جمعه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۴

به یاد ایرج میرزا




در ستايش نظام السلطنه ي مافي و اسب خواستن از وي
در هوا قوت سير و سفري داده مرا
خواب ديدم كه خدا بال و پري داده مرا
تيز روي بالي و تازنده پري داده مرا
همچو شاهين به هوا جلوه كنان مي گذرم
گويي از برق ، طبيعت اثري داده مرا
هر كجا قصد كنم مي رسم آن جا في الفور
كه خدا سرعت سير دگري داده مرا
نه تلگراف به گردم برسد نه تلفن
بال و پر زيب و فر معتبري داده مرا
همه با چشم تحير نگرانند به من
آسمان سلطنت مختصري داده مرا
آنچنان بود كه پنداشتم از اين پر و بال
از چه حق قوه ي فوق البشري داده مرا
جستم از خواب ، در انديشه كه تعبيرش چيست
تا كنم فرض كه اينك ثمري داده مرا
من كه در هيچ زمين تخم نيفشاندم پار
زن ندارم كه بگويم پسري داده مرا
ده ندارم كه بگويم بفزود آب قنات
باز حق در سر پيري پدري داده مرا
مادرم زنده نباشد كه بگويم شو كرد
كه به پاداش خدا گنج زري داده مرا
بندگي هيچ نكردم به خدا تا گويم
گرچه در هر فن ايزد گهري داده مرا
عاقبت دانش من راه به تعبير نبرد
اسب با تربيت با هنري داده مرا
صبح ديدم كه به سورانم و فرمانفرماي
طبع از دريا زاينده تري داده مرا

ديدار
اين عجيب نبود كه در بازار بينم ماه را
ديدم اندر گردش بازار عبدالله را
من به زير سقف ديدم روي عبدالله را
مردمان آيند استهلال را بالاي بام
رو بخر او را و بر خوان اكرمي مثواه را
يوسف ثاني به بازار آمد اي نفس عزيز
من در اين گفته ستايش مي كنم افواه را
هر كه او را ديد ماهذا بشر گويد همي
كاش تغييري دهد يك چند گردشگاه را
ترسم اين بازاريان از ديدن او بشكنند
چون ببيند بردكان آن شمسه ي خرگاه را
گم كند تاجر حساب ذرع و كاسب راه دخل
لا اله ار گفته ساقط سازد الا الله را
وربيفتد چشم زاهد بر رخش وقت نماز
بارها اين قصه ثابت گشته اين گمراه را
هر كه او را ديد راه خانه خود گم كند
من كه مفتون مي كنم از صحبت خود شاه را
در زبانم لكنت آيد چون كنم بر وي سلام
رو ببين آن طره فر خورده ي كوتاه را
اي كه گويي قصه از زلف پريشان دراز
مي كشد از سينه ي بيننده بيرون آه را
غبغبي دارد كه دور از چشم بد بي اختيار
راستي زيبد خزانه ي خسرو جم جاه را
كوه نور است آن كفل در پشت آن درياي نور
مغتنم دان صحبت اين پير كار آگاه را
هيچ كس آگه نخواهد شد ز كار عشق ما
پاسبان عصمتم اطفال عصمت خواه را
گر تو عصمت خواه مي باشي مرم از من كه من
سال ها باشد كه من بدرود گفتم باه را
من ز زلف مشك فام تو به بويي قانعم



در رثاء مرحومه درة المعالي
نثار مقبره ي درة المعالي را
ز درج ديده در آودره ام لالي را
كه درج ديده بيندوخت اين لآلي را
گمان برم كه براي چنين نثاري بود
چه عذر آورم اي دوست دست خالي را
اگر نه ديده به من همرهي كند امروز
تهي نمودي اگر قالب مثالي را
مثال روي تو در قلب ما به جاست هنوز
به هيچ طايري اين گونه تيز بالي را
چنان بريدي از ما كه كس نشان ندهد
بر آرد سر بنگر قامت هلالي را
مرا ز مرگ تو قامت هلال وار خميد
مشقت بدني زحمت خيالي را
تويي كه در تعليم سهل بشمردي
علو همت تو كارهاي عالي را
تويي كه پيش تو آسان نمود و بي مقدار
به جان خريدي رنج علي التوالي را
علي التوالي در كار تربيت بودي
بدون آن كه كشي منت اهالي را
دو باب مدرسه ي دختران بنا كردي
به جاي زر كه خرد ماسه ي سفالي را ؟
ترا به ساير زن ها قياس نتوان كرد
دل اداني اين كشور و اعالي را
چه شعله بود كه ناگه نمود جلوه و سوخت
مگر به خواب ببينم فراغ بالي را
دقيقه يي ز خيالت فراغ بالم نيست

در مدح امير نظام گروسي در زمان حيات پدر گفته
شكر ايزد كه مرا فضل و ادب گشته حسب
حسب مرد هنرمند به فصلست و ادب
وين منم خود شده روي حسب و پشت نسب
نسب من هنر است و حسب من ادبست
اي بسا روز كه در اخذ ادب كردم شب
اي بسا شب كه پي كسب هنر كردم روز
پاك و فرخنده چنين راكب و چونين مركب
مركبم فضل و كمالست و منم راكب او
نه كه چون بي هنري فخر كنم بر ام و اب
اب و ام هنرم ،‌ فخر به خود دارم و بس
مرد آن است كز او فخر كند اصل و نسب
مرد آن نيست كه بر اصل و نسب فخر كند
مرد آنست كز او معتبر آيد منصب
نيست مرد آنكه بود معتبر از منصب خويش
معدن دانش و كان هنر و بحر ادب
چون اميرالامرا صدر اجل مير نظام
دولت و عزت او را بنمايند طلب
طلب دولت و عزت ننمايد زيراك
ز كفش زايد رادي چو شراره ز لهب
ز رخش تابد مردي چو ستاره ز فلك
چامه يي لفظ همه طيب و معني اطيب
راد ميرا به همه عيد ترا عرضه دهم
خلعت و منصب و سيم و زر و انعام و لقب
تا پسند افتد بر رأي تو و افزاييم
من ندانم عدم طبع مرا چيست سبب؟
ليك گويي كه تو خود گفته يي اين يا پدرت
طبع او بي طرب و طبع منست اصل طرب
طبع من تازه جوانست و ازو پير كهن
من تصرف كنم اشعار پدر را اغلب
گاه گويي پدرت كرده تصرف در شعر
زان كه در خمر بود آنچه نباشد به عنب
شايد ار هست مرا آنچه نباشد در وي
من اگر شعر بگويم بود آن سخت عجب
ديگري گويد اگر شعر عجب نيست ولي

حسب الامر جناب جلالت مآب اجل اكرم آقاي قائم مقام مدظله العالي
محض فرح خاطر مبارك حضرت اجل روحي فداه عرض شد
دريغ و درد كه از دست بيست تومان رفت
دلا ز بخت بد من علي قلي خان رفت
ازان كه سيم رهي با علي قلي خان رفت
روان شدست به رخسار اشك چون سيمم
ازان كه يوسف مصري من به زندان رفت
شدم چو حضرت يعقوب مبتلاي فراق
خداش عمر دهد درد ما و درمان رفت
به درد قافله ي ما مير داد درماني
عجب نباشد اگر سيم جانب كان رفت
برفت سيم دگر بار سوي او آري
از آن بود كه چنين سوي او شتابان رفت
نيافت دولت جايي جز آٍتان امير
شنيده بود سوي اصل خويشتن زان رفت
چو كل شي قد يرجع الي اصله
به بدرقه ز من بينوا دل و جان رفت
علي قلي خان خوش رفت و در ركاب و عنانش
دريغ آن كه به كف مشكل آمد آسان رفت
به بيست منزلم مير داد انعامي
امير رفت كه سالي دويست تومان رفت
چه باك رفت گر از دست بيست تومانم
چه جاي سيم بود آن گهي كه خود كان رفت
امير رفت كه گويي سيم من رود گو رو
امير رفت كه گويي مرا ز تن جان رفت
امير رفت كه گويي ز سر برفتم هوش
امير رفت كه گويي هم آب رفت و هم نان رفت
امير رفت كه هم سيم رفت و هم زر رفت
امير رفت كه بخشش برفت و احسان رفت
امير رفت كه دانش برفت و بينش رفت
نمود خاطر صد جمع را پريشان رفت
گذاشت ديده ي يك شهر اشكبار و گذشت
مگر ز بخت بد من علي قلي خان رفت
بزرگوار قائم مقام گفت به من
تو دير پاي اگر اين برفت يا آن رفت
نه من مديح تو از بهر سيم و زر گويم
سخن سرايي حيفست چون سخندان رفت
پس از تو طبعم اقبال بر سخن نكند
چگونه زنده بود آن تني كز او جان رفت
امير رفت و عجب اين كه زنده ام بي او

در مدح اعتضاد السلطنه
عيد سعيد فطر بر او فرخجسته باد
مقبول باد طاعت شهزاده اعتضاد
هر طاعتي كه كرد خدا را پسنده باد
چون از جوان بسنده بود طاعت خداي
زان رو به خلق سجده ي او واجب اوفتاد
واجب نمود سجده ي حق را به خويشتن
چون او جبين عجز به درگاه حق نهاد
شاهان جبين عجز به در گاه او نهند
شاگرد تا نباشي كي گردي اوستاد
بر حق مطيع بود كه چو نان مطاع شد
شرم و حيا و دانش بنهاد در نهاد
اي شاه زاده يي كه ترا از ازل خداي
شاهي و شاه زاده و پاكي و پاكزاد
فرخنده زي به دهر كه چون جد و چون پدر
زانرو كند هميشه ترا شادمان و شاد
از كرده ي تو ايزد شاد است و شادمان
در هيچ گه نباشي حق را برون ز ياد
چون هيچ گه برون نبود حق زياد تو
محكم شد از وجود تو بنيان عدل و داد
از عدل و داد چون كه وجود تو خلق شد
آن جا كه تو ستادي دولت همي ستاد
آن جا كه تو نشستي دولت همي نشست
بيند همي عيان كه تويي پادشه نژاد
آن كس كه بنگرد به جبين مبين تو
بنگر كه تا چه پايم كريم آمدست شاد
در روز جنگ دشمن تو بر تو جان دهد
ايزد خداي نام ترا جاودان كناد
تا نام سلطنت به جهان جاودان كني
نه منم ريخته از نقره و آنان ز ذهب
نه منم ساخته از مس دگران از نقره
اي كه شخص تو بود قهر خدا گاه غضب
اي كه دست تو بود بحر عطا گاو سخا
ضيغم از بيم تو پنجه نزند بر ثعلب
ثعلب از عدل تو رنجه نشود از ضيغم
ز هراس تو نمايد به سوي مرگ هرب
هرب شخص ز مرگ است ولي دشمن تو
حافظ ملت ايراني با حبر و قصب
ناصر دولت سلطاني با تيغ و سنان
همه تابع به تو چونانكه به رأس است ذنب
تو سر جمله اميراني و ايشان ذنبند
ذوالفقار اسد الله علي با مرحب
كلك تو بر عدوي دولت آن كرد كه كرد
تا مه شعبان آيد ز پس ماه رجب
تا مه شوال آيد ز پي ماه صيام
دشمنانت همه در محنت و در درنج و تعب
دوستانت همه در نعمت و در عيش و نشاط
قسمت ناصح تو بادا شادي وطرب
بهره ي حاسد تو بادا اندوه و ملال


در طلب اسب از نظام السلطنه
پيدا نشد ز جانب سوران سوار اسب
چشم سپيد شد به ره انتظار اسب
چون انتظارهاي دگر انتظار اسب
آري شديدتر بود از موت بي گمان
من كرده ام پياده به سوران شكار اسب
با اسب مي كنند همه مردمان شكار
تا جان و دل كنم به تشكر نثار اسب
چشمم به راه بود كه پيدا شود ز دور
گيرم ز دست رايض و بوسم فسار اسب
از بهر احترام روم چند گام پيش
بوسم ركاب وار يمين و يسار اسب
همچون عنان دو دست به گردن در آرمش
باشد به جاي خويش كماكان قرار اسب
من بي قرار اسب و دو چشمم بود به راه
يار منند و سايه ي اصطبل يار اسب
رنج پيادگي و لب خشك و راه ذشك
فردا چه سود اگر بشوم من سوار اسب
با پاي لنگ مي روم امروز سوي كنك
در انتظار طلعت طاووس وار اسب
تا كي بسان فاخته كوكو كنم همي
چون ران اسب خواجه شود داغدار اسب
تا كي بود روا كه دل مستمند من
روزي كه من ز ضعف نيايم به كار اسب
ترسم كه اسب را بفرستد خدايگان
با خود برم به مدفون خود يادگار اسب
ترسم پياده طي طريق اجل كنم
قبر مرا تو حفر بكن در جوار اسب
اي يار باوفاي من اي هادي مضل
همسايه كن مزار مرا با مزار اسب
گر هر دو يكدگر را ناديده بگذريم
كردست خواجه رحم به حال فگار اسب
پي موجبي نباشد اگر دير شد عطا
چون روزگار بنده شود روزگار اسب
داند كه چون دو روز در اصطبل من بماند
سازد وفا به وعده خداوندگار اسب
اين ها تمام طيبت محض است ورنه زود
سايد چو شيشه زير سم استوار اسب
فرمانرواي شرق كه فرق عدوي او
تنها كنون نگشته ام اميدوار اسب
بس اسب ها گرفته ام از خاندان او
بخشيده است خواجه مكرر قطار اسب
در پيش خواجه بخشش يك اسب هيچ نيست
بينم به فر دولت او در كنار اسب
دارم اميد آن كه هم امروز خويش را
اندر شمار پيل بود ني شمار اسب
اسبي كه راد والي مشرق به من دهد
هر چند از سوار بود افتخار اسب
دارم من از سواري آن افتخارها
بالا گرفته است عجب كار و بار اسب
ننهاده پا هنوز ز اصطبل خود برون
آنان كه چون منند به دل دوستدار اسب
آيند از براي تماشا ز هر طرف
نشگفت اگر بلند شود اشتهار اسب
دركوهپايه زود صدا منعكس شود
حالا كه رفته همت من زير بار اسب
اميدوارم اسب قشنگي عطا كند
چندان بود كه كس نتواند شمار اسب
منت خداي را كه در اصطبلش اسب خوب
داند خصال اسب و شناسد تبار اسب
مير اجل تقي خان آن نخبه ي جهان
با اوست اختيار من و اختيار اسب
در انتخاب اسب بود رأي او مطاع
باشد ز حسن اسب يكي هم وقار اسب
اسب موقري بپسندد براي من
بازين و برگ ساخته ي زرنگار اسب
بفرستد و مرا متكشر كند ز خويش
بادا نظام سلطنه دايم سوار اسب
يارب هميشه تا سخن از اسب مي رود
مشكل بود به قافيه گشتن دوچار اسب
اندر رديف اسب چنين چامه كس نگفت

در مدح نصرة الدوله هم زاده ي ناصرالدين شاه در تبريز گفته
كامد مه فروردين تا شد مه اسفند
يز كه بايد به قدح خون رز افگند
افگند صبا آنچه همي شايد افگند
آورد نسيم آنچه همي بايد آورد
اكنون كه گل و لاله همي چهره فروزند
وقتست مساعد چه خوش آيد كه درين فصل
با ير مساعد بزني ساتگني چند
فصليست مساعد چه خوش آيد كه درين فصل
عشاق دگر قدر تو چون من نشناسند
من شاعرم و قدر تو را نيك شناسم
نه زهد و ورع دارم نه حيله و ترفند
من ساده دل و باده كش و دوست پرستم
نه منكر فرقانم و نه معتقد زند
نه مبغض انجيلم و نه مسلم توران
بگشاي در صلح و در جنگ فروبند
من مهر و وفايم همه تو جور و جفايي
هر شام به طرزي دگرم رنجه بمپسند
هر صبح به نوعي دگرم خسته بمگذار
بنشين و شكر ريز از آن لعل شكرخند
برخيز و سمن بار از آن زلف سمن بار
پيوند گسستن ، مه من آخر تا چند
ميثاق شكستن ، بت من‌آخر تا كي
بايسته نباشد مگسل اين همه پيوند
شايسته نباشد ،‌ مشكن اين همه ميثاق
يك دل بنديدم كه ز تو باشد خرسند
تنها نه دل من ز تو خرسند نباشد
در حضرت آن كش به جهان نيست همانند
زود است كه از جور تو آيم به تظلم
آن ناصر شرع نبي و دين خداوند
اين عم شه ناصر دين نصرت دولت
فرخ سير و راد و عدو سوز و عدو بند
فرخ گهر و پاك و نكوخوي و نكوروي
بهروز و سخن سنج و سخندان و خردمند
فيروز و جوانبخت و جوانمرد و هنر جوي
گفتش همگي حكمت و لفظش همگي پند
عهدش همگي محكم و قولش همگي راست
در هند و ختن باشي يا چين و سمرقند
اي خصم ملكزاده ترا بهره خوشي نيست
كيفيت سم بخشد اندر لب تو قند
خاصيت زهر آرد بر جان تو پادزهر
فيروز پدر بودن و فيروزت فرزند
پيوسته تو فيروزي اي مير ازيراك
با نصرت و عزت كه نهال تو برومند
فرخنده و فرخ به تو نوروز و سر سال
همراه تو بادا به سفر عون خداوند
همدست تو بادا به حضر لطف الهي


شب جمعه خدمت حاج امين
اگر بهشت شنيدي بساط دوشين بود
رفيق اهل و سرا امن و باده نوشين بود
چه بودي ار شب هر جمعه حال ما اين بود
چه حال خوب و شب جمعه ي خوشي ديديم
كه چشم چرخ در آن شب به خواب سنگين بود
عجب شبي به احبا گذشت و پندارم
ولي در آن شب ديدم كه ديده بدبين بود
جهان به ديده ي من ناپسند مي آمد
ز لطف حاج امين جمله ي تحت تأمين بود
لوازن طرب و موجبات آسايش
نه در سري هوس بد نه در دلي كين بود
تمام حرف وفا در لب و صفا در چشم
نه ذكر آنقره ني صحبت فلسطين بود
نه از ميلسپو آنجا سخن نه از نرمال
نه فكر مؤتمن الملك و ذكر چايكين بود
نه گفتگوي رضاخان نه ياد احمد شاه
كباب بره ي خوب و شراب قزوين بود
انار و سيب و به و پرتقال و نارنگي
گل و بنفشه فزون تر ز حد تخمين
عرق به حد كمال آب جو به حد نصاب
يكي نبود كه بدخوي و زشت آيين بود
معاشران همه خوش روي و مهربان بودند
اديب السلطنه و فتح بود و فرزين بود
جلال و حاج زكي خان و اعظم السلطان
بتول بود و قمر بود و ماه و پروين بود
بس است آنچه شنيدي تو يا بگويم باز
هزار چندان بود و هزار چندين بود
نگارخانه ي چين بود و بارنامه ي هند
كه نسج آن غرض از كارگاه تكوين بود
بتول چارقدي بر سرش ز منسوجي
دو قسمت متساوي ز موي مشكين بود
به گرد عارضش از زير چارقد بيرون
بنفشه بود كه اندر كنار نسرين بود
سفيد روي و بر اطراف آن و موي سياه
كه بكر بود و منزه ز قيد تزيين بود
نداده بود به خود هيچ گونه آرايش
چو صعوه يي كه گرفتار چنگ شاهين بود
دلم تپيد چو بر چشم او گشادم چشم
قمر مگو كه يكي ازبدايع چين بود
قمر مگو كه يكي از ودايع حق بود
چه گويمت كه چها در ميان پاچين بود
به پا ز حله زربفت داشت پاچيني
شبيه مادموازلهاي برن و برلين بود
از آن لطافت و آن پودر و پارفم و توالت
نموده جمع به سر گيسوان زرين بود
مثال خوشه ي خرما فراز نخل بلند
كليد محبس دلهاي مستمندين بود
نه شانه بود كه آن گيسوان به هم مي ريخت
كه پير بودم و رخسار من پر از چين بود
مرا به مهر ببوسيد و من خجل گشتم
مگر به لعل وي آب حيات تضمين بود
دلم جوان شد و طبعم روان از آن بوسه
قمر مطابق او در غناء شيرين بود
بتول شور به مجلس فكند با ويلن
اگر چه قلب پدر مرده طفل مسكين بود
به يك تغني او در نشاط مي آمد
طلاق ديده زن ناگرفته كابين بود
ز يك ترنم او شادمان شدي گر چند
اگر نه بر رخشان آن نقاب چركين بود
روان جامعه از اين دوزن صفا مي يافت
كه باده نوشان سرمست و باده نوشين بود
كشيد كار در آخر به تعزيت خواني
همان دو باز سنان بود و شمر بي دين بود
يكي سكينه يكي مادر وهب مي شد
حكايت سپر و گرز بود و زوبين بود
چو شمر حضرت عباس را طلب مي كرد
حقيقة يكي از جمله ي ملاعين بود
چه گويمت كه چه مي كرد اعظم السلطان
هميشه اين حركت از خواص فرزين بود
جناب فرزين گه راست رفت و گاهي چپ
اگر چه اول شب با وقار و تمكين بود
اديب سلطنه هم بد نشد در آخر كار
كه اندر آن خورش قيمه بود و ته چين بود
چو نيمي از شب بگذشت سفره آوردند
به خاصه كز سر شب بار معده سنگين بود
شكم پرست كند التفات بر مأكول
كسي كه ماند به جا فتح و آن خواتين بود
اديب و فرزين بعد از دو ثلث شب رفتند
اگر چه كثرت جا و وفور بالين بود
جناب حاج امين باقمر به يك جا خفت
وكيل محترم ما هم از خبيثين بود
بلي قمر يكي از جمله ي خبيثاتست
بتول بكر و جلال الممالك عنين بود
من وبتول به جاي دگر شديم ولي
برين و بالين بر من عبير آگين بود
به ياد خلق خوش ميزبان و مهمانان
شبي كه در همه ي عمر خوش گذشت اين بود
خلاصه بر من مهجور راست مي خواهي
كه همچو بزم سزاوار شرح چونين بود
به يادگار شب جمعه گفتم اين اشعار
كه عمر من به حدود ثلاث و خمسين بود
گمان نبود كه ديگر شبي چنين بينم


ملكا با تو دگر دوستي ما نشود
بعد ارگ شده است ، اما حالا نشود
بنشسته است غباري ز تو در خاطر من
كه بدين زودي از خاطر من پا نشود
دلم از طبيعت پر ريبت تو سخت گرفت
تا شكايت نكنم از تو دلم وا نشود
خواهي ار رفع كدورت شود از خاطر من
عذر خواهي بكن البته والا نشود
گر چه در دولت مشروطه زبان آزاد است
ليك راز رفقا بايد افشا نشود
غزلي گفتم و كلك تو مرا رسوا كرد
گرچه هرگز هنري مردم رسوا نشود
اسم نان بردم و گفتي تو كه نان دگران
همچو ناني كه خورد حضرت والا نشود
محرمانه دو سه خطر زير غزل بنوشتم
گفتم اين راز ز كلك تو هويدا نشود
سر من فاش نمودي تو و تقصير تونيست
شاعري شاعر از اين خوب تر اصلا نشود
من جواب تو به آيين ادب خواهم داد
تا ميان من و تو معركه بر پا نشود
تو هنرمندي و من نيز ز اهل هنرم
در ميان دو هنرمند معادا نشود
تو كسي هستي كاندر هنر و فضل و كمال
يك نفر چون تو در اين دنيا پيدا نشود
شاهد هلم و ادب چون به سراي تو رسيد
گفت جايي به جهان خوشتر از اينجا نشود
هر كه بيتي دو به هم كرد و كلامي دو نوشت
با تو در عرض ادب همسر و همتا نشود
نه ملك گردد هر كس كه به كمف داشت قلم
با يكي جقه ي چوبينه كسي شا نشود
نشود سينه ي تو تنگ ز گفتار عدو
سيل هرگز سبب تنگي دنيا نشود
غم مخور گر نبود كار جهانت به مراد
كار دنيا به مراد دل دانا نشود
رفت مطلبي ز ميان صحبت ما از نان بود
همه خواهيم كه بهتر شود اما نشود
نان نمي گويم خوبست ولي بد هم نيست
نان نبود آنچه تو مي خوردي حاشا نشود
ايكه بودي دو سه مه پيش در اين ملك خراب
نان سنگك كه دگر پشمك و حلوا نشود
نان از اين تردتر و خوب تر و شيرين تر
زحمت خواجه ي ما بايد اخفا نشود
اين كه طيبت بود اما به حقيقت امروز
كرد كاري كه براي نان بلوا نشود
باز ما شاكر و ممنونيم از شخص وزير
كار ارزاق بدين سختي گويا نشود
شاه اگر محتكري چند به دار آويزد
دم نانوايي اين شورش و غوغا نشود
ور ز نانواها يك تن به تنور اندازد
به خداوند تبارك و تعالي نشود
تا سياست نبود در كار ،‌ اين كار درست
غافل از گندم تا آخر جوزا نشود
ما همين قدر ز ممتاز تمنا داريم
كار اين لك فره يا بشود يا نشود
بس كن ايرج سخن از نان و ز جانان مي گوي


در مديحه و تبريك عروسي
جهان را كسوت تو كرد دربر
بر آمد بامدادان مهر انور
همي گسترد در صحن فلك پر
تو پنداري كه زرين شاهبازي
كف موسي همي شد ز آٍتين در
و يا از بهر اثبات رسالت
شب دوشينه بر سر داشت معجر
و يا گويي عروسي ماه رخسار
جهان از طلعت او شد منور
كنون برداشت از سر معجر خويش
فلك افروختستي مشعل زر
و يا گويي كه در اين جشن فيروز
سپهر افروخته زرينه مجمر
و يا تا عود سوزند اندر اين بزم
كه آمد امر بلغ بر پيمبر
چنين روز و چنين عيد مبارك
جهاز چار اشتر جاي منبر
نبي اندر غدير خم بر افراشت
به دست خويش اندر دست حيدر
بر آمد برفراز آن و بگرفت
گروه بي شمار و خيل بي مر
همه بر گرد او گرديده انبوه
به ابن عم و در معني برادر
همه تفويض كرد امر ولايت
براي عقد يك تابنده گوهر
به پا شد جشن اين عيد همايون
به برج خسروي رخشنده اختر
نه يك تابنده گوهر بلكه باشد
ز نسل سلطنت فرخنده دختر
نه يك رخشنده اختر بلكه باشد
هزاران چون كتايون دخت قيصر
يكي دختر كه باشد پرده دارش
كه صد آزرم دخت او راست بر در
يكي با عفت و آزرم دختي
همايون دختر فغفور همسر
همايون دختري كو رانباشد
چو فرخ زاد خدمتگار بي مر
ز نسل پاك فرخ زاد و او را
كه باشد دخت پاك شه مظفر
سزد گر آينه دارش بود مهر
بلند اختر خديو عدل پرور
ولي عهد شهنشه ناصرالدين
سرشتش گشته از رأفت مخمر
وجودش گشته از رحمت مركب
صفاتش را يك از ديگر نكوتر
هم از روز ازل بنموده ايزد
ز منظر مخبر و مخبر ز منظر
مر اورا خوش تر و فرخنده تر بگزيد
همي اين شهريار دادگستر
ز چاكر زادگان خويش بگزيد
كه كرده جد به جد خدمت به كشور
رضا خان آن حسام الملك را پور
يگانه گوهري پاكيزه گوهر
از آن بگزيد تا او را سپارد
چو ديد او را سزاوار است و در خور
بدو بسپرد رخشان گوهر خويش
براي خاندان تاحشر مفخر
بدو بسپرد تا گردد مر او را
به سابق هم به كشور هم به لشكر
پدر اندر پسر خدمت نمايند
به لاحق هم به لشكر هم به كشور
پسر اندر پدر خدمت نمايند
اميري پاي تا سر دانش و فر
بود مهمان پذر اين نكو جشن
اميري دستيار هر چه مضطر
اميري دستگير هر چه محتاج
شود احمر به گونه بحر اخضر
چو او بخشش نمايد از خجالت
نهال عزت او تازه و تر
به زير سايه ي شه باد هموار


در تهنيت فرزند يافتن نصرة الدوله
كه جهان يافت رونق ديگر
گشته همچون بهار جان پرور
ريخت هر بامداد گوهر تر
همه از باغ نكهت عنبر
چون عروس از زمردين چادر
داشتند اين نواي جان پرور
كه جز او نيست نقشبند صور
ناصرالدين خديو كيوان فر
پسري رشك آفتاب و قمر
پرسي افتخار جد و پدر
از ستاره سپند بر مجمر
جمع در طالعش ستاره شمر
به سعادت در او كنند اثر
باد فيروزبخت تا محشر
كه ز خورشيد زيبدش معجر
از ازل دست ايزدش در بر
مي بگفتم بر او بود همسر
ديده ي عصمتش تني هم بر
اين ملك زاده ي ملك منظر
به كتايون دختر قيصر
مقدمش كوست از نتاج ظفر
به سلامت از اين بزرگ سفر
باش تا باج گيرد از قيصر
دست اقبال بنددش به كمر
دست دولت گذاردش بر سر
با عنايات شه به سر مغفر
بكشد سوي باختر لشكر
كه ولي عهد راست خدمتگر
تا قيامت بدين ستوده پسر
چون درختي است كو ندارد بر
سوختن را سزاست كو ندارد بر
سوختن را سزاست همچو شجر
بر نهم آسمان فرازد سر
اين چكامه كه به ز لؤلؤ تر
كه جهاني است پر ز فضل و هنر
بايدم خلعتي كند در بر
مدح سلطان معدلت گستر
تا ابد افتخار تاج و كمر
هست هر جا چه در سفر چه حضر

ساقي سيم بر بده ساغر
شهر نبريز فصل تابستان
ابر بر روي سبزه پنداري
باد گويي به مغز بسپارد
سرخ گل بين كه سر برون كرده
دوش در باغ بلبل و قمري
كه خداوند آسمان و زمين
زير ظل شهنشه ايران
نصرة الدوله را عطاي نمود
پسري اعتبار دين و دول
آسمان بهر چشم زخم بريخت
نظر سعد اختران را ديد
ابدالدهر اختران زان روي
هست هم نام جد خود فيروز
مادرش دختر ولي عهد است
جامه ي عصمت و حيا پوشيد
گر بري بود مريم از تهمت
جز در آيينه و در آب نديد
هم براين مادر افتخار كند
فخر اسفنديار گر بوده ست
به مظفر ملك مبارك باد
باش تا خسرو جهان آيد
باش تا تاج گيرد از خاقان
باش تا تيغ مملكت گيري
باش تا تاج مملكت داري
باش تا بر نهد به جاي كلاه
بزند بر به ملك چين خرگاه
نصرة الدوله ابن عم ملك
مي سزد تا كه افتخار كند
آن پدر كو نباشدش فرزند
آن شجر كز ثمر بود عاري
باش تا با عنايت سلطان
من به حكم امير بسرودم
فخر اهل ادب امير نظام
نصرة الدوله هم به حكم امير نظام
نصرة الدوله هم به حكم امير
تا از اين خوب تر طراز دهد
ناصرالدين شه عجم كه بر اوست
تا جهان است شادمانه زياد


اندرز و نصيحت
روزگار تو دگر گردد و كار تو دگر
كه ز روز بد تو بر تو شدم ياد آور
اي تو در ديده ي من ابهي من نور بصر
همه اعضايت تغيير كند پا تا سر
نه دگر مدح كند كس لب لعلت به شكر
نه دگر ماند قد تو به سرو كشمر
چشمت آن چشمست اما نبود چون عبهر
سينه ات سينه ي قلبست ولي كو مرمر ؟
خار آهن نكند دفع هجوم از سنگر
نه دگر كس به هواي تو ستد در معبر
كه تو باز آيي و برخيزد و گيردت به بر
خادم و حاجب او عذر تو خواهد بر در
پيش كاين مو به رخت چون مور آرد لشكر
طفل باهوش نه خود راي بود نه خود سر
آخر حال ببين ،‌ عاقبت كار نگر
در هتل ها نتوان برد همه عمر به سر
اين شرافت را از سلسله ي خويش مبر

فكر آن باش كه سال دگر اي شوخ پسر
و بسته به مويي است ز من رنجه مشو
بر تو اين موي بود اقرب من حبل وريد
موي آنست كه چون سرزند از عارض تو
نه دگر وصف كند كس سر زلفت به عبير
نه دگر باشد روي تو چو ماه نخشب
گوشت آن گوشست اما نبود همچو صدف
طره ات طره پيشست ولي كو زنجبر ؟
همچو اين مو كه كند منع ورود از عشاق
نه دگر كس ز قفاي تو فتد در كوچه
آنكه بر در بود امسال دو چشمش شب و روز
سال نو چون بهع در خانه ي او پاي نهي
نه كم از موري در فكر زمستانت باش
من تو را طفلك باهوشي انگشاته ام
گر جوانيست بس ، از خوشگذرانيست بس است
در كلوپ ها نتوان كرد همه وقت نشاط
تو به اصل و نسب از سلسله ي اشرافي

Linkha:

2 nameh az Iraj Mirza
http://www.bukharamagazine.com/31/articles/m40.html

ايرج ميرزاhttp://www.farhangsara.com/firajmirza.htm

Iraj Mirza
http://www.farhangsara.com/irajmirza.htm

ایرج میرزا
http://www.rezaghassemi.org/erotisme.8.htm

ايرج ميرزا ، جلال‌‌الممالك
http://www.barayefarda.com/literature/biography/irajmirza.asp

Poems by Iraj Mirza
http://www.poems.iranseek.com/erij.htm

ظهيرالدوله
خاطرهء مصور شهاب مباشری

http://www.forough.net/20/photo_essay.htm

دارم‌اش دوست
http://www.forough.net/22/Mother%20Day.htm

عاشقي محنت بسيار كشيد. شعر از ايرج ميرزا
http://esmaeli2000.persianblog.com/1382_1_esmaeli2000_archive.html

تخريب خانه منسوب به ايرج ميرزا توسط مالک آن
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2004/09/040929_pm-pa-irajmirza-house.shtml

منتخب اشعار ايرج ميرزا
http://www.irajmirza.blogfa.com/

منتخب اشعار ايرج ميرزا
http://iraj-mirza.persianblog.com/

هیچ نظری موجود نیست: