج داري پرويز من لباس عروسيم را مي خواهم خودم بدوزم به اين دليل كه خياط ها اولا نمي توانند آن طور كه من ميل دارم لباسم را از آب دربياورند و ديگر اين كه پولي را كه مي خواهيم به خياط بدهيم و مسلما 100 تا 200 تومان مي شود توي صندوق پس انداز مي گذاريم و يا بع مصرف چيزهاي ضروري تر مي رسانيم پس قيمت لباس فكر نمي كنم از 100 تومان بيشتر بشود 200 تا 250 تومان هم خرج مجلس عقد يعني ميوه و شيريني و از اين حرف ها ( البته اگر زياد باش تو بايد به من تذكر بدهي و من در اينجا ميل تو را رعايت مي كنم ) و ديگر 100 تا 150 تومان هم خرج هاي متفرقه كه اتفاقي پيش مي آيد پس روي هم مي شود حداكثر 500 تومان ه من برايت همان روز اول معين كردم و حداقل 400 تومان و حالا پرويزم تو بايد اين مقدار را تهيه كني اگر هم نمي تواني بگو تا يك قدري تجديد نظر بكنم و چيزهاي تقريبا غير ضروري را كنار بگذارم تا مطابث ميل تو بشود عقيده ان را در اين باره برايم بنويس راستي مي خواهم بگويم كه پدرم امروز يا فردا حتما مي آيد من اين موضوع را صبح نمي دانستم ولي مامانم به من گفت تو نامه اي را كه مي خواهي براي او بنويسي بنويس و بده به خود من و من به موقع به پدرم مي رسانم و ضمنا مامانم هم قول داده است كه به محض آمدن او صحبت تو را پيش بكشد و هر طور شده رضايتش را جلب كند مطمئنم كه راضي است اما پروزي مضمون نامه ي تو بايد طوري باشد تقريبا صورت اجازه براي عقد كردن باشد مثلا بنويسي چون من از لحاظ مادي آمادگي دارم و به علاوه وضع اخير برايم غير قابل تحمل است خواهش مي كنم اجازه دهيد زودتر اين كار خاتمه پيدا كند و اين را هم بنويس كه اگر فعلا من از لحاظ سني هنوز آماده نيستم تو حاضري اين مانع را رفع كني و بعد وقت هم بخواه ، مي خواهم يك طوري باشد كه او ديگر فرصت ايراد گرفتن نداشته باشد فكر مي كنم وضع ما حالا ديگر كاملا روشن شده باشد امشب دعا خواهم كرد و آن قدر از خدا موفقيت تو را در اين امر خواستار مي شوم كه خدا دلش به حال من بسوزد و بيشتر از اين در انتظارم باقي نگذارد تو هم دعا كن به خدا خيلي خوب است من كه هميشه از خدا كمك مي خواهم تو هم همين طور باش مي دانم كه موفق خواهي شد .
خداحافظ تو
فروغ

پرويز محبوبم :
من نمي دانم چه طور از گناه خودم عذر بخواهم اين بدترين كاري بود كه من تا به حال مرتكب شده ام ولي تقصير من هم نيست .
در آخرين لحظه اي كه مي خواستم با مامانم به نزد تو بيايم برايمان مهمان رسيد و ناچار شديم در خانه بمانيم .
من يك دنيا از تو معذرت مي خواهم مي دانم كه خيلي در انتظار مانده اي مرا ببخش اميدوارم مورد عفو تو واقع شوم
مي خواستم مطالبي را به تو بگويم كه واجب بود پيش از رفتن به ملاقات پدرم تو آنها را بشنوي ولي متأسافانه نشد
اين كاغذ را به وسيله ي فريدون فرستادم او به تو مي گويد كه مهمان هاي ما چه كساني بودند و چرا ما نتوانستيم بياييم .
خداحافظ تو
فروغ
پاسخ پرويز شاپور در حاشيه ي نامه :
تو را دختر باارزشي مي دانم ولي اصولا نسبت به جنس مخالف نظر خوبي ندارن نمي توانم باور كنم كه در نزد شماها حقيقتي يافت شود و اگر هم يافت شود مطمئن هستم بسيار ناقابل و ناچيز است زيرا ‌آنچه زندگي به من آموخته و آنچه تجربه بر من ثابت كرده است تماما دلالت بر صحت اين مدعا دارد لذا تا هنگامي كه خلاف اين اصل مسلم ثابت نگردد حاضر نيستم از عقيده ي خود دست بكشم مثلا بين محبوبي كه تو مرا خطاب مي كني و من تو را مي خوانم خيلي فرق قائل هستم يكي را قرين حقيقت و ديگري را بعيد از حقيقت جستجو مي كنم اين است ايده ي من و در اين باره جز اين كه خلاف آن را تو عملا به من ثابت نمايي.
پرويز شاپور
شب دوشنبه 22/3/1329
شب به خير

پرويز محبوبم ...
من اين نامه را در حالي كه يك دنيا غم و رنج به روحم فشار مي آورد براي تو مي نويسم من از ديروز تا به حال اشك ريخته ام چاره اي هم غير از گريه كردن ندارم .
پرويز... اگر بگويم كه بدتر و بداخلاق تر از فاميل ما در دنيا وجود ندارد دروغ نگفته ام اينها فقط مترصدند تا وضعي پيش بيايد و آنها بتوانند مقاصد پليد خودشان را اجرا كنند و بين دو نفر تفرقه و جدايي بيندازند و اساس سعادت ها را در هم ريزند من از آنها به علت وجود همين اخلاق زشت هميشه متنفر و گريزان بوده ام و مي دانستم كه بالاخره نيش آنها به ما هم زده خواهد شد و آنها باعث رنج كشيدن من و تو مي شوند .
پرويز كه نواب خانم با بچه هايش به منزل ما آمدند مطالبي از تو و مادرت به مامانم گفتند كه او را كاملا نسبت به تو بدبين ساخته و مرا مجبور كرده اند كه تا به حال گريه كنم .
پروزيم ... من به راست و دروغ بودن اين مطالب كاري ندارم فقط براي اين گريه مي كنم كه اين گفته طوري در مادرم تأثير نموده كه ديروز به من گفت « فروغ يا بايد مادر پرويز راضي شود يا من تو را به او نمي دهم »
پرويز ... اين حرف مرا آتش زد و مي خواستم فرياد بكشم اما فقط گريه كردم مي دانم كه خيلي بدبختم ببين چه حرف عجيبي به من مي زنند به من مي گويند كه تو رافراموش كنم اين براي من غير مقدور است من تو را با يك دنيا اميد و آرزو دوست دارم من فقط براي اين زنده ام كه با تو زندگي كنم تو براي من به منزله ي جان عزيز شده اي من تو را از صميم قلب دوست دارم .
پس حق دارم گريه كنم .
ببين آنها چه حرفهايي به مادرم گفته اند كه او با همه ي مهرباني و محبتي كه نسبت به تو داشت يك باره تغيير عقيده داده و اين حرف ها را مي زند .
پرويز محبوبم. من فقط قسمتي از مطالب گفته شده را توانستم بفهمم و حالا آن را براي تو مي نويسم .
به مامانم گفته اند كه مادر تو با اين زناشويي مخالف است و وقتي فهميده است من و تو مي خواهيم با يكديگر ازدواج كنيم به قول نواب خانم غش كرده و تو را نفرين نموده است چون تو دختري را 8 سال است دوست داري و مدتي پيش او را به شوهر داده اند و حالا او طلاق گرفته و در انتظار ازدواج با تو به سر مي برد . پرويزم ... من نمي توانم از ريزش اشكم جلوگيري كنم اين ها باوركردني نيست يا اگر هم راست باشد من فكر نمي كنم كه ديگر اثري از عشق گذشته در قلب تو وجود داشته باشد اما پرويز اگر اين طور نيست و تو مي تواني در كنار او خوشبخت شوي من حرفي ندارم تو را فراموش مي كنم ولي مطمئن باش كه اين فراموشي به قيمت جان من تمام مي شود زيرا من وقتي بميرم آن وقت توي مي تواني به راستي باور كني كه ديگر فراموشت كرده ام .
من بدون تو حتي يك لحظه هم نمي توانم زندگي كنم من تو را حالا بيش از هميشه دوست دارم و احساس مي كنم كه به جز تو هيچ كس ديگر را نمي توانم دوست داشته باشم .
پرويزم ... من بايد تو را ببينم و شخصا از همه چيز آگاه شوم زودتر به پيش پدرم بيا و در گرفتن جواب پايداري كن من خيلي رنج مي برم و مطمئنم اگر دو روز ديگر هم همين طور غصه بخورم ديگر چيزي از وجودم به جز عشق تو باقي نخواهد ماند .
من فقط منتظر تو هستم سعي كن موافقت مادرت را به هر نحوي شده جلب كني من به پدرم اطمينان كامل دارم و مي دانم كه به اين موضوع هاي كوچك اهميت نمي دهد ولي تنها مادرم هست كه شرط ازدواج ما را رضايت مادر تو قرار داده و تو
مي تواني با منطق قوي خودت او را هم متقاعد كني .
پرويز من احساس مي كنم كه بالاخره همسر تو خواهم شد و اين حوادث در محبت ما كوچك ترين خللي وارد نخواهد كرد پرويز مادر تو چرا مرا دوست ندارد مگر من به او چه بدي كرده ام من نمي توانم باور كنم كه مادر تو تا اين حد مانع سعادت تو مي باشد .
پرويز من ... فراموش نكن كه من نمي توانم تو را فراموش كنم اين به منزله ي حكم مرگ من است هنوز خاطره ي شيرين آخرين شبي كه با هم به سينما رفته بوديم در روح من باقي مانده و من گهگاه با به ياد آوردن تو و صحبت هاي تو همه ي رنج ها و غم هاين را فراموش مي كنم و براي يك لحظه ي كوتاه خودم را خوشبخت مي يابم كاش آن شب ها تجديد شود و ما بتوانيم در كنار هم زندگي سعادتمندانه اي تشكيل دهيم .
پرويز من ... تو بايد به هر وسيله اي شده با مامانم صحبت كني من براي اين كار بهتر ديدم كه پنجشنبه يا جمعه بليت سينما بگيرم و براي تو هم بفرستم و تو در آنجا با مادرم آن طور كه من مي خواهم صحبت كني و حس بدبيني را كاملا از دل او بيرون كني . او امروز به قدري مرا اذيت كرده كه حاضر بود بميرم و اين همه رنج نكشم ولي پرويز من به خاطر تو همه ي اين چيزها را تحمل مي كنم من خودم را براي مقابله با مصائب بزرگ تري آماده كرده ام و اين چيزها در روح من كمترين اثري نخواهد داشت و ذره اي از عشق مرا به تو كم نخواهد كرد .
پرويز ... من اگر به جاي تو بودم بيش از همه چيز مادرم را راضي مي كردم تو سعي كن بر افكار و عقايد او مسلط شوي و او را راضي كني من مادرت را با وجود اين كه زياد نديده ام و با او طرف صحبت واقع نشده ام دوست دارم و تعجب من در اينجاست كه او چه طور حاضر است بر خلاف سعادت تو قدم بردارد .
پرويزم ... من تو را با يك دنيا اميد دوست دارم و فقط خوشبختي ات را از خدا مي خواهم و شنيدن اين مطالب مرا رنج مي دهد من از ديروز تا به حال فقط اشك ريخته ام يك حالت عجيبي دارم به قول پوران حس فداكاري در من بيدار شده و حاضرم همه نوع مشقت رادر راه رسيدن به مقصودم و به وشبختي كه در كنار تو تأمين مي شود تحمل كنم .
پرويز... تو هم سرسخت و فداكار باش تا مي تواني در گرفتن جواب از پدرم پافشاري كن او آدمهاي لجوج و سرسخت را دوست دارد و علاوه بر اين هنوز جواب تو را نداده اين طور نيست /
من از اين موضوع بيشتر متأثرم كه چرا بايد مادر من كه آن همه نسبت به تو مهربان بود اين قدر دهن بين بوده و تحت تأثير هر گفته اي خواه راست و خواه دروغ واقع شود و به اين زودي تغيير عقيده بدهد ولي من مطمئنم كه تو با منطق قوي خودت مي تواني بر او غلبه كني و عقيده ي ضعيف او را از بين ببري .
پرويزم ... من از تو فقط يك چيز مي خواهم و آن هم جلب رضايت مامانم و مادرت مي باشد البته وقتي مادرت راضي شد مسلما مامانم هم راضي مي شود جواب نامه ام را بنويس بده فريدون بياورد من منتظر جواب تو هستم تا خدا با ماست هيچ كس نمي تواند مانع خوشبختي ما باشد من فقط از خدا مي خواهم كه من و تو را در كنار هم خوشبخت سازد تو هم براي حل اين موضوع فقط به خدا پناه بياور او ما را كمك خواهد كرد .
خداحافظ پرويزم
فروغ

سه شنبه
پرويزم ... يك خواهش كوچك از تو داشتم يادم رفت بنويسم يك قطعه عكست را برايم بفرستي پشتش را هم بنويسي بگذار لاي كاغذ بده فريدون بياورد و مطمئن باش به غير از من چشم هيچ كس بر آن نخواهد افتاد خواهش مرا قبول كن
فروغ


پرويز محبوبم
اين نامه را من فقط به منظور راهنمايي براي تو مي نويسن و فكر مي كنم در موفقيت تو بي اثر نباشد پيش از همه چيز بايد بگويم كه من اشتباه بزرگي مرتكب شده ام كه تا اندازه اي به خوشبختي ما لطمه وارد كرد ولي حالا بي اندازه پشيمانم .
بعد از اين كه تو دومين كارت خود را براي پدرم فرستادي و من او را نسبت به اين امر بي اعتنا ديدم ديگر نتوانستم طاقت بياورم و بدون مشاوره با هيچ كسي براي او كاغذي نوشتم و در آن كاغذ صريحا اعتراف كردم كه تو را دوست دارم و از او خواستم كه خوشبختي مرا در نظر بگيرد و اين قدر نسبت به اين امر بي اعتنا نباشد نمي دانم اين نامه ي من در او چه گونه اثر كرد و چه تصميمي گرفت كه همان موقع جواب كارت تو را نوشت ولي بعد من هر چه انتظار كشيدم آن را براي تو نفرستاد اين بي اعتنايي و فراموشيبراي من خيلي گران تمام مي شد و من فكر مي كردم كه ديگر بايد براي هميشه از تو دست ردارم همين ديروز پيش از اين كه تو بيايي درد و اندوه شديدي به روح من فشار مي آورد كه من تصميم گرفته بودم بروم پيش پدرم و آن قدر گريه كنم كه راضي شود باور كن اگر تو نمي آمدي و اگر پدرم زودتر از حد معمول از خانه بيرون نمي رفت من اين تصميم را عملي كرده بودم ولي خدا نخواست من فكر مي كنم كه اين نامه ي من قدري او را به شك انداخته و از اين حيث كاملا پشيمانم به طوري كه ديگر محتاج به سرزنش هم نيستم نمي دانم تو هم مرا مقصر مي داني يا نه در هر صورت حالا ديگر چاره نيست .
ولي آمدن آن شب تو باعث شد كه او از بي اعتنايي سابق خودش دست بردارد و امروز صبح جواب تو را نوشت ولي در ضمن مثل اين كه يك قدري ناراضي بود و از آنجا كه من قدري بيشتر از تو به اخلاق او آشنايي دارم حس كرده ام كه اين ها فقط و فقط بهانه است و نامه ي من باعث تغيير اخلاق و نظريه ي او شده است صبح وقتي مامانم موضوع را برايش شرح مي داد در جواب گفت كه اگر او بتواند خانه اي تهيه كند من راضي ام . ببين پرويز من مي دانم كه وضع مالي تو مساعد نيست و تو نمي تواني به اين پيشنهاد جواب مثبت بدهي ولي تو سعي كن با ملايمت او را راضي كني كه از اين فكر دست بردارد و ضمنا بگو كه مي تواني فعلا خانه اي اجاره كني و بعد موقعي كه وضع مالي ات اجازه داد به خريد منزل هم اقدام كني .
ولي پرويز... مطمئن باش من هيچ وقت از تو بيش از حد استطاعتت تقاضايي ندارم من از تو خانه و زندگي لوكس نمي خواهم و اينها را كه مي نويسم افكار شخصي من نيست يعني من شخصا از تو چيزي نمي خواهم و فقط مقصودم اين است كه تو را پيش از وقت به پيشنهادات پدرم آشنا كنم و تو در فكر چاره باشي و جواب را حاضر كني ... من مي دانم كه اين ها بهانه اي بيشتر نيست و او مقصودش آزار دادن من است ولي من هم ميل دارم تو بداني كه او خيال دارد چنين پيشنهاداتي به تو بكند و پيش پاي تو مانع بگذارد ولي تو شجاع باش و از اين چيزها نترس و صريحا بگو كه حالا نمي تواني خانه بخري ولي تا چند سال بعد مسلما خواهي خريد و اين ها را فقط براي اطمنيان بگو ... زيرا من به اين چيزها اهميت نمي دهم و وجود و عدم خانه در نظر من يكسان است .
يك موضوع ديگر را هم بايد پيش تو روشن كنم و آن موضوع نامزدي ست . پرويز ... مامانم امروز به من گفت كه فكر نمي كنم پدرت با نامزدي موافقت كند من گفتم ولي پرويز حالا پول ندارد تا بتواند وسايل عقد را مهيا كند ولي او در جواب من پيشنهاد مي كرد كه من شخصا در رد يا قبول آن اظهار عقيده اي نمي كنم و عينا آن را براي تو شرح مي دهم تو درست فكر كن شايد تا اندازه اي مفيد باشد .
او گفت كه تو مسلما براي تهيه مخارج عقد مجبوري از حقوق ماهيانه ات خر ماه مقداري كنار بگذاري و بعد وقتي مقدار پس اندازت كافي شد به اين امر اقدام كني ولي تو آن مقداري را كه مي تواني و مي خواهي در عرض دو سال تهيه كني يك مرتبه از بانك سپه به عنوان قرض بگير و بعد هر ماه پولي را كه مي خواسته اي كنار بگذاري به بانك بده پرويز ... اين عين پيشنهاد اوست و من همان طور كه يك بار ديگر هم گفتم نمي توانم بگويم كه خوب است يا بد البته تو بهتر از منصلاح خودت را تشخيص مي دهي و مي تواني در اين باره فكر كني و تصميم بگيري
ولي پرويز... بايد بگويم كه چاره ي منحصر به فرد در صورت مخالفت پدرم با نامزدي همين است .
درست است كه اين تصميم هم براي من و هم براي تو ناگوار است و من هيچ وقت راضي نيستم تو را در اول جواني مجبور كنم كه به خاطر مخارج غير لازم تن به قرض بدهي ولي از يك طرف هم مي بينم كه اين قرض در صورت مخالفت پدرم واجب است در هر صورت من نمي توانم عقيده ي خودم را براي تو تشريح كنم يعني اصلا در اين باره صاحب عقيده اي نيستم تو خودت فكر كن و موضوع را درست در نظر بگير اگر به خوشبختي تو لطمه وارد نمي كند آن را بپذير وگرنه من هم در اين امر اصراري ندارم بلكه تو را منع مي كنم .
خيلي حرف ها دارم كه بايد سر فرصت براي تو شرح دهم پرويز مجبورم ... من از تو هيچ چيز نمي خواهم همين قدر كه تو مرا دوست داشته باشي و صاحب يك زندگي مختصر و شيريني باشم براي من كافي ست ولي از طرف ديگر نمي توانم در مقابل پدر و مادرم از تو دفاع كنم زيرا مي دانم كه با اخلاقي كه آنها دارند مسلما اين امر به ضرر من و تو تمام مي شود ولي من تا آنجا كه در قوه دارم سعي مي كنم كه از حيث مخارج به تو كمك كنم و حتي المقدور از خرج هاي زيادي و تزيينات مزخرف جلوگيري كنم زيرا مي دانم كه تو اگر رنج ببري براي من خيلي ناگوار خواهد بود و من بيشتر از تو رنج خواهم برد .
پرويز ... ديشب خودت بودي و حتما شنيدي كه مامانم چه گفت و مقصود او از شرايطي كه تو بايد بپذيري چه بود ... من نمي دانم كه تو به نوع اين شرايط پي برده اي يا نه ولي فكر نمي كنم كه هيچ وقت اين شرايط به مرحله ي عمل برسد و اصلا فكر اين كمه شايد من و تو روزي مجبور شويم كه يكديگر را ترك گوييم براي من تلخ آور و رنج آور است چه برسد به اين كه بخواهيم به اين كار اقدام كنيم .
من خودم هيچ ميل ندارم براي تو بگويم كه اين شرايط چيست زيرا تا آنجا كه حس كرده ام كاملا بچه گانه و دور از عقل است لابد از موضوع سندي كه سيروس به مامانم داده اطلاع داري اين سند دلالت بر اين مي كرده كه اگر روزي سيروس بخواهد به غير از پوران زن ديگري اختيار كند مجبور است 10000 تومان بدهد ببين پرويز بچه گانه تر از اين پيشنهاد ممكن است در دنيا وجود داشته باشد خيلي مضحك است من كه مخالفم ولي از آنجا كه شرط ازدواج ما را مامانم دادن اين سند قرار داده من به تو موضوع را گفتم و تو تصديق كن كه چنين چيزي غير ممكن است و تو اگر حقيقتا مرا دوست داشته باشي اين سند را مي دهي من با كمال اطمينان به تو مي گويم كه دادن اين سند براي تو كوچك ترين ضرري ندارد افسوس كه اختيار دست خودم نيست اگر نه به تو ثابت مي كردم كه براي من ماديات كوچك ترين ارزشي ندارد و من هيچ وقت سعادتم را فداي پول نمي كنم وجود تو براي من بيش از ميليون ها ارزش دارد.
پرويز محبوبم ... فكر مي كنم تا آنجا كه توانسته ام موضوع را براي تو روشن كردم من موفقيت تو را در اين امر از خدا مي خواهم و از تو و مادرت يك دنيا تشكر مي كنم مي دانستم كه اين حرف ها همه اش دروغ است و مادر تو بالاتر از آن است كه ديگران تصور مي كنند من به تو اطمينان مي دهم كه همه ي آن حرف ها را فراموش كرده ام و هرگز اين مزخرفات نمي تواند در من تأثير كند پرويز... تا آنجا كه مي تواني با پيشنهادات پدرم موافقت كن و او را راضي نما فراموش نكن كه در صورت مخالفت او من و تو مجبوريم براي هميشه از يكديگر جدا شويم پرويز من ... ديگر بيش از اين نمي توانم بنويسم .
سعادت تو را از خدا مي خواهم

خداحافظ
فروغ
2/4/1329 جمعه

پرويز محبوب من ...
بالاخره همان طور كه حدس زده بودم پدرم با موضوع نامزدي و حتي عقد با آن شرايطي كه مامانم براي كمك به تو پيشنهاد كرده بود مخالفت كرد و در جواب همه ي اينها فقط گفت كه تو مي تواني هر وقت خدمت وظيفه ات تمام شد و وضع ماليت را در ظرف اين مدت مرتب كردي به نزد او مراجعه كني و او حاضر است به عهد خود وفا كند اين براي من خيلي ناگوار است و حتي از نوشتن اين مطالب هم در خود احساس يك نو ناراحتي مي كنم .
پرويز ... فكر اين كه خوشبختي را مي خواهند با يك آينه و شمعدان و يك انگشتر كه هيچ گاه در زندگي به در من نخواهد خورد و من جبورم فقط به منظور زينت و تجمل از آنها استفاده كنم معاوضه كنند خيلي رنجم مي دهد .
من هرگز نمي توانم قبول كنم كه ممكن است به وسيله ي يك آينه و شمعدان گران قيمت بر خوشبختي و سعادت يا قدر و قيمت دختري افزود.
با تو مخالفت مي كنند چون تو نمي تواني مطابق عقيده ي پوچ و رسم مهمل قديمي عمل كني و ناچار مجبور هستي مدتي سرگردان بماني .
معني اين مخالفت مي داني چيست ؟ ... يعني اگر تو اندكي بيشتر به طرز فكر و روحيات من آشنايي داشته باشي مي تواني درك كني كه اين معني براي من چه قدر تلخ و چه قدر رنجآور است و همين مخالفت كوچك چه قدر مرا نسبت به دنيا و مردمان آن بدبين ساخته ...
پرويز مهربانم ... حتما به ياد داري كه منظور من از اين خواستگاري چه بود يك شب به تو گفتم كه نمي گذارند با تو معاشرت كنم چون نمي دانند كه تو از اين معاشرت چه منظوري داري و اين جريانات بعدي همه و همه روي آن صحبت آن شب من به وجود آمد و ن از تو خواستم به پيش پدرم بروي تا من بتوانم آزادانه تو را دوست داشته باشم ولي نمي دانستم كه تو با مخالفت او رو به روي ميشوي .
البته اين گناه من است كه صبر نكردم تا وضعيت تو مرتب شود . ولي پرويز آيا من مي توانستم تو را نبينم . و صداي تو را نشنوم ... ؟
براي كسي كه دوست مي دارد و با تمام قلب هم دوست مي دارد بزرگترين مصيبت ها اين است كه او را از ديدن محبوبش منع كنند .
من مي دانم كه تو هرگز خودت را براي ازدواج مهيا نكرده بودي و مي دانم كه تو را در مقابل پيشنهاد غير منتظره اي قرار دادند ولي پرويز من ... حالا جز صبر كردن چاره نداريم .
اما حالا موضوع صورت تازه اي به خود گرفته . يعني همان طور كه منظور اوليه ما بود پدرم قول داده كه هر وقت وضع تو خوب و مقتضي شد به منظور و پيشنهاد تو جواب موافق دهد .
و اين همان است كه ما مي خواستيم و حالا تو مي تواني با خيال راحت كار كني و وسايل زندگي آتيه ات را فراهم سازي .
ولي موضوعي كه همچنان لاينحل باقي مانده اين است كه باز هم من نمي توانم تو را ببينم با تو آزادانه معاشرت كنم ...
پرويز محبوبم ... من صبر مي كنم ... به اميد آينده اي كه خوشبختي و سعادت ما را در بر دارد درست است كه من رنج مي برم ولي در بخاي اين رنج بردن يك عمر در كنار تو خوشبخت زندگي خواهم كرد .
مامانم فقط به من اجازه داده است كه براي تو نامه بنويسم شايد تصادفا هم تو را در جايي ملاقات كنم ... ولي مي دانم كه هرگز نخواهم توانست آن طور كه آرزوي دارم با تو صحبت كنم و از گفته هاي تو لذت ببرم .
تو هم به نامه هاي من پاسخ بده . خواندن نامه هاي تو براي من بزرگ ترين شادماني ها خواهد بود . شايد باور نكني اگر بگويم يك نامه اي را كه از تو دارم روزي چند بار مي خوانم و همين نامه ي كوچك ساعتي موجب شادماني خاطر من مي شود .
پرويز... من به آينده اميدوارم . تو هم فقط به خاطر اين آينده اي كه من و تو را در كنار هم خوشبخت مي كند كوشش نما هر دو صبر مي كنيم اين بهترين وسيله اي است كه مي تواند سعادت ما را در آ’نده تأمين كند .
سعي كن به نامه ي من مفصل تر و شيرين تر جواب بدهي من حالا به اين اميد دلخوشم كه اگر نمي توانم تو را ببينم مي توانم نامه هاي تو را دريافت دارم .
تو براي من نامه بنويس شايد اين نامه ها اندكي از بار رنج و غم من بكاهد اين بهترين وسيله اي است كه ما مي توانيم به واسطه ي آن مكنونات قبلي مان را آشكار سازيم .
با من قدري صميمي تر باش اگر تو در نامه هايت با من به راستي و از ته قلب صحبت كني هزار بار بيشتر دوستت خواهم داشت .
پرويز محبوبم ... اصلا فراموش كن كه چنين موضوعي اتفاق افتاده فكر كن كه هنوز پيش پدرم نيامده اي درست مثل همان اول ... هر دو صبر مي كنيم تو كار مي كني من هم درس مي خوانم اصلا وقتي خدمت وظيفه ات هم تمام شد باز هم به پيش پدرم بيا ... هر وقت توانستي به عقايد پوچ اينها جواب بدهي آنوقت بيا ... اين بهتر است دو سال چيزي نيست زود مي گذرد ولي سعادتي كه در پايان دو سال انتظار ما را مي كشد خيلي بزرگ و خيلي شيرين است . هر دو به خاطر هدف مشتركي صبر مي كنيم .
در اين مدت من براي تو نامهمي نويسم و تو هم جواب مي دهي و بدين ترتيب مي توانيم باز هم با يكديگر مهربان و صميمي باشيم .
پرويز محبوبم ... ديگر چيزي براي نوشتن ندارم سعادت تو را از خدا مي خواهم .

خداحافظ
فروغ
13/4/1329 جمعه
جواب نامه ي مرا به آدرس منزل خودمان نده چون بچه ها مي گيرند و باز مي كنند روي پاكت بنويس خيابان سليمان خان كوچه ي مظاهري اداره روزنامه سيروس ما و گوشه ي پاكت هم يك علامت x بگذار . مطمئن باش مستقيما به دست خودم مي رسد . چون پاكت هاي اداره ي مجله را به خانه ي ما مي آورند و كسي هم آن را باز نمي كند و من به آٍاني مي توانم كاغذ تو را دريافت دارم اگر به اين ترتيب موافقي جواب بده ...

يك شنبه 16 تير

پرويز جان امشب ديگر از دست داد و فرياد و دعوا و مرافعه به اين اتاق پناه آورده ام من از وقتي كه خودم را شناختم با اين چيزها مخالف بودم و هميشه آرزوي يك زندگي آرام و بي سر و صدا را مي كردم ولي گاهي اوقات خدا هم با آدم لجبازي مي كند. چه مي توان كرد .
همين الان توي حياط مشغول توطئه چيني هستند تا چراغ مرا از من بگيرند مي داني اين اتاق كه گنجه ي من در آن قرار دارد چراغ برق ندارد و لامپ مدت هاست سوخته ... من هم هر شب تقريبا يك ساعت از چراغ نفتي استفاده مي كنم .
صاحب خانه ها عصباني شده اند. مگر مي شود هم نفت سوزاند و هم برق . اين منطق آنهاست در صورتي كه روزي يك پيت نفت فقط براي روشن كردن اتو و اجاق مصرف مي شود .
از صبح تا حالا مشغول جدال و مبارزه با اهل خانه هستم آن قدر گريه كرده ام كه هنوز چشمانم مي سوزد پرويز به من ايراد مي گيرند كه چرا هر روز براي تو نامه مي نويسم من نمي فهمم آخر مگركار گناه است مگر من بدبخت آدم نيستم و حق ندارم كسي را دوست داشته باشم و براي او نامه بنويسم .
من حق ندارم به خانه ي شما بروم حق ندارم پايم را از خانه بيرون بگذارم من ديوانه مي شوم آخر مگر من زنداني هستم مگر من به جز انه ي شما جاي ديگري رفته ام مگر من جوان نيستم و احتياج به گردش و تفريح ندارم مي گويم تنها نمي روم دنبالم بياييد هر كسي مي خواهد بيايد مگر مي شنوند گريه مي كنم فرياد مي زنم هيچ كس توي اين خانه حرف حسابي سرش نمي شود .يا اگر شعوري دارد از ترس نمي تواند اظهاري كند همه خودخواه همه مستبد و زورگو هستند من هم آخر سر فرار مي كنم جز اين چاره اي نيست يك وقت متوجه مي شوند كه من ديگر نيستم .
چند روزي بود با هيچ كس حرف نمي زدم فكر مي كردم اين طور بهتر است چون اگر من بخواهم يك كلمه حرف بزنم زود ديگران از فرصت استفاده مي كنند و دو مرتبه آن صحنه هايي كه من از ديدنش نفرت دارم تجديد مي شود امروز صبح قيچي گم شده آخر من دزد هستم مگر من قيچي راقايم كرده ام تا بفروشم من خودم قيچي دارم بعد از يك ساعت استنطاق و بازپرسي همين كه من در گنجه ام را باز كرده ام به گنجه ي حمله كرده اند من در اين خانه فقط يك گنجه دارم ولي اختيار آن هم با من نيست هر وقت كسي چيزي بخواهد زود از غيبت من استفاده مي كند ميخها كشيده مي شود و مقصود انجام مي يابد بعد دو مرتبه قفل به حالت اوليه در مي آيد بعد از رفتن تو من سعي مي كردم هميشه اين نصيحت تو را كه مي گفتي با دقت باشم عملي كنم هر روز لباس هايم را سركشي مي كردم اسباب هايم را مرتب مي كردم گنجه ام را پاك مي كردم ولي متأسفانه در حمله ي تاريخي امروز همه ي اشيا آن به هم ريخته و ضايع شده البته من چيز مهمي نداشتم ولي اين كار شايسته اي نبود من هم تا مي توانستم دفاع مي كردم پرويز جان به خدا بمب افكن هاي امريكايي در كره آن قدر خرابكاري نكردند كه صاحب خانه ها امروز در گنجه ي من كردند . بالاخره قيچي پيدا نشد و من راحت شدم يك ساعت بعد از بخت بد من ماتيك گم شد من كه هيچ وقت ماتيك استعمال نمي كنم باز مرافعه باز دعوا كه تهمت دزدين ماتيك ... آه من بايد چه قدر احمق باشم كه حاضر شوم به خاطر يك ماتيك اين همه دعوا و مرافعه گوش بدهم ( چراغ مرا بردند حالا من چه كار كنم )
( بعد از يك دعواي مفصل بقيه نامه ام را برايت مي نويسم آن هم در تاريكي ) بالاخره ماتيك پيدا شد و خوشبختانه اين دفعه گنجه ي بدبخت از خطر حمله ي مجدد محفوظ ماند .
عصري به علت اين كه زود براي خوردن چاي اقدام كرده ام يك مشت سنگيني توي كله ام خورده بعد چون قصد رفتن به خانه ي شما را داشتم يك ساعت دعوا و گريه كرده ام و بالاخره هم شب شده و مغلوب و سرشكسته تاريكي را بر روشنايي پر از جار و جنجال ترجيح داده ام .
اين است زندگي روزانه ي من .
پرويز جان من گاهي اوقات فكر مي كنم كه نبايد اين چيزها را براي تو بنويسم و باعث ناراحتي خيال تو بشوم ولي خودت بگو اگر به تو ننويسم چه كسي حاضر مي شود به اين همه شكايت من گوش بدهد و چه كسي مرا مضلوم و بي گناه خواهد شمرد زندگي من هم تماشايي است امشب ديگر همين قدر كافي ست خداحافظ تو تا فردا شب .
تو را مي بوسم فروغ تو


زندگی مشترک
پرويز محبوبم ايناوليننامه اي است كه بلافاصله پس از ورود به تهران برايت مي نويسم . مسافرت من با همه ي تلخي و ناراحتي هايي كه داشت بالاخره گذشت و اكنون كه در ايناتاق خلوت به نوشتن اين نامه مشغولم چيزي جز يك خستگي زياد و رنج دهنده از آن همه ناراحتي ها در وجودم باقي نيست .
هم الان از خانه ي شما آمده ام . پرويز به خاطر تو و به خاطر اين كه تو مادرت را دوست داري لازم ديدم كه همين امشب به آنجا بروم . همه سلامت بودند و من هم تا آنجا كه توانستم از زندگي خودمان و از تو برايشان صحبت كردم . حكمت هم بود پيغام تو را به او رساندم خوشبختانه از قراري كه او مي گفت جاويدي كار تو را درست كرده و حتي پول را هم گرفته فقط منتظر اين است كه بفهمد آيا پول را بايد به من بدهد يا به تو در هر حال خودت مي تواني درباره ي اين موضوع تصميم بگيري .
پرويز مامانم لباسهاي بچه ي مرا دوخته تخت و كمد هم سفارش داده و گفته است كه كالسكه هم به اتفاق هم برايش انتخاب مي كنيم و مي خريم اين هم يك مژده يدگر كه تو پدرسوخته ديگر به فكر كالسكه و چيزهاي ديگر نباش . البته اينها اطلاعات و اخباري است كه درعرض همين امشب كسب كرده امن و بيش از اين ديگر خبري نمي دانم . بيژن هم به اتفاق مادر بزرگش رفت و قرار است براي ترتيب دادن كارش به خانه ي ما بيايد .
پرويز مي داني چند روز است تو را نديده ام . يك روز درست يك روز تمام است كه وجود تو را در كنار خود احساس نمي كنم . صداي تو را نمي شنوم و نمي توانم مثل يك موجود خوشبخت خودم را در ميان بازوان تو پنهان سازم. پرويز همين فكر براي رنج دادن من كافي ست تو نمي داني از آن ساعت كه از تو جدا شده ام تا به حال چه افكار تيره و غم انگيزي در مغزم رسوخ پيدا كرده . پيوسته فشار بغضي را در گلويم احساس مي كنم ميل دارم گريه كنم چهره ي تو يك لحظه هم از مقابل چشم من دور نمي شود تو را مي بينم كه با نگاه مهربان و پر از عشقت به روي من خيره شده اي و در آن حال قلبم با فشار دردناكي در سينه ام به تپش در مي آيد و گرمي اشك را بر گونه هايم احساس مي كنم . پرويز من نمي توانم خودم را با اين فكر تسلي دهم كه 20 روز ديگر تو را مي بينم ... نه ... غم من براي يك روز و دو روز نيست . اصولا من به اين موضوع از نظر كميت فكر نمي كنم كيفيت آن براي من غم آور است . من نمي توانم از تو دور باشم . دوري از تو مرا رنج مي دهد حال چه فرق مي كند اگر اين دوري دو روز يا صد سال باشد .
پرويز من براي خوشبخت بودن به وجود تو احتياج دارم من تو را با هيجان يك عشق مقدس و پاكي دوست دارم . عشقي كه تصور نمي كنم در دنيا نظيري داشته باشد . پرويز چه فايده دارد اگر يك بار ديگر به تو بگويم كه تو را مي پرستم تو را به راستي مي پرستم مگر تو خود اين را نمي داني ؟ پرويز به من بگو با تنهايي چهمي كني براي من بنويس غذا چه مي خوري و برنامه زندگي ات چيست . پرويز من ديگر هرگز از تو جدا نمي شوم اين خرين بار است من تنهايي را دوست ندارم . زندگي من با عشق تو توام شده و وجود توست كه سياه و تاريك مي شود نمي خواهم نامه ام را تمام كنم مهران از اتاق ديگر مرا صدا مي زند ولي من نمي خخواهم اين آخرين وسيله اي را كهبراي تسكين دردهاي خود در دست دارم ازدست بدهم . پرويز براي من نامه بنويس آن قدر بنويس كه خسته بشوم هر روز بنويس اين آرزوي من است و تو اگر مرا دوست داشته باشي به آرزوي من توجه خواهي كرد . پرويز من از فردا مرتب براي تو كاغذ مي نويسم و جريان زندگيم را به طور مفصل شرح مي دهم و از تو هم همين انتظار را دارم اگر نامه ي امشب من بد خط و كثيف است مرا ببخش زيرا آنقدر خسته هستم كه اگر فكر و خيال تو راحتم مي گذاشت اكنون در خوابي فرو مي رفتم كه انتهاي آن فردا شب باشد . پرويز بوسه هاي مشتاقانه ي مرا بپذير .
به اميد ديدار
فروغ

چهارشنبه 5 خرداد

پرويز عزيز اكنون من به نامه اي كه تو آن را تحت تأثير احساسات خاصي برايم نوشته اي جواب مي دهم .
اين نامه براي من بسيار تلخ و ناگوار بود . تو در آنجا نوشته اي كه بعد از سه ماه مي تواني مرا به نزد خودت ببري . من اكنون نمي دانم چه طور بايد اين سه ماه را بگذرانم . حتي فكر كردن به اين موضوع چشمان مرا از اشك لبريز مي سازد. چيزي كه پيوسته از آن مي ترسيدم و در عين حال انتظارش را مي كشيدم همين بود .
همين بود كه تو سر مرا گول بزني بگويي يكماه و بعد كه من راضي به ماندن شدم و تو كاملا از دسترس من دور شدي حقيقت رابگويي. درسا است . من اقرار مي كنم كه باعث رفتن تو شده ام و بسيار پشيمان و شرمنده هستم اين كوته فكري وضعف اراده ي من بود كه تو را از من دور كرد. و من بي آنكه خودم بدانم چه مي كنم به رفتن تو رضادادم . ولي در آنموقع اميودار بود كه بعد از يك هفته و حداكثر يك ماه با تو زندگي خواهم كرد . من از گفته هاي مردم مي ترسيدم درست حدس زده اي پيوسته بيم داشتم كه اين گفته ها سعادت ما را در هم ريزد و ميان من و تو اختلافي اندازد. و براي فرار از دست اين گفته ها براي اين كه كسي نتواند به ما ايراد بگيرد و در زندگي ما وارد شود دلم ميخواست به جايي روم كه از اين انسان هاي بدنهاد و دورو اثري نباشد
پرويز براي شخص من يك آپارتمان مجلل با ياك اتاق گلي و ساده فرقي نداشت و من در هر دو جا خوشبخت بودم ولي آن فكر پيوسته مرا آزار مي داد و حالا مي فهمم كه چه قدر احمق بودم . چه قدر بدبخت و ضعيف بودم . من اكنون با هر كس كه بخواهد در زندگيم دخالت كند دشمني مي كنم كينه مي ورزم مادر من به واسطه ي همين موضوع هر روز مرا لااقل صد بار نفرين مي كند .... باشد من مستحق اين نفرين ها هستم . من اين چيزها را به جان مي خرم زيرا تازه فهميده ام بايد در زندگي به حرف مردم خنديد و به قول تو ديگران را كدو فرض كرد .
من اكنون آن قدر قدرت فكر و استقلال اراده پيدا كرده ام تا هر وقت كه لازخ باشد به اين زندگي سراسر قيد و بند و پر از رسوم و عادات پوسيده ي قديمي پشت پا بزنم و به آغوش تو پناه آورم.
من اكنون با صراحت اقرار مي كنم كه احمق بودم . از يك احمق كمتر بودم و تو ديگر نگو نگو تو ديگر اين حرف ها را به ياد من نياور من از گذشته ي خود شرم دارم چرا به حرف آنها گوش مي دادم چرا ناراحت مي شدم چرا رنج مي بردم مگر يك انسان آزاد يك انسان متمدن بايد از اين حرف هاي تو خالي رنج ببرد
من در مقابل بدگويي اشخاص ضعيف بودم ولي حالا قوي شده ام بيا برگرد با هم يك اتاق گرايه مي كنيم و در آنجا با كمال سعادت زندگي خواهيم كرد . هيچ كس حق ندارد بگويد چرا مبل نداريد چرا فرش نداريد من خواهم گفت در عوض ما عشق داريم عشق ما را گرم مي كند ما را خوشبخت مي كند ما براي خاطر يكديگر زندگي مي كنيم نه براي رضاي خاطر مردم .
من نمي خواهم تو آنجا زحمت بكشي رنج ببري كار كني و در عوض من راحت باشم من اين راحتي ا نمي خواهم برگرد . عزيز من به خدا من در مقابل تو مثل يك بره مطيع خواهم بود هر چه بگويي اطاعت مي كنم وهرگز كسي نمي تواند از ما ايراد بگيرد . پرويز عزيزم اگر من باعث مسافرت و رنج و زجمت تو شده ام مرا ببخش من از ته دل پشيمانم و اميدوارم روزي بيايد تا بتوانم به تو ثابت كنم كه ديگر آن طور نيستم چرا به آبادان مي روي من راضي نيستم اگر بروي من هم مي آيم اينديگر حتمي است من مي خواهم با تو كار كنم با تو زحمت بكشم و تو هرگز نبايد مانع من باشي من چيزي نخواسته ام كه بد باشد به قول يكي از شعراي خودمان ( چيزي نخواستم كه در آب و گل تو نيست)
لااقل پرويز عزيز مرخصي بگير و به اينجا بيا يكي دو روز پيش من باش دو روز روي سينه ي من استرحت كن مي بيني كه حرارن سينه ي من از آفتاب اهواز سوزنده تر است تو را با بوسه هايم مي سوزانم تو را با اشك چشم شست وشو مي دهم تو را به روي سينه ملتهبم مي فشارم پرويز بيا من قدرت ندارم سه ماه تو را نبينم من از فرط رنج و اندوه ديوانه خواهم شد من مثل آدمهاي مجنون فرار مي كنم تا به آنجا بيايم و ديگر بر نمي گردم من بنده ي تو هستم من تو را ديوانه وار دوستدارم و از گذشته پشيمانم اگر باور نداري مرا امتحان كن .
پرويز عزيز دلم مي خواست تو اينجا بودي و ميديدي كه چه قدر رنجور و لاغر شده ام چه قدر رنج مي برم اگر مي ديدي مي آمدي مرا مي بردي مرا نوازش مي كردي يك گوشه ي اتاقت را به من مي دادي و من در آنجا مثل يك خدمتگزار صداق به تو خدمت مي كردم
ديگر نمي گذاشتم حاضري بخوري ديگر نمي گذاشتم بيهوش شوي تو را با بوسه هاي خود به هوش مي آوردم
آه اينها فقط آرزوست يك آرزوي دوردست چيزي كه مسلم است حقيقتي كه مثل همه ي حقيقت ها تلخ و وحشت انگيز است اين است كه من بايداينجا بمانم و تو نمي آيي هرگز نمي آيي شايد من ديگر نتوانم تو را ببينم شايد بميرم شايدديوانه شوم مگر انسان از فرداي خودش خبر دارد .
من محكومم كه با رنج دوري تو بسازم ولي تو مي تواني مرا نجات دهي . خداحافظ تو سلامتي تو منتهاي آرزوي من است
فروغ

سه شنبه 11 تير

پرويز جان الان غروب است هيچ كس در خانه نيست تقريبا تنها هستم باز هم به گوشه ي اين اتاق پناه آورده ام باز هم فكر تو مرا آزار مي دهد مثل اين است كه دستي قوي با نيرويي غير انساني همه ي وجود مرا در خود مي فشارد حا عجيبي دارم پلك هايم داغ است اين حرارت در همه ي بدن من وجود دارد امروز هم پستچي نيامد امروز هم مثل روزهاي ديگر گذشت و من در اين انتظار كشنده باقي ماندم .
چه قدر زندگي سخت است پرويز عزيز چرا بيهوده سعي مي كني مرا از خوددور سازي . چرا مرا در ميان اين مردمي ه جز آزار دادن من هدف و مقصودي نداررند تنها گذاشته اي . من اينجا نمي مانم من نمي توانم هر روز دعوا كنم هر روز كتك بخورم من نمي توانم در مقابل كساني كه به تو و به من فحش مي دهند ساكت بنشينم و با آنها رفتاري دوستانه داشته باشم من اگر اين چيزها را به تو نگويم براي چه كسي تعريف كنم من از دست اين غم به آغوش چه كسي پناه بياورم به خدا من زندگي در ميان بيابان در زير آفتاب سوزان را به ماندن در اينجا ترجيح مي دهم ديگر در آنجا كسي نيست تا در هر ساعت و بر سر هر موضوع جزيي مرا فاحشه و نانجيب خطاب كند من هم انساني هستم شخصيتي دارم احساساتي دارم من يك بچه ي دو ساله نيستم من نمي توانم هر روز موهاي خودم را درچنگ اين و آن ببينم گوش من ديگر نمي تواند اين سخنان ركيك و اين فحش هاي وقيحانه را بشنود . من قادر نيستم مثل مجسمه بايستم و آنها به تو بد بگويند تو را فحش بدهند پرويز اين دنائت ها اين پستي ها روح مرا از غم و درد فرسوده مي كند من اين زندگي پر از جار و جنجال و دورويي و تزوير را دوست ندارم بيا مرا ببر از دست اين ديوانه ها نجات بده من فقط در اين دنيا تو رادارم فقط تو دوست من هستي ولي تو كجايي تو چرا از من دوري كرده اي
براي آنها بنويس كه مرا اذيت نكنند به من كاري نداشته باشند من نه محبت آنها را مي خواهم و نه كينه و دشمني آنها را من از اين نوازش هاي مزورانه نفرت دارم اگر آنها به تو گفتند كه خوب هستي و دوستت داريم مطمئن باش دروغ گفته اند كارشان همين است بي چشم و رو هستند .
من به هيچ كس كاري ندارم با هيچ كس جز در مواقع احتياج حرفي نمي زنم من جاي كسي را تنگ نكرده ام من يك گنجه بيشتر ندارم و هميشه آنجا مي نشينم و از جايم حركت نمي كنم ولي آنها دست از سر من بر نمي دارند دل من خون است پرويز من در اينجا در ميان اينرذايل اخلاقي اين دورويي ها و بدجنسي ها زندگي محنت باري دارم لااقل اگر تو بودي پيش تو مي آمدم حالا كجا بروم ؟
اين زندگي نيست اين عذاب است پرويز تو را به خدا بيا نمي خواهد آنجا بماني ما اسباب زندگي نمي خواهيم بيا اينجا با هم كار مي كنيم من حاضرم كار كنم و زودتر قرض هايمان را مي دهيم هيچ چيز نمي خواهيم همين كه با هم زندگي كنيم كافي ست .
من اينجا زيادي هستم يك آدم زيادي مثل ميهماني كه زيادتر از حد معمول مزاحم صاحب خانه شود مي فهمي چه مي گويم آنها با من اين طور رفتار مي كنند من نمي خواهم اين طور باشد من نمي توانم تحمل كنم كه هر روز بالاي سرم داد بكشند كي مي روي از دستت راحت شويم زودتر برو و يا چند سال ديگر خيال ماندن داري
پرويز مي بيني كه چه گونه زندگي مي كنم نمي خواهم مايه ي ناراحتي تو باشم من نمي خواهم سربار تو باشم اگر لازم باشد كار مي كنم پرويز بيا به خدا تو را ناراحت نخواهم كرد بيا با هم زندگي كنيم بيا مرا از دست اين ديوها اين جاني ها نجات بده آنها با من و تو دشمن هستند فريقته ي ظاهرشان نشو حيف تو كه به اينها مهرباني كردي حيف تو كه انسانيت به خرج دادي
بيا عزيز من ما هيچ چيز نمي خواهيم من به هيچ چيز جز تو احتياج ندارم بيا مرا با مهرباني به روي سينه ات بفشار مرا ببوس مرا نوازش كن مدت هاست از همه چيز محرومم مدت هاست كسي با صمميت صورت مرا نبوسيده به چشم من نگاه نكرده و حرف هاي مرا فريادهاي مرا گوش نداده من تو را مي خواهم پرويز عزيزم تو را به خدا و به آنچه كه نزد تو مقدس است قسم مي دهم بيا من به حد كافي تنبيه شده ام من جز تو هيچ چيز نمي خواهم پرويز پرويز من اينجا خانه ي من است بيچاره ما كه تا به حال توانسته ايم در اين لانه ي فساد زندگي كنيم پدر و مادر من در مقابل چشم من به روي هم هفت تير مي كشند من مي ترسم من ديوانه مي شوم من نمي توانم اين چزها را ببينم
پرويز به حال من توجه داشته باش . من به تو احتياج دارم .
تو را مي بوسم
خداحافظ تو
فروغ

پنجشنبه 20 تير

پرويز عزيزم اميدوارم حالت خوب باشد نزديك يك هفته است كه من آمده ام و هنوز نامه ي تو نرسيده است . نمي دانم چرا برايم نامه ننوشته اي در هرصورت خواهشم از تو اين است كه زودتر نامه بنويسي چون مندر اينجا به شدت احساس تنهايي مي كنم و تنها نامه هاي توست كه مي تواند مرا تسكين دهد از حال من و كامي بخواهي بد نيستيم كامي كه از صبح تا شب با شيطنت و مسخرگي همه را مشغول مي كند و من هم توي اتاق بالا يا براي خودم كتاب مي خوانم يا چيز مي نويسم و يا اين كه سري به مامان مي زنم از روز اول برج قرار شده خودم غذاي خودم را بپزم و بعد از آن با اين ترتيب گمان مي كنم كه من هم مشغوليتي پيدا كنم
پرويز جانم نمي دانم تو آنجا چه مي كني و ما مثل اين است كه من و تو وقتي از هم دور مي شويم هيچ كدام تكليف خودمان را نمي دانيم و در عوض در كنار هم هستيم وضع روشن تري داريم.
راجع به كتابم بايد بگويم كه الان نسخه ي كامل با پشت جلد و عكس و مقدمه جلوي مناست يعني از طرف بنگاه فرستاده اند كار كتاب تمام شده وتوي همين هفته به طور مسلم منتشر مي شود مقدمه اي كه شفا برايم نوشته بسيار جالب و خواندني شده و بنگاه امير كبير از حالا خوش را براي چاپ دوم كتاب آماده كرده و معتقد است كه كتابم خوب به فروش خواهد رفت من خيلي خوشحال هستم آنقدر كه نمي توانم براي تو ننويسم شايد خوشبختي من تنها در همين باشد وقتي مي بينم كه مي توانم منشأ اثري باشم و وجود عاطل و باطلي ندارم وقتي حس مي كنم كه در زندگي به چيزي دلبستگي و علاقه ي شديد دارم آن وقت از زندگي كردن راضي مي شوم
پرويز نمي توانم ميزان خوشحاليم را براي تو بنويسم اين يكي از آرزوهاي بزرگ من بود و مسلما بعد از اين سعي خواهم كرد كه آثار زيباتري به وجود بياورم از وقتي كه از پيش تو آمده ام دو قطعه شعر ساخته ام كه وقتي آمدي برايت مي خوانم يك قطعه را فرستادم براي مجله ي سپيد و سياه ( با پست ) كه در شماره مخصوصش بگذارد يكي را هم هنوز فكري برايش نكرده ام
پرويزم حال خانم و پدرت و خسرو و دخي خوب است و با من در نهايت مهرباني رفتار مي كنند آرزويم اين است كه تو زودتر بيايي چون تو را دوست دارم و زندگي دور از تو برايم ثمري ندارد هر چندخودم را با كتاب و قلم سرگرم مي كنم ولي جاي تو را هيچ يك از اينها پر نمي كند فردا صبح مي روم پيش مامان و مي خواهم با كلور بنشينم و خياطي كنم من پيراهني را كه خريده ام هنوز ندوخته ام
پرويز زودتر بيا وفراموش نكن كه همچنان دوستت دارم و به من اطمينان داشته باش و مطمئن باش كه اين بار بر خلاف ميل تو رفتار نخواهم كرد .
منتظر نامه ي تو
تو را مي بوسم
فروغ

سه شنبه 25 تير

پرويز عزيزم پاكت محتوي دو نامه تو امروز به دستم رسيد و من ناچار براي جواب دادن به تو نامه ي درازي بنويسم و براي اولين مرتبه از سبك تو استفاده مي كنم و به قسمت هاي مختلف نامه ي تو جواب مي دهم
1- (تو مي خواهي نامه اي پر زرق و برق و پر از جملاتي توخالي و مسخره را كه ابدا معني و مفهومي جز دروغ و حيله ندارد به نامه ي من رجحان دهي تو هنوز ظاهربين هستي )
اين حرف صحيح نيست اگر تو به نامه ي من متوسل مي شوي و آن را مدرك قرار مي دهي من دليل بزرگتري دارم و آن دليل خود تو هستي . پرويز لابد نمي تواني اين را قبول نكني كه خودت هم شباهت تامي به نامه ات داري و همان طور كه ميان نامه ي تو با نامه هاي فريبنده و سرار قربان صدقه تفاوتي وجود دارد خود تو هم با آدم هاي چاپلوس و زبان باز فرق داري . من اگر طرفدار آن نامه ها بودم از آن مردها هم مي پسنديدم و همان طور كه نامه ي تو را به سويت فرستادم خودت را هم نمي توانستم قبول كنم و به زندگي رضايت نمي دادم پس من در اينجا دو عمل مخالف انجام داده ام يعني تو را خواسته و نامه ات را نخواسته ام از اين دو عمل آن كه در شرايط عادي و طبيعي انجام يافته قابل قبول است نه آن كه در حالت و وضع غير عادي .
من تو را بي آنكه كسي بتواند در عقيده ام رسوخ كند دوست داشته و پسنديده ام و در راه رسيدن به تو كوشش كرده ام و با كمال ميل به ازدواج تو تن در داده ام ولي نامه را ...
پس من طرفدار آن نامه ها كه تو مي گويي نيستم ولي در اين كه نوشته اي ظاهربين هستم باز هم دروغ بزرگي نوشته اي
پرويز آيا فقط نوشتن يك نامه باعث كشف اين همه عيب و نقص شده است ؟
اگر تو بخواهي آن نامه ي مرا دليل ظاهربيني قرار دهي من هم اين نامه ي تو را دليل ظاهربيني مي دانم زيرا همان طور كه تو در آن موقع ( از دنياي صميميت و مهرباني كه در قلب تو بود خبر نداشتم و برايش پشيزي ارزش قائل نبودم ) تو هم از انتظار و التهابي كه مدت دو هقته قلب مرا مي سوزاند .... ازاميدهايي كه در دل خود مي پروراندم ... از مزايايي كه براي نامه ي تو قائل مي شدم ... خبر نداشتي و هيچ كدام از اينها را نمي دانستي و فقط به ظاهر نامه ي من ... به جملات خشمگين من توجه كرده اي و آن را حمل بر ظاهر بيني من نموده اي . همان طور كه تو نتوانسته اي دليل اين همه خشم و غضب را درك كني و مقعيت مرا در نظر بگيري من هم نتوانسته ام به حالت تو در موقع نوشتن آن نامه توجهي داشته باشم و افكار تو را در نظر بگيرم .
2- ( تو حتي حاضر نيستي يك نامه ي مرا كه بي آلايش و آراستگي ظاهر نوشته شده قبول نمايي ) اين حرف صحيح نيست من همه ي نامه هاي تو را دارم در ميان آنها نامه هايي پيدا مي شود كه بسيار ساده و عاري از هرگونه پيرايه است من همه ي آنها را خوانده و با خشنودي و رضايت قبول كرده ام زيرا در حالت عادي بوده ام از جانب تو نگراني نداشتم و دو هفته از تو بي خبر نبودم ... مي گويي چرا آن نامه را پس فرستادم ؟ وضع مرا در نظر بگير حالت غير عادي مرا در نظر بگير خشم و عصبانيت مرا .... اين نامه ي يك صفحه اي را بعد از دو هفته انتظار در نظر بگير و بعد خودت قضاوت كن .
3- ( تو براي حرف من ارزشي قائل نيستي ) بعد نوشته اي كه من نسبت به عشق تو بي اعتماد هستم و آن وقت مرا سرزنش كرده اي كه چه طور مي توانم مردي را دوست داشته باشم در حالي كه به او اطمينان ندارم .
پرويز مگر تو نبودي كه براي حرف ارزشي قائل نمي شدي و پيوسته عمل را درنظر مي گرفتي .
پرويز ... من عملا به تو ثابت كرده ام كه به عشق تو ايمان دارم و به وفاداري تو معتقد هستم . تو در عين حال كه شوهر من هستي صميمي ترين دوست من هم هستي آيا چه چيزي جز اعتماد و طامينان زياد دوستي را به وجود مي آورد مطمئن باش اگر من به تو اطمينان نداشتم تا به حال اين زندگي را بر هم زده بودم من براي زندگي و عشقي كه اعتماد و اطمينان به همراه نداشته باشد پشيزي ارزش قائل نيستم . من همه ي رازهاي زندگيم را به تو گفته ام چيزهايي را كه هيچكس نمي داند تو مي داني تو در غم و شادي من شريك هستي چه چيزي ايجاب مي كند كه من آن قدر با تو نزديك وصميمي باشم آيا جز اعتماد به عشق و محبت تو محرك ديگري هم وجود دارد ؟ پرويز من ظاهر بين نيستم اين تو هستي كه به جملات خشم آلود و غضبناك نامه هاي من متوسل مي شوي به عمق موضوع توجه نمي كني و بعد به من تهمت مي زني .
پرويز عزيزم من بيشتر از خودم به تو اطمينان دارم و به عشق و محبت تو ايمان دارم من راست مي گويم و تو مي تواني اين قسمت از نامه ي مرا مثل سند گرانبهايي در نزد خودت نگهداري كني.
پرويز من و تو بيش از آنچه بتوان تصور كرد با هم صميمي و مهربان هستيم و مطمئن باش من به تو اعتماد دارم ولي اين را هم در نظر بگير محبوب من پرويز عزيزم من كمي كم ظرافيت هستم . زود عصباني مي شوم و زود فحش مي دهم و زود هم پشيمان مي شوم اگر به تو حرف بدي زده ام معذرت مي خواهم .
4-( وقت تجديد نظر باقي ست چه بهتر كه عوض چندين ماه و چندين سال از امروز سعي كني طرف خودت رابشناسي اگر خوب انتخاب كرده اي كه هيچ و گرنه آن كه مي خواستي و آن كسي كه مشكوك نيستي و هر كسي كه فكر مي كني 1/1000 من ممكن است نسبت به تو وفادار باشد انتخاب كن . )
من نمي دانم به اين قسمت از نامه ي تو چه جوابي بدهم من هيچ كس را به قدر تو دوست ندارم و تو آن كسي هستي كه من مي خواستم و مي پسنديدم تو حق نداري اين حرف ها را براي من بنويسي من از زندگي با تو اظهار شكايت و خستگي نكرده ام . من هرگز به تو نگفته ام كه مطابق ميلم نيستي . من تو را شناخته و به روحيات تو آشنا هستم و با چشم باز تو را انتخاب كردم و از اين حيث كاملا راضي و خشنود هستم تو كمال مطلوب من هستي .
پرويز خواهش مي كنم اين حرفها را براي من ننويس من نمي خواهم اين حرفها رابشنوم من نمي خواهم ميان من و تو از اين چيزها باشد .
5- ( تو آدم خودبين و از خود راضي هستي )
پرويز من سابقا اين طور نبودم و تو هرگز اين حرفها را به من نزده بودي من كاري نكرده ام كه سزاوار اين همه تهمت باشم . اگر اظهار عشق علامت خودپسندي است من بعد از اين دهانم را مي بندم تو تصور مي كني من وقتي مي گويم تو را زياد دوستدارم مقصودم اين است كه تو شايسته ي اين عشق نيستي و من بيشتر از آنچه كه در خور توست تو را دوست دارم . من اين طور نيستم تو اشتباه مي كني نمي داني اين حرفها چه طور قلب مرا به درد مي آورد نمي داني من وقتي مي بينم كه در نظر تو اين طور جلوه كرده ام چه قدر متأثر مي شوم . افسوس كه من نمي توانم آنچه را كه در قلبم وجود دارد به تو بفهمانم . ولي اگر تو مرا اين طور شناخته اي ( هنوز دير نشده تا وقت باقي ست تجديد نظر كن چه بهتر كه عوض چندين ماه و چندين سال از امروز سعي كني طرف خودت را بشناسي اگر خوب انتخاب كرده اي كه هيچ و گرنه آن كه مي خواستي و آن كسي كه خودبين و از خود رضي نيست وهر كسي كه فكر مي كني 1/1000 من ممكن است نسبت به تو وفادار باشد انتخاب كن )
6-( تو آدم ناشناسي هستي پس از اين همه دوستي و محبت تازه نسبت به من اظهار شك و ترديد مي نمايي تو مانند بچه هايي كه چيزي به هم مي دهند و تا پايان سال از دادن آن دم مي زنند مي ماني درست است كه تو همه چيز خودت را به من داده اي .... ولي اين همه گفتن ندارد . انسان وقتي چيزي را به كسي داد و خودش را جانا و مالا در اختيار او گذاشت اگر دائم بخواهد از اين خودگذشتيگ صحبت به ميان بياورد به عقيده يمن ارزشي ندارد منت گذاشتن معني ندارد )
چيز عجيبي است كه تو تصور مي كني من برايت فداكاري كرده ام و من اگر كوچك ترين حرفي بزنم زودميان اين دورابطه برقرار مي كني و مي گويي به رخ مي كشي ! پرويز من هر چه فكر مي كنم موردي پيش نيامده است تا من منافع خود را به خاطر تو زير پا بگذارم . اگر ازدواج با تو فداكاري است اگر كوشش در راه رسيدن به تو فداكاري ست پس من اين فداكاري ها را به خاطر خودم انجام داده ام نه به خاطر تو من هدفي داشته ام و در راه رسيدن به آن هدف كوشش كرده ام . اگر از خواست هاي تو پيروي كرده ام باز هم صلاح خودم را در نظر گرفته ام . من هرگز براي تو فداكاري نكرده ام و هرگز اعمال خودم را به رخ تو نكشيده ام .
تو بارها اين حرف را به من زده اي و من هميشه ساكت نشسته ام و اين را در دل خودم پنهان كرده ام تو بارها به من گفته اي كه سر تو منت مي گذارم .
من براي تو كاري نكرده ام كه سر تو منت بگذارم. من خودم را مديون تو مي دانم من سعادت خودم را از وجود تو مي دانم آن وقت چه طور ممكن است سر تو منت بگذارم من كي خود را جانا و مالا در اختيار توئ گذاشته ام ؟ من كي همه چيز خود را به تو داده ام ؟ من چه دارم كه به تو بدهم من هيچ چيز ندارم هيچ چيز جز خودم و فقط خودم را در اختيار تو گذاشته ام و هرگز هم سر تو منت نگذاشته ام زيرا عقيده دارم انسان هيچ چيز را نبايد از محبوبش مضايقه كند چه قدر تو به من تهمت مي زني مثل اين است كه تازه مرا شناخته اي سابقا من اين طور نبودم تو هميشه مي گفتي كه از من گله و شكايتي نداري مگر آن موقع كور و كر بودي ؟
من از اين به بعد ديگر نه از عشق و محبت و نه از چيزهاي ديگر اصلا حرف نمي زنم من دهانم را مي بندم زيرا هر كلمه اي كه از ميان لب هاي من خارج شود معرف يكي از صفات بد من است و به طرز جدي تعبير و تفسير مي شود . پرويز لازم نيست براي تسكين خشم و غضب خودت اين قدر بهانه هاي ناپسند بتراشي چشمت را باز كن و بهتر مرا بشناس شايد من صفات بد ديگري هم داشته باشم شايد احمق و نادان و دزد و كور و كر هم باشم و تو تا حالا نفهميده باشي و بعد پشيمان شوي
من حق ناشناس هستم راست مي گويي من به خاطر اين كه تو مرا دوست داري روي دست و پايت بيفتم و گريه كنم . نمي دانم شايد هم اين طور باشد شايد مي خواهي آن چيزها را به خاطر من بياوري درست است پرويز اگرتو نبودي من حالا بايد در خانه پدرم با خفت و خواري زندگي كنم و هميشه اين اسم برايم باشد كه گناه كرده ام فاسد شده ام
تو اشتباه مي كني من هيچ وقت اين بزرگ منشي و جوانمردي تو را از ياد نمي برم من خودم مي دانم كه موجود ناقصي بودم خودم مي دانم كه آنچه را كه دختران ديگر داشتند من نداشتم وتو هميه اين چيزها را ناديده گرفتي من مي دانم كه تو به گردم من حق بزرگي داري ولي من هرگز خودم را گناهكار نمي دانم من در پيش وجدان خودم سربلند هستم من وظيفه ي اخلاقي خودم را انجام داده ام و پاكدامن و سالم تسليم تو شده ام من هرگز پاي از دايره ي عفاف و نجابت بيرون نگذاشته ام و با اين همه تو حق داشتي مرا از خود براني ولي اين كار را نكردي مرا مثل هميشه دوست داشتي و هرگز سرزنشم نكردي ولي من اين موضوع رافراموش نكرده ام و تنها فكرك اين است كه نسبت به تو وفادار و صميمي باشم و تو را دوست داشته باشم تو حق نداري به من بگويي حق ناشناس ..... هيچ كس حق نارد مرا فاسد بخواند پرويز با من اين طور حرف نزن من اگر بفهمم كه تو در نجابت من شكي داشته اي خودم را مي كشم و از دست اين زندگي سراسر شك و ترديد راحت مي شوم !
راست است من حق ناشناسم من تو را كم دوست دارم من بايد تو را در جاي خداوند پرستش كنم پرويز من مي فهمم كه تو چه قدر به گردم من حق داري من مي فهمم كه تو عمل عجيبي انجام داده و برخلاف همه مرا باز هم دوست داري ولي به خدا و به آنچه كه نزد تو مقدس است قسم مي خورم من هرگز گناهي نكرده ام ايمان داشته باش به خدا دروغ نمي گويم
------------
اين جواب نامه ي تو .... نامه ي ديگري هم هست كه در آنجا هم تو به من حمله هايي كرده اي ولي ديگر خسته شدم ديگر دستم درد گرفته انشاءالله دفعه ي ديگر جوابش را مي دهم
خدا حافظ تو
فروغ

پرويز امروز نامه ي تو رسيد اميدوارم حالت خوب باشد حال من هم همان طور كه خودتش تشخصي داد ه اي در اثر گردش هاي متعدد سر پل لاله زار و اسلامبول و نادري بسيار خوب است و اگر رفقاي تو آن قدر شعور داشتند حتما اين را هم به تو اطلاع مي دادند نمي دانم منظورت از نوشتن اين نامه چيست من نمي خواهم دروغ بگويم و اصراري هم ندارم كه تو حرفهايم را باور كني البته جايي كه رفقايت اين قدر اطلاعات مختلف و گران بها به تو داده اند ديگر من چه بنويسم كه باور كني ولي همان طور كه بارها گفته ام باز هم م يگويم كه برخلاف تصور تو من اصلا اهل اين صحبت ها نيستم اگر تو نخواهي باور كني خودم مي دانم و ايمان دارم كه هيچ يك از اين صبحت ها صحيح نيست .
من خيلي ميل دارم آن آقايي را كه مرا سر پل به اتفاق پوران ديده ملاقا كنم و توي صورت او تف بيندازم براي اين كه من از وقتي كه به تهران آمده ام خواهرم را سه دفعه ديدم كه دو دفعه اش به خانه ي آنها رفتم و يك دفعه او به خانه ي مامان آمد و الان هم نزديك دو هفته است كه آنها به ميگون رفته اند و خدا مرا نبخشد اگر من سر پل رفته باشم من نمي خواهم قسم بخورم ولي به مرگ كامي من حالا نزديك سه سال است كه اصلا سر پل را نديده ام چه برسد به اين كه بخواهم در آنجا گردش كنم اما راجع به گردش من در اسلامبول به اتفاق جواني كه به نظر شما آن هم بي ترديد فريدون آمده گمان نمي كنم كار خلاف شرعي انجام داده باشم البته من هم بشرم و وقتي از شهرستان دوري آمدم حتما براي خريد و تماشا به اسلامبول و لاله زار و نادري خواهم رفت ولي نه هرروز بلكه موافعي كه آمده تا به حال مي توانم بگويم كه 5 مرتبه رفته ام آن هم سه دفعه به خاطر و به تقاضاي خانمت و دو دفعه براي خريد لباس كه مي خواستم به عروسي ايرج بروم و اما آقاياني كه مرا ديده اند وهمين طور آقاي مهندس من در يك روز كه خيابان بودم در سر خيابان نادري تا آخر نادري به قدر يك دوجين آشناي اهوازي ديدم يعني دكتر طاهري خانم معاضد برادر خانم دكتر اسديان آقاي جمالي سه چهار تا بچه مدرسه اهوازي پسر آقاي پيشكار آقاي مهندس نادري بعد خانمش برادر خانم معاضد خانم سرهنگ مقامه و خلاصه دو سه نفر ديگر كه اسمشان يادم نيست و اگر بنا باشد هر كدام از اين اشخاص به تو اطلاع بدهند كه مرا ديده اند دليل اين نيست كه هر كدام مرا در روز خاصي ديده اند بلكه همان طور كه نوشتم ممكن است در عرض يك روز انسان اشخاص متعددي را ببيند و اين كه نوشته اي آنها لاله زار گرد هستند و ممكن نيست در حوالي خانه ي خودمان مرا ديده باشند آن هم هوش سرشار و اطمينان فوق العاده ي تو را نسبت به من نشان مي دهد به علاوه من اصراري ندارم كه خودم را به تو بچسبانم تو مي تواني اگر از زندگي كردن با من ناراحت هستي خودت را راحت كني من مي دانم كه سرنوشتن از اول با بدبختي توام بوده و حالا هم تقريبا مي توانم بگويم كه خودم رابراي استقبال از هر نوع حادثه اي آماده كرده ام و اما اين كه نوشته اي وقتي به تهران بيايي حوصله ي گردش كردن نداري آن هم ميل توست من كه خودم مي دانم به گردش و سينما نرفته ام و خداي من هم مي داند حالا تو باور نكن و مرا به گردش نبر شايد نداني كه من كنج خانه و فكر كردن را بيشتر از همه چيز دوست دارم و خيلي ممنون مي شوم اگر تو مرا به گردش نبري و اجازه بدهي اين يك ماهه را هم كنج اتاق بنشينم وفكر كنم نوشته اي كه آيا غذايم را خودم مي پزم يا نه البته من چنين تصميمي داشتم ولي با مخالفت مادرت روبه رو شدم و به علاوه من 15 روز در تهران يك شاهي پول نداشتم چه طور مي توانستم خودم خريد كنم و غذا بپزم البته وقتي تو آمدي خودم كار خودم را مي كنم و غذا مي پزم
پرويز روي هم رفته از نامه ي تو اين طور فهميدم كه به حرف رفقايت بيشتر از حرف من اهميت مي دهي البته هر كسي مسوول اعمال خودش مي باشد و به افكار و عقايد خودش حكمفرمايي مي كند زندگي من به حد كافي تلخ است و هيچ وقت تحقيراتي را كه جلوي هر احمقي به من كرده اي و فحش هايي را كه به من داده اي نمي توانم فراموش كنم و قلبم از درد و اندوه مالامال است ديگر سعي نكن كه مرا بيشتر رنج بدهي شايد صلاح در اين باشد كه حرف هاي يكديگر را باور كنيم نه حرف هاي مردم را چون مردم پشت سر من خيلي حرف ها مي زنند البته من مي دانم كه تو همان طور كه خودت بارها چه در تنهايي و چه جلوي اشخاص گفته اي زندگي كردن با مرا يك نوع گذشت و فداكاري مي داني و من حاضر نيستم تو را بيشتر از اين با وجود كثيف و بي ارزش خودم ناراحت كنم هر وقت بخواهي و تصميم بگيري من مثل يك سايه مي روم و گم مي شوم و تو ديگر هيچ وقت رنگ مرا نخواهي ديد اما مواظب باش اشتباه نكني و آنها كه به دنبال طعمه مي آيند و دست خالي بر مي گردند افكارت را با دروغ هاي خودشان مغشوش نسازند من پاك مي مانم و پاك مانده ام حالا تو و رفقايت هر چه مي خواهند بگويند ديگر حرفي ندارم .
فروغ

پس از جدایی
پرويز عزيزم نامه ي تو دو سه روز پيش براي من رسيد نمي دانم چرا تا امروز براي آن جواب ننوشتم . ولي امروز بي اختيار حس كردم كه بايد براي تو نامه بنويسم . حالا ساعت 10 شب است همه خوابيده اند و من تنهاي تنها توي اتاقم نشسته ام و به تو فكر مي كنم اگر بگويم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگرداني روح من درمان پذير نيست و من مي دانم كه هرگز به آرامش نخواهم رسيد . در من نيرويي هست . نيروي گريز از ابتذال و من به خوبي ابتذال زندگي و وجود را احساس مي كنم و مي بينم كه در اين زندان پابند شده ام . من اگر تلاش مي كنم براي اين كه از اينجا بروم تو نبايد فكر كني كه براي من ديدن دنيا هاي ديگر و سرزمين هاي ديگر جالب و قابل توجه است نه . من معتقدم كه زير اين آسمان كبود انسان با هيچ چيز تازه اي برخورد نمي كند و هسته ي زندگي را ابتذال و تكرار مكررات تشكيل داده و مطمئن هستم كه براي روح عاصي و سرگردان من در هيچ گوشه ي دنيا پناهگاه و آرامشي وجود ندارد . من مي خواهم زندگي ام بگذرد . من زندگي مي كنم براي اين كه زودتر اين بار را به مقصد برسانم نه براي اين كه زندگي را دوست دارم . پرويز حرفهاي من نبايد تو را ناراحت كند . امشب خيلي ديوانه هستم. مدت زيادي گريه كردم . نمي دانم چرا فقط يادم هست كه گريه كردم و اگر گريه نمي كردم خفه مي شدم . تنهايي روح مرا هيچ چيز جبران نمي كند . مثل يك ظرف خالي هستم و توي مرداب ها دنبال جواهر مي گردم . پرويز نمي دانم برايت چه بنويسم كاش مي توانستم مثل آدم هاي ديگر خودم را در ابتذال زندگي گم كنم . كاش يا لباس تازه يا يك محيط گرم خانوادگي و يا يك غذاي مطبوع مي توانست شادماني را در لبخند من زنده كند . كاش رقصيدن ديگران مي توانست مرا فريب بدهد و به صحنه هاي رقص و بي خبري و عياشي بكشاند . كاش مي توانستم براي كلمه ي موفقيت ارزشي قايل بشوم . آخ تو نمي داني من چه قدر بدبخت هستم . من در زندگي دنبال فريب تازه اي مي گردم ولي افسوس كه ديگر نمي توانم خودم را گول بزنم . من خيلي تنها هستم امروز خودم را توي آينه تماشا مي كردم . حالا كم كم از قيافه ي خودم وحشت مي كنم . آيا من همان فروغ هستم همان فروغي كه صبح تا شب مقابل آينه مي ايستاد و خودش را هزار شكل درست مي كرد و به همين دلخوش بود . اين چشمهاي مريض . اين طئرت شكسته و لاغر و اين خط هاي نابهنگام زير چشم ها و پيشاني مال من است ؟ به خودم مي گويم چرا تسليم احساساتت مي شوي ؟ چرا بي خود زندگي را سخت مي گيري ؟ چرا از روزهايي كه مي گذرد و ديگر تجديد نمي شود استفاده نمي كني ؟
پرويز جانم استقامت كردن كار آساني نيست . نا اميدي مثل موريانه روح مرا گرد مي كند . ولي در ظاهر روي پاهايم ايستاده ام گاهي مي خندم و گاهي گريه مي كنم اما حقيقت اين است كه خسته هستم مي خواهم فرار كنم . مي خواهم بروم گم بشوم . با اين اعصاب مريض نمي دانم سرانجامم چه مي شود. خيلي چيزها را نمي خواهم براي تو بنويسم پرويز كار من خيلي خراب است . اگر از اينجا نروم ديوانه مي شوم . وقتي مي گويم باور كن امروز توي خيابان نزديك ظهر حالتي به من دست داد كه به كلي نا اميدم كرد هيچ كس نمي تواند درد مرا بفمد همه خيال مي كنند من سالم و خوشبخت هستم در حالي كه من خودم خوب حس مي كنم كه روز به روز بيشتر تحليل مي روك گاهي اوقات مثل اين است كه در خودم فرو مي ريزم . وقتي دارم توي خيابان راه مي روم مثل اين است كه بدنم گرد مي شود و از اطرافم فرو مي ريزد . من هيچ موضوعي را بزرگ نمي كنم حتي از گفتن بسياري از ناراحتي هايم خودداري مي كنم تا اطرافيان خيال نكنند كه من ادا در مي آورم . اما تو اين را بدان كه من ديگر نمي توانم تحمل كنم . دلم مي خواست يك نفر بود كه من با اطمينان سرم را روي سينه اش مي گذاشتم و زار زار گريه مي كردم . يك نفر بود كه مرا با محبت مي بوسيد . پرويز بدبختي من اين است كه هيچ عاملي روحم را راضي نمي كند گاهي اوقات پيش خودم فكر مي كنم كه به مذهب پناه بياورم و در خودم نيروي ايمان را پرورش بدهم . بلكه از اين راه به آرامش برسم اما خوب مي دانم كه ديگر نمي توانم خودم را گول بزنم روح من در جهنم سرگرداني مي سوزد و من با نا اميدي به خاكستر آن خيره مي شوم و به زن هاي خوشبختي فكر مي كنم كه توي خانه ي شوهريشان با رؤياهاي كودكانه اي سرگرم اند و با لذت خوشگذراني هاي گذشته هاشان را نشخوار مي كنند .
پرويز خيلي نوشتم همهاش هم مزخرف . اما تومرا ببخش چون خيلي ناراحت هستم . از حال كامي بخواهي بد نيست و من كمتر به ديدن او مي روم چون اين موضوع هم مرا عذاب مي دهد و هم او را ناراحت مي كند. پذيرش من از دانشگاهي كه برايت گفتم رسيده . دو روز است كه رسيده و من مشغول اقدام براي گرفتن گذرنامه هستم نمي دانم بعضي چيزها را چه طور براي تو بنويسم من همه چيزم را مديون تو هستم و تو را تنها تكيه گاهم مي دانم تا به حال براي تو جز مزاحمت هيچ سود ديگري نداشته ام . آه آرزويم اين است كه روزي بتوانم به نوبه ي خودم در زندگي تو مؤثر باشم و به تو خدمتي بكنم . تو اگر مي خواهي و مي تواني به من كمك كني بايد زودتر اقدام كني . خيلي زود براي اين كه من وقت خيلي كم دارم و به علاوه گرفتن دلار زياد آسان نيست پرويز تو دعا كن من بروم . بلكه بتوانم خودم را از اين يأس و نوميدي شديد نجات بدهم . جواب نامه ي مرا خيلي زود بنويس و برايم روشن كن كه آيا مي توانم به حرف هاي تو تكيه كنم يا نه . البته تا به حال اين طور بوده ولي شايد در اين مورد اشكالي پيش بيايد . در مورد نامه ي من كه نوشتي گم شده من خودم هم ناراحت هستم . البته مطلب مهمي نبود تقريبا خيلي شبيه به نامه هاي ديگرم بود . ولي خوب باز هم خوب نيست كه به دست ديگران بيفتد تو تحقيق كن شايد پيدابشود . پرويز جان فراموش نكن كه در نامه ات با من صريح صحبت كني و اگر مي تواني همان طور كه گفتي به من كمك كني بنويس كه كي اقدام مي كني من خيلي ناراحت هستم كه اين حرفها را براي تو مي نويسم اما تو مي داني كه جز تو كسي را ندارم و به علاوه اميدوار هستم كه روزي بتوانم جبران كنم منتظر نامه ي تو هستم آرزويم خوشبختي توست و دوستت دارم .
تو را مي بوسم
فروغ


26 اردي بهشت

پرويز جانم اين نامه را براي اين كه يك كار فوري با تو داشتم برايت مي نويسم و تو به حساب نامه هاي ديگرم نگذار. اميدوارم حالت خوب باشد . باز هم نمي دانم چه طور از تو تشكر كنم . من بعد از اين خاموش مي نشينم در مقابل خوبي هاي تو و به اميد روزي زندگي مي كنم كه بتوانم آنها را جبران كنم من براي گرفتن گذرنامه با يك اشكال رو به رو شده ام و آن اين است كه زن ها براي مسافرت به خارج بايد يا موافقت پدرشان را داشته باشند و در صورت داشتن شوهر موافقت شوهرشان را .
من در حدود سه هفته پيش شناسنامه ام را عوض كردم و شناسنامه ي نو گرفتم در شناسنامه ي جديدم صفحه ي طلاق و بچه خالي ست و هر چه علت را سوال كردم گفتند چون در شناسنامه ي كهنه نمي دانم اين جريان به تصديق چه مقامي نرسيده ( البته يادم نيست ) تا تصديق نشود ما در شناسنامه نمي نويسيم من هم زياد به اين موضوع اهميت ندادم حالا وقتي كه رونوشت شناسنامه را براي گرفتن گذرنامه به اداره ي گذرنامه بردم گفتند بايد شوهرتان اجازه بدهد من جريان را گفتم و آنها گفتند چون فعلا در شناسنامه ذكر نشده بايد اجازه ي شوهر باشد من فكر كردم كه اگر بخواهم بروم دنبال اين كه اين جريان در شناسنامه ام ضبط شود خيلي طول مي كشد . اين است كه به ناچار باز به تو متوسل مي شوم . خواهش مي كنم براي تسريع كارهاي ممن يك اجازه نامه مبتني بر مسافرت من بنويس و به تصديق كلانتري محل يا يك محضور رسمي برسان و هر چه زودتر براي من بفرست . خواهش مي كنم خيلي عجله كن . چون وقت مدرسه ي من دير مي شود . برايم نامه هم بنويس . من در حدود دو هفته پيش يك نامه نوشتم كه هنوز جواب نداده اي . حال من نه خوب است و نه بد . فقط دلم مي خواهد همه چيز را فراموش كنم و آدم تازه اي بشوم . اگر خدا بخواهد شايد رفتن از اينجا مؤثر باشد . پرويز جان چون در بيرون اين نامه را مي نويسم اين است كه به همين جا ختم مي كنم . مي داني كه دوستت دارم و آرزويم اين است كه فراموش نكني زود برايم نامه بفرست .
تو را مي بوسم
فروغ تو

پرويز جانم اميدوارم حال تو خوب باشد . امروز رفتم منزل شما و مادرت به من گفت كه تو برايش نوشته اي قالي ها را بفروشد و گفت كه من از عهده ي اين كار بر نمي آيم و باشد وقتي خود پرويز به تهران آمد خودش بفروشد . من خواستم اين جريان را براي تو بنويسم . من از اين كه تو مي خواهي به تهران بيايي خيلي خوشحال هستم ولي به فكرم رسيد كه كسري پولم را از جاي ديگر تأمين كنم چون من راضي نيستم كه به خاطر من عده اي توي دردسر بيفتند به علاوه من عجله دارم و اين جريانات باعث اين مي شود كه من به موقع نتوانم خودم را به مدرسه برسانم و در نتيجه پولم را خرج مي كنم و باز ناچار مي شوم مدت ديگري اينجا بمانم تا باز كي خدا شانس رفتن را نصيبم كند . من پرويز نمي خواهم به تو تحميل شوم . من وضع تو را خوب مي دانم از در آمد تو و از قرض هاي تو خبر دارم . من كه هميشه مزاحم تو بوده ام حالا ديگر نبايد روي شانه ي تو مثل باري سنگيني كنم من 3000 تومان پولي را كه مي خواهم بالاخره مي توانم به يك ترتيب فراهم كنم . من اگر از اينجا برومن بقيه اش درست مي شود . من همين حالا براي كار در شركت هاي دوبلاژ فيلم دو تا پيشنهاد دارم مهم اين است كه من به موقع بتوانم خودم را به آنجا برسانم . پرويز جان من نمي دانم تو كي به تهران مي آيي ولي آرزويم اين است كه تو را حتما ببينم . براي من زود نامه بنويس . من خيلي دلم مي خواهد بفهمم تو كي به تهران مي آيي . تنها اشكال كار من حالا همين موضوع پول است يعني آن كتاب فروش پدر سوخته كه تا كار كتاب تمام نشود به من پول نمي دهد و بقيه را هم بايد هر چه زودتر فراهم كنم و من مطمئن هستم . من خودخواهي را از حد گذرانده ام تو مي خواهي به من كمك كني در حالي كه مقداري قرض داري و اين قرض ها را هم باز من برايت توليد كرده ام
پرويز من منتظر جواب تو هسستم من چون نمي خواستم مادرت را توي زحمت بيندازم و به او فشار بياورم اين بود كه به او گفتم كه من اصلا پول نمي خواهم يعني او گفت من نمي توانم من هم گفتم من اصلا پول نمي خواهم حالا ديگر خودت مي تواني فكر كني كه چه مي شود . در هر حال من منتظر جواب تو هستم و منتظر ديدن تو .
تو را مي بوسم
فروغ

پرويز عزيزم امروز از تو دو نامه براي من رسيد . نامه ي اولي صبح زود رسيد نامه ي دومي حالا كه من از راه رسيدم يعني 2 بعد از ظهر اما من نمي دانم بري تو چه بنويسم . من اين قدر توي دامن مامان گريه كردم كه حالا چشم هام مي سوزه براي من جواب دادن به محبت هاي تو مشكله اما از ناتواني خودم هم رنج مي برم . پرويز تو زيادتر از حد استطاعت ات به من كمك كرده اي من مي دانم كه تو به خاطر من مقدار زيادي به قرض هايت اضافه شده و همه جا هم مي گويي فروغ مهرش را به من بخشيد در حالي كه عملا اين طور نيست كاش مهرم را به تو نمي بخشيدم و تو را اين قدر ناراحت نمي كردم و به قرض هايت اضافه نمي كردم اما پرويز قسم مي خورم به خدا از ته قلبم و با تمام وجودم مي گويم فقط تو را دوست دارم و روحم مال توست وقتي به تو فكر مي كنم حس مي كنم كه براي من ديگر هيچ چيزوجود ندارد كه بتوانم آن را جايگزين عشق تو كنم . دلم مي خواهد كه تو را خوشبخت كنم . دلم مي خواهد وجود من در زندگي تو اثري داشته باشد كه منجر به سعادت تو بشود . اما ناتواني ام را به خوبي مي فهمم .
پرويز من مي خواهم از اينجا بروم براي اين كه اينجا ماندن و شب و روز با خاطرات تو و اشيايي كه تو آنها را لمس كرده اي سر و كار داشتن اعصاب مرا خرد كرده . وقتي زن و شوهرهاي جوان و خوشبخت را مي بينم لااقل تا يك هفته مثل ديوانه ها هستم شب ها خوابم نمي برد اقلا روزي دو سه مرتبه مي روم سراغ يادگارهايي كه از تو دارم وقتي توي چشم هاي كامي نگاه ميكنم مي خواهم فرياد بزنم . وقتي به علت وجود او به عشقي كه پيكرهاي ما را به هم پيوست مي انديشم قلبم از حسرت سوزاني انباشته مي شود . پرويز من نمي خواهم به تو فكر كنم من براي اين كه تو رافراموش كنم خودم را از بين بردم . اما تو روز به روز براي من زنده تر و با معني تر مي شوي من تو را در كامي مي بينم و تا چشم هاي من به روي او باز مي شود ياد تو هم مرا آزار خواهد داد . پرويز جانم در اينروزهايي كه هيچ كس به فكر من نيست و هيچ كس تلاطم روح مرانمي تواند درك كند تنها تو هستي كه مرا به گريه مي اندازي زيرا حس مي كنم كه چشم هاي تو از فرسنگ ها راه دور نگران من است ديشب پيش خودم فكر مي كردم كه اگر بميرم همه راحت مي شوند و شايد پيش پاي تو هم راهي به سوي آسايش و خوشبختي گشوده شود براي اين كه با اين ترتيب كه حالا هست من براي تو جز مزاحمت و مغشوش كردن وضع زندگي ات هيچ حاصلي ندارم
وقتي نامه هاي تو مي رسد وجود من مثل شمعي از شرم مي گدازد . تو اين قدر خوب و من اين قدر بدا... خدايا اگر تو مرا مي كشتي بهتر بود چون من قدرت تحمل خوبي را ندارم . پرويز من از حق شناسي لبريز شده ام مي خواهم توي خيابان ها فرياد بزنم كه مرا بكشيد مرا بكشيد . من به كسي بدي كردم كه مثل فرشته ها پاك بود . پروي ز من نمي دانم براي تو چه بنويسم لب هاي من خاموش مي ماند و من نمي توانم به تو بفهمانم كه چه قدر در مقابل تو خودم را كوچك و حقير مي بينم . من دلم مي خواهد تو معني حرف هايم را بفهمي . من دوستت دارم. نه براي اينكه به من كمك مي كني نه براي اين كه مواظبم هستي نه براي اين كه به من پول مي دهي . نه پرويز براي اين كه فهميده ام كه خوب هستي و عظمت روح تو را هيچ كس نمي تواند داشته باشد . من به تو ثابت مي كنم كه برايم مرد ديگر وجود ندارد . من به تو ثابت مي كنم كه بعد از تو همه چيز برايم تمام شده و اگر كسي بتواند دوباره به من خوشبختي ببخشد تو هستي نه ديگير . من به تو ثابت مي كنم كه براي عشق به تو و عشق به كارم زندگي مي كنم . پرويز سرم گيح مي رود حالا اين هم مرضي تازه شده . من هر جا باشم و هر چه قدر زندگي كنم باز مال تو هستم و روحم نزديك توست . كاش مي دانستم كه تو حرفم را باور مي كني .
حال من بد نيست فقط همان طور كه برايت نوشته ام خسته هستم و دلم مي خوالهد بروم . برايم جواب دادن به مطالب نامه ي تو و قبول فداكاري هاي تو خيلي مشكله ولي تو خودت مي داني كه چه قدر الان احتياج دارم به اين كه از اينجا بروم و لااقل خودم را با چيزي سرگرم كنم من از اين كه براي مادرت جريان را ننوشته اي خيلي از تو تشكر مي كنم . برايم خيلي مشكل بود . يعني خجالت مي كشيدم . حالا براي تو درست مي نويسم كه چه مخارجي دارم و چه قدر پول دارم . در ضمن فراموش كردم بنويسم كه پولي را كه فرستاده بودي مدتي پيش دريافت كردم و از تو باز هم تشكر مي كنم
من قرار است بابت چاپ كتاب از امير كبير 2500 تومان بگيرم كه البته همه را يك مرتبه نخواهد داد و شايد بتوانم در حدود 1000 تومان اول بگيرم و بقيه را قسطي مي دهد تو هم كهگفته اي 2000 تومان فعلا مي دهي در حدود 1500 تومان خرج مسافرت دارم يعني 300 تومان گذرنامه 100 تومان ماليات ، 75 تومان ويزا در حدود 700 يا 900 تومان بليت هواپيما البته مال شركت هاي ايراني و كمي هم مخارج متفرقه من با 1500 تومان خرج سه ماه بعد باز قسط كتابم را مي گيرم يعني خرج سه ماه ديگر بعد اصلا پول ندارم ولي در عوض در عرض 6 ماه حتما يك كتاب براي چاپ آماده كرده ام و در ضمن زبان بلد شده ام و مي توانم آنجا كار كنم .
اشكال كار من فقط اين است كه وقت خيلي كم دارم اگر بخواهم ديرتر بروم پولهايم خرج مي شود . اگر بخواهم به موقع بروم لازمه اش اين است كه پول هم زودتر به دستم برشد . براي اين كه الان گذرنامه ي من در اداره گذرنامه مانده جعفري تا چاپ كتاب تمام نشود به من پول نمي دهد و براي گرفتن گذرنامه هم بايد 300 تومان پول داد . من اگر پول هواپيمايم را داشته باشم يعني كتاب فروش زود بدهد مي روم و تو مي تواني ماهيانه مبلغي را كه مي خواهي به من كمك كني برايم بفرستي و فرش هايت را هم نفروشي .
پرويز جان فعلا به مادرت بنويس كه اگر مي خواهد فرش بفروشد خيلي زود اين كار را بكند . من مي روم آن وقت بعدا اگر آنجا پول كم آوردم برايت مي نويسم . من تا اول تير بايد براي رفتن از اينجا 3000تومان داشته باشم . همين و اگر تو مي تواني زودتر برايم بدهي يك دنيا از تو ممنن مي شوم .
من تخت و كمد كامي را مي خواستم بفروشم و با پولش براي او يك سه چرخه ي بزرگ بخرم ولي بعد پشيمان شدم براي اين كه ديدم خيلي كم مي خواهند بخرند و حالا همان جاست و علت فروش بي پولي من نبوده . پرويز جان منتظر جواب تو هستم . كار شناسنامه ام هم چون تو دير كردي درست شد يعني از طلاقنامه استفاده كردم . پرويز جان ديگر خسته شدم . برايم زودتر نامه بنويس.
تو را مي بوسم
فروغ

پرويز عزيزم اميدوارم حال تو خوب باشد . امروز وقتي به منزل شما تلفن كردم مادرت گفت كه تو صبح رفته اي در حالي كه دخي ديشب به من گفت كه تو صبح جمعه نمي روي . من دلم مي خواست يك بار ديگر تو را پيش از رفتنت مي ديدم . چون ممكن است كه ديگر تا مدت مديدي ما نتوانيم يك ديگر را ببينيم . هر چند من هر جا باشم از تو دور نيستم و جسم و روحم حرارت و صفاي جسم و روح تو را احساس مي كند . پرويز خيلي حرف ها داشتم كه مي خواستم برايت بگويم . دلم مي خواست يك بار ديگر تو را مي بوسيدم و يك بار ديگر در چشم هاي تو نگاه مهربان و نوازنده ات را تماشا مي كردم . پرويز وجود تو باز زندگي مرا روشن كرده . حس مي كنم كه اميد به دوستي تو در من نيرو و حرارت تازه اي به وجود مي آورد . زمستان گذشته دور از تو بدون اميد ديدار مجدد تو و بدون اطمينان به ادامه ي دوستي تو روزهاي سختي را گذراندم اما از وقتي كه تو را دوباره ديدم حالم فرق كرده تو مي تواني در هر حال مايه ي خوشبختي من باشي دلم مي خواست اين قدرت را داشتم كه خنده را بر روي لب هاي تو جاوداني مي ساختم . دلم مي خواست در مقابل اين همه فداكاري و صميميت تو مي توانستم كار كوچكي انجام بدهم كه تو را خوشحال كند . پرويز افسوس كه وجودم ناچيز تر از آن است كه بتواند به تو خوشبختي ببخشد و افسوس كه شعله اي در من زبانه كشيده كه خاموش نمي شود و خودم هم اين قدرت را ندارم كه خاموشش كنم . با اين همه پرويز هر كجا كه باشم مال تو هستم . هنوز هم در تصورات خودم ، خودم را آن دختر مدرسه ي شانزده ساله اي مي دانم كه در هاله اي از شرم و حياي دوشيزگي به سوي تو آمد و اولين بوسه هايش را به روي لب هاي تو ريخت . گويي زمان جريان خود را طي نكرده و زندگي پرده هاي رنگينش را به روي من نگشوده و آوار تلخي هايش را بر سر من فرو نريخته . هنوز هم تا چشم بر هم مي گذارم مثل اين است كه تو كنار كمد ايستاده اي و لب هايت روي صورت من گرمي مي ريزد و مرا مثل هميشه ( فروغم ) صدا مي كني . آره من هنوز هم فروغ تو هستم . هنوز هم همان فروغي هستم كه حتي از ديدن كفش هاي تابستاني تو كه رنگ كرم و قهوه اي داشت توي راهروي خانه ي مادرت حالم به هم مي خورد و مثل ديوانه ها فرار مي كردم . هنوز دوستت دارم مگر مي توانم فراموشت كنم . شب هاي توي رختخواب تنها هنوز هم مثل اين است كه تو كنارم دراز كشيده اي و داري سيگار مي كشي . چشم هاي مهربانت را مي بينم و سرم را توي بالش فشار مي دهم كه كسي صداي گريه ام را نشنود . پرويز نمي دانم به چه چيزي پناه بياورم تا بتوانم گذشته ام را در خودم بكشم . تو را خدا در من زنده مي كند . هر دقيقه و هر لحظه همين چند روز كه تو تهران بودي يك روز ناهار منزل يكي از دوستانم مهمان بودم . سه چهار نفر ديگر هم بودند . سر ميز يك مرتبه ياد منزل اهواز خودمان افتادم و اين كه بعضي شب ها من و تو مهمان داشتيم و با هم اتاق را درست مي كرديم . يك مرتبه گريه ام گرفت . همه ناراحت شدند ولي خودم نفهميدم چرا اين طور شد . شايد علتش اين بود كه روميزي آبي بود . مثل همان روميزي كه تو خريده بودي و من يادم افتاد كه چه قدر راجع به اين روميزي دقيق بودي . پرويز تو با من آميخته اي چه طور مي توانم فراموشت كنم . امروز خيلي ناراحت شدم . دلم مي خواست مي آمدم دم قطار تا تو تنها نبودي . نمي خواهم تو تنهايي را احساس كني به من بنويس چه كار كنم تا تو خوشحال بشوي . پرويز اگر همه ي هعمرم را هم صرف آسايش تو كنم باز نتوانسته ام به صحبنت هاي تو جواب داده باشم دلم مي خواهد خوب باشم خوب باشم و مال تو باشم هر جا كه هستم مال تو باشم تا تو قبول كني كه من فطرتا بد نيستم ولي فقط براي مدت كوتاهي دچار اشتباه شده بودم .
پرويز جانم من همان طور كه در تهران برايت گفتم تصميم دارم بروم يعني بايد 10 تير ايتاليا باشم . دو روز است كه به كلاس ايتاليايي مي روم و مدارك تحصيليم را هم امروز به وسيله ي سفارت ايتاليا به همان مدرسه فرستادم دلم مي خواهد وقتي بر مي گردم بتوانم زحمات تو را و فداكاري هاي تو را جبران كنم . پرويز چشم هاي من باز دو مرتبه درد گرفته و من ديگر اين برج از بس پول دكتر دادم خسته شدم . پيش يك زن قابله هم براي ناراحتي هاي خود رفتم . چون تو به من سفارش كرده بودي در هر ال مي بيني كه دارم براي تو حسابي درد دل مي كنم . اميدوارم در كارهاي اداريت موفق بشوي . تو مي تواني ناراحتي هايت را از هر نظر براي من بنويسي . چون انسان هميشه احتياج به اين دارد كه براي يك نفر درد دل كند . درست است كه ظاهرا من ديگر زن تو نيستم اما تو مي داني و خدا هم مي داند كه باز هم مال تو هستم و سراپاي وجودم متعلق به تو است و باز هم يادم نرفته كه تو ساعت ها توي اتاق راه مي رفتي و جريانات اداره را برايم تعريف مي كردي . پرويز حالا هم برايم بنويس و مطمئن باش كه خسته نمي شوم .
پرويز جانم منتظر نامه ي تو هستم . زودتر بنويس من باز برايت نامه مي نويسم . امشب به همين جا ختم مي كنم . آرزو دارم روز به روز خوشبخت تر بشوي . از دور با شوق تو را مي بوسم .
فروغ تو

پرويز عزيزم ديروز نامه ات رسيد . اميدوارم حال تو خوب باشد نامه ات خيلي مرا ناراحت كرد . از ديشب تا به حال فكر مي كنم كه چه قدر مي توانم در مقابل انسانيت تو مقاومت و پايداري كنم . اگر قدرتي داشتم كه من هم در مقابل به تو خوبي كنم وجود من در زندگي تو لااقل به منزله ي روزنه ي كوچكي به سوي نور و سعادت باشد . ديگر اين بار اين قدر روي شانه ام سنگيني نمي كرد . پرويز تو مي خواهي با خوبي هايست مرا از پاي در آوري و من قدرت تحمل خوبي را ندارم . وقتي مي بينم نزديكان من كساني كه با من زير يك سقف زندگي مي كنند به ناراحتي هاي من كوچك ترين توجهي ندارند و تو كه از من ظاهرا دور هستي و من در مقابل تو موجودي هستم كه طبعا نبايد ديگر او را دوست داشته باشي هنوز اين قدر به فكر من هستي و از ناراحتي هاي من ناراحت مي شوي بي اختيار دلم مي خواهد خودم را روي پاهاي تو بيندازم و در تو حل شوم و از ميان بروم . پرويز نامه هاي تو تنهايي را از زندگي من مي راند حس مي كنم كه زير اين آسمان كبود در يك گوشه ي دور افتاده موجودي به من فكر مي كند و زندگي من براي او ارزشي دارد و مي خواهد به لب هاي من گرمي و پرتو لبخند را ببخشد ديگر سايه ي شوم نا اميدي از روي سينه ام به كنار مي رود . تنهايي مرا خرد مي كرد و تو زندگي مرا از اين گرداب بيرون مي كشي . پرويز نمي خواهم به تو چيزي بگويم حتي دلم نمي خواهد توي نامه ام از تو تشكر كنم . كلمات ظرفيت كشيدن احساسات ها را ندارد .
وقتي به احساساتمان در قالب گلمات شكل مي بخشيم و ساخته ها را با اصل مي سنجيم به اين حقيقت بر مي خوريم . وقتي سراپاي وجود من به فريادي از حق شناسي و شوق بدل شده من چگونه مي توانم اين احساس سوزنده و پروشور را در قالب كلمه اي خشك و بي روح به تو نشان بدهم . چه طور مي توانم براي تو بنويسم كه نامه هايت چه قدر مرا خرد مي كند و چه قدر در مقابل انسانيت تو گاهي اوقات احسا حقارت و بيچارگي مي كنم . من مي بينم كه تو حاضري زندگي ات را در راه موجودي فدا كني كه جز خود خواهي و ديوانگي هيچ كاري نمي تواند انجام بدهد . وقتي مي بينم تو مرا با اين صميميت دوست داري و هنوز آغوشت مي تواند پناهگاه من باشد دلم مي خواهد بميرم پرويز هميشه فكر مي كنم ديگر زندگي من چه ارزشي دارد وقتينتوانستم آن را در راه خوشبختي تو صرف كنم انسان هميشه در مقابل خوبي زانو خم مي كند و شكست مي خورد ، نه در مقابل بدي . نمي دانم چه بنويسم شايد اگر تو اينجا بودي اشك هايي را كه حالا توي چشم هايم با زحمت نگه مي دارم روي دست هايت مي ريختم . حركات از كلمات گوياتر هستند
پرويز من سلامتي را ديگر براي چه مي خواهم . زيبايي را براي چه مي خواهم . فقط من دلم مي خواهد به آن مرحله از رشد روحي برسم كه بتوانم هر موضوعي را در خود حل كنم براي من احتياج كلمه ي بي معني بشود بتوانم زندگي را مثل يك گياه زهري ميان انگشت هايم بفشارم و خرد كنم و بعد هم آن را زير پايم بگذارم و لگد مال كنم . دلم مي خواهد به ابديتي دست پيدا كنم كه آرامش در آنجا مثل بستري انتظارم را مي كشد و چشم هايم را مي توانم توي اين بستر بدون هيچ انتظار خرد كننده اي روي هم بگذارم . به حرف هايم نخند . شايد كمي مضحك باشد كه من در اين سن چنين عقايدي داشته باشم . اما پرويز زندگي خيلي پوچ است به قول هدايت « همه ي آدم ها شبيه هم هستند با غرايز و احتياجات محصور در يك كادر كثيف » من نمي توانم زشتي ها را تحمل كنم . روحم مثل يك پرنده ي محبوس بي تابي مي كند . من دنياهاي زيبا و روشن را دوست داشتم و حالا با چشم هاي باز كثافت و تيرگي محيط زندگي ام و اجتماعاتم را تشخيص مي دهم . به كجا مي توانم پناه بياورم . خودم قدرت تحمل خودم را ندارم و حرف هاي من خيلي چرند و مزخرف است . حالا نزديك ساعت 10 شب است . من رفتم يك پيس خوب كه در تئاتر تهران روي صحنه آورده بودند تماشا كردم و روي اعصابم خيلي اثر گذاشت . توي راه فكر مي كردم كه حتما بايد امشب براي تو نامه بنويسم . پرويز تو اگر بخواهي كه من بميرم بيشتر راحت مي شوم تا اين كه اين قدر به فكر سلامتي من هستي . پرويز تو با روزهاي زيباي زندگي من آميخته اي . حالا بوي عطر اقاقيا از پنجره مي آيد توي اتاق من دلم مي خواهد اسحسام را برايت بنويسم . نمي دانم چرا دلم مي خواهد تو اينجا باشي . نمي دانم چرا بي اختيار ياد آن خانه اي افتادم كه در محله ي مقدم داشتم رابطه ي ذهني عطر اقاقيا و اين خاره را براي من چه چيزي مي تواند روشن كند . گاهي اوقات فكر مي كنم كه آيا من درست فكر مي كنم . آيا همه ي آدم ها مثل من هستند . همسايه ها صداي راديو را خيلي بلند كرده اند يادت مي آيد تو هميشه مي خواستي يك راديو خوب بخري و با هم مي رفتيم راديوها را تماشا مي كرديم . حالا من از راديو به شدت نفرت دارم . شايد براي اين كه يك موقعي آن را با تو دوست داشته ام و هر چيزي كه مرا به ياد زندگي گذشته ام بيندازد برايم وحشتناك مي شود از آن چيز مي ترسم دلم مي خواهد گريه كنم گاهي اوقات اين موزيك هاي وحشي جاز چه قدر با آشفتگي و حركت هاي ديوانه آساي روح من مطابقت دارد . حالا دلم مي خواهد گوش هايم را بگيرم . صداي كاني هم از آن خانه مي آ’د او در فاصله ي كمي از من زندگي مي كند و من صداي او را مي شنوم و آرزوي در آغوش كشيدنش در روحم مي سوزد و خاكستر مي شود و او همان طور پشت ديوار مي خندد و من مثل ديوانه ها مي خواهم هر چه كه در اطرافم وجود دارد بخار شود .
تو از حرف هاي من خسته مي شوي . من خودم هم نمي دانم چه مي نويسم . حالم خوب است ؟ نمي دانم بد است ؟ نمي دانم به قول « گوته » كه از زبان دكتر « فاوست » مي گويد « مدتي ست براي من بلندي و پستي معني خودش را از دست داده » براي من هم در اين مورد بد و خوب بي معني شده اند . پرويز جانم براي من ناراحت نباش من اگر محيط زندگي ام عوض شود اگر مدتي از ميان اين سرو صدا ها بيرون بروم حالم بهتر مي شود ضعف اعصاب من علتش مقاومتي است كه در مقابل فشار محيط مي كنم اگر توي خيابان سر من گيج مي رود و رگ هايم كشيده مي شود و روي زمين مي افتم هيچ علت ديگري جز ناراحتي عصبي و روحي ندارد و براي درمان اين نوع ناراحتي هاي اول بايد علت را از بين برد من اگر ده سال هم در آسايشگاه دكتر رضاعي بخوابم ولي بعد باز هم در منزل براي من اين تحقير و اين شكست روحيه وجود داشته باشد هيچ وقت خوب نمي شوم من بايد از ميان مردمي كه با نگاه ها و زخم زبان هايشان آزارم مي دهند دور بشوم هر چند نديدن كامي براي من خود رنج بزرگي است ولي لااقل اين اميدهست كه بعد براي هميشه مي توانم با او باشم . پرويز جان براي من ناراحت نباش . من تمام پولي را كه برايمن فرستاده بودي خرج دكتر و دوا براي خودم و كامي كردم و اميدوارم از من راضي شده باشي . چشم هاي كامي كمي ناراحت شده بود . او را بردم دكتر همين طور خودم باز رفتم پيش دكتر اعصاب و باز يك سري آمپول گرفتم . رفتم پيش دكتر چشم آنجا هم يك مقدار دوا من روزهايي كه زياد فكر مي كنم توي خانه ناراحت هستم اغلب دچار چنين حالتي مي شوم . يعني يك مرتبه سرم گيج مي رود و چشم هايم سياه مي شود و مثل اين كه يك نفر تمام رگ هاي مرا مي كشد و آن وقت ديگر هيچ چيز نمي فهمم . مثل اين كه ديگر زنده نيستم تا دو سه دقيقه اين طوره بعد خوب مي شه . در اين لحظات يك حالت فراموشي براي من پيش مي آيد مغزم از هر انديشه اي خالي مي شود و مثل اين كه ديگر فروغ نيستم . بلكه يك بشري هستم كه اسم ندارد . يك بشري كه اسمش را گم كرده .
خودم مي دانم علتش همان فشار زياد به اعصاب و روح است من به تو نوشتم كه مي روم و شايد دوري من از اين محيط برايم مؤثر باشد من نمي توانم كمك تو را رد كنم . هر چند اين كار برايم خيلي درد آور است . اما ناچارم كتاب من نزديك به اتمام است . گذرنامه هم در هفته ي آينده به دست من مي رسد . مي ماند مسئله پول . از كتاب هايم در حدود 2700 تومان بايد بگيرم كه البته همه را يك دفعه نخواهد داد و من از اين كه به تو مي گويم به من كمك كني رنج م يبرم . اما ناچارم چون جز تو هيچ كس را ندارم و براي مادرت ننويس كه اين پول را براي چه مصرفي به من مي دهي حتي المقدور خواهش مي كنم .جريان را طوري جلوه بده كه آنها موضوع را نفهمند و خيال كنند من با اين پول كاري براي خود تو انجام مي دهم . براي اين كه من در مقابل آنها خجالت مي كشم من به تو نوشتم كه عجله دارم كه به ترم تحصيلي برسم . اگر نروم پولم را خرج مي كنم و باز موقعيت و پول از بين مي رود . تو هم به مادرت بنويس كه اگر كاري مي توانند انجام بدهند زودتر براي اين كه گرفتن ارز مشكل است . پرويز به خدا بيشتر دلم مي خواهد بميرم تا اين در مزاحم تو باشم . اما تو مرا مي بخشي .
تو را مي بوسم
فروغ
برايم نامه بنويس